شهید محمد تقی خیمه
نیروی تأمین
چرخ زندگي لنگ مي زد . بچه ها بزرگتر شده بودن . تهيۀ مخارج آنها در روستا ی تویه رودبا[1]ر و حتي در شهر دامغان امكان نداشت. رفتيم تهران ، شايد وضع عوض شود. كاري دست و پا كردم، تا اندازهاي وضعيت زندگي سر وسامان گرفت. خوشحال بودم كه اگر سختي مي كشم در عوض بچهها خوب درس ميخوانند. وقتي بزرگ شوند، زندگي خوبي خواهند داشت. مخصوصاً محمد تقي كه درس ومشقش خوب بود.
يك روز صبحانۀ بچهها را آماده كرده و سفره را پهن كردم و رفتم سراغش :« تقي جان مدرسهات دير ميشه. چرا بلند نمي شي؟». لحاف را كشيد روي سرش وگفت : « ديگه مدرسه نمي رم !» اشكهایم در آمد وگفتم :« چي شده ؟ چرا؟ مادر جان بيچارهايم. رحم كن. ». چيزي نگفت . ثانیهها به سختي ميگذشت ميخواستم خدا حافظي كنم گفت :« چند روز پيش توي دبيرستان اعلاميۀ آقاي خميني را پخش ميكردم. مرا ديدند و از مدرسه اخراج كردند. اصلاً ناراحت نيستم. خدا بزرگه!»
گفتم :« يعني ديگه درس نميخواني ؟». گفت :« چرا بعداً وقت هست، ولي فعلاً با نهضت خميني هستم.» گفتم:« مادرجان نان حلا ل، هدر نميره. اندازۀ يك دنيا دوستت دارم، خيالت راحت باشه.»
بعد از پيروزي انقلاب زندگي ما سر و سامان گرفت. بچهها بزرگ شدند ونان آور. محمد تقي وخانمش هر دو كارمند بودند. خداوند فرزندي هم به او داده بود كه هر دو شيفتهاش بودند و من نیز. خانواده سه نفره آنها هيچ مشكل وكم وكسري نداشت و من خوشحال از این موضوع.
احساس وظيفه در برابر جنگ تحميلي او را بيتاب كرده بود . فكر و ذكرش جبهه وجنگ بود. يكبار جبهه رفته بود. براي دفعۀ دوم به سراغم آمد تا رضايت بگيرد. دلم راضي نميشد. چرا كه او را با خون دل بزرگ كرده بودم. وقتي اسم حضرت زينب (س) را برد و قسمم داد، دلم لرزيد. گفتم :« برو خدا نگهدارت!»
تا رفتم متوجه شوم گفت :« از خانم وپسرم خوب مواظبت كن !». دست وصورتم را بوسيد و گفت :« مادر خدا حافظ !» وبراي هميشه رفت.
مادر بزرگوار شهيد
****
نامۀ شهيد محمدتقي خيمهاي به همسرش
چو اسماعيل از قربان نترسد به عشق از جان تقرب كرده عاشق
جفا كش وقت رنج از غم ننالد مبارز روز جنگ از جان نترسد
حضور همسر مهربان و فرزند عزيزم سلام
بعد از عرض سلام سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم. همسرم از بابت من ناراحت مباش. زيرا من حالم خوب میباشد و هيچ گونه ناراحتي ندارم. دلم براي مصطفي تنگ شده است. اگر توانستي يكي از عكسها ي او را برايم بفرست. زيرا آن حلقۀ فيلمي كه اصغر انداخته بود خراب شد. مصطفي فرزند عزيزم! دلم ميخواهد مانند مردي استوار و پايدار باشي. سعي كن مامانت را اذيت نكني. همسرم اين چند كلمه را هم براي فرزندم نوشتهام كه بداند باباي او اينجا هم به فكرش ميباشد.
همسرم واقعاً اينجا صفاي ديگري دارد. خيلي خوشحال شدم كه شما با آمدن من موافقت كرديد. چون واقعاً شور و حال جبهه مانند بهشت ميباشد. عالي گفته اند كه جبهه دانشگاه است.
در ضمن كمي برايت از كارهاي اينجا بگويم. ما، در اينجا مشغول به كار هستيم، از صبح تا ظهر. بعد از ظهر ، دعا و سخنراني برادران روحاني كه از گوشه وكنار كشور آمده اند و تا ساعت 4 كار مي كنيم و اگر هوا خوب باشد مشغول بازي ميشويم، تا شب و بعد هم نماز، دعا، باز هم سخنراني واخبار كشور و بعد هم خوابيدن به اميد فردايي بهتر وخدمت به اسلام عزيز.
برايت دير نامه نوشتم به اين علت بود كه من يك ماموريت به پيرانشهر داشتم وتلفن در جاي كه بودم در ساعت اداري مشغول و در غير اداري هم نميگرفت، نتوانستم با شما تماس برقرار كنم. وقت نوشتن نامه را هم نداشتم. حالا موقع خواب است وحدود ساعت 11 شب كه برايت نامه مينويسم و اگر بد خط است براي اين است كه از خستگي چشمم روي هم است. به اميد پيروزي براي همگي رزمندگان كه در راه اسلام مبارزه ميكنند.
عزيزم التماس دعا دارم واز خداوند بخواهيد كه از گناهان ما در گذرد و ديگر خدا حافظ شما.
دوستدار شما وفرزند عزيزم 9/2/1365تقي
****
محمد تقی در نگاه خانمش
در یک خانوادۀ گرم و صمیمی روابط هم گرم و صمیمی است. روابط مادر و پسر – پسر و خانم، در ضمن نامه و حرف های مادر، برایمان مشخص گردید. برای آن که جایگاه محمدتقی به عنوان همسر از نظر خانمش مشخص گردد، به سراغ مصاحبهای میرویم که سال ها قبل از خانم ایشان انجام گرفته است. برخی پاسخها را ذکر می کنیم:
ج: پسر خاله ام بود.
ج: 6...... با مادرش رابطۀ خوبی داشت. صبح و بعد ازظهر به او سر می زد. با پدر و مادرم خیلی رابطۀ صمیمی و مهربانی داشت. مثل این که پدر و مادر خودش هستند.
ج:7 – با فامیل خیلی خوب و مهربان بود. به همه سرکشی میکرد. می گفت: «باید از همسایه ها خبر داشته باشی: اگر کاری داشتند انجام بدهیم!».
ج:9- می گفت:« آرزو دارم که تو و بچهام را خوشبخت کنم!». وقتی که به او میگفتم «جبهه بروی ما تنها می مانیم. پس چگونه با نبودنت خوشبخت باشیم!». میگفت: «خدا همه جا هست. زیر سایۀ خدا هستین.».
ج:11- خیلی به فوتبال علاقه داشت. همین طور به پسرم. هر روز غروب با او فوتبال بازی می کرد.
ج:12- دوست داشت توی اجتماع باشم. زندگی خیلی خوب و صمیمیای داشتیم. برای انجام وظیفه مانعام نمیشد.
ج:13- او همیشه با عزیزم و جانم با مصطفی برخورد میکرد.
ج: 14- واجبات را سر موقع انجام میداد. به نماز جمعه میرفت.
ج:16- برای کم و زیاد زندگی ناراحت نبود. دل به دنیا نداشت. میگفت: «امام وعدۀ بهشت داده اگر قسمت باشد ما هم به آنجا برویم .».
ج:22- آن قدر در زندگی دو سال و اندی صمیمیت و دوستی در زندگی ما دو نفر بود که اصلاً برای هر دوی ما فرق نداشت که چکار کنیم و چگونه زندگی را اداره کنیم.
. ج:26- خیلی ساده ، شوخ و بذله گو که بین فامیل همیشه صحبتهای او هست.
1- سال 61 تهران خدمت سربازی بود. من از طرف سپاه با گروه پزشکی به جبهه اعزام شدم. شرایط طوری بود که نتوانسته بودم از او اجازه بگیرم. پس از دو روز زنگ زد و گفت: «زرنگی کردی، من باید جبهه میرفتم نه شما. مرا دعا کن و مواظب خودت باش.».
2- سال 62 عقد کردیم. رفت جبهه و یک ماه و نیم آنجا بود . سال بعد برای بار دوم عازم بود که من مریض شدم وقتی خوب شدم به جبهه رفت که 20 روز بعد از آن شهید شد.
3- خیلی به هم علاقه داشتیم. به او گفتم: « تازه زندگی مشترک را شروع کرده ایم. چند ماه دیگر برو!». گفت: « الان بهتر است. خدانگهدار ماست.». برای خداحافظی می خواستم همراه او به دامغان بیایم، قبول نکرد. گفت: « به زحمت می افتی. فکر کن مثل هر روز سر کار می روم.».
4- وقتی به جبهه میرفت هفتهای دو نامه مختصر و مفید میفرستاد. از کارهایی که انجام میداد مینوشت. آنقدر با علاقه تعریف میکرد که چندبار گفتم:« نمی شود من هم بیایم آنجا؟». او می گفت:« جای شما نیست.».
فقط آخرین نامهاش را نگه داشتهام. چون خودش میگفت: « نامه های منو نگه ندار. اگر شهید بشم غصه میخوری. نمیخوام ناراحت باشی!».
5- همه به فکر آزادی مملکت خود بودند. از پزشک، پرستار، مهندس، محصل، کارمند و کارگر ساده، گروه گروه به جبهه اعزام میشدند. همه به این فکر بودند که آنجا بروند به شهادت برسند و دل امام را به دست بیاورند. آنها می گفتند:« اماما فرمان بده تا جان فدا کنیم.».
6- بار دوم که به جبهه اعزام شد من و مادرش می گفتیم:« نرو! ». او در جوابمان گفت: « در رختخواب مردن ننگ است.»
7- از این خوشحالم که آن دنیا شهید دستم را بگیرد و با فاطمه الزهرا همنشین باشم. خانواده شهدا همیشه خار چشم دشمنان خواهند بود.
*****
زندگی نامه
شهيد محمد تقي خيمهاي فرزند تقي متولد 11/11/1339 تويه رودبار دامغان مي باشد .
در دو سالگي پدر را از دست داد . مادر سرپرستي او و ديگر اعضای خانواده را به عهده داشت. بعد از چند سال زندگي در روستا وگذارنيدن دبستان همراه مادرش به تهران رفت. سالهاي آخر تحصليش در دبيرستان همراه با اوج گيري انقلاب بود.
فعاليتهاي شديد انقلابي او مخصوصاّ پخش اعلاميۀ حضرت امام در روزهاي آغازين سال 57 سبب اخراج او از دبيرستان گرديد. پس از پيروزي انقلاب به استخدام شركت ذغالسنك البرز شرقي در آمد و در شاهرود با دختر خالهاش كه پرستار بود ازدواج كرد.خداوند فرزندي به نام مصطفي به او داد كه به شدت به او و مادرش علاقه داشت.
پس از سالها سختي، زندگي شيريني داشت، ولي احساس مسئوليت او را به جبهه كشاند. بار اول در دوران نامزديش به جبهه رفت. دفعۀ دوم وقتي فرزندش نه ماه داشت. در بمباران شهر مريوان به تاريخ 6/11/65در اثر موج گرفتگي به درجۀ رفيع شهادت نائل آمد. مزار او در فردوس رضاي دامغان براي هميشه باعث افتخار ميباشد.
روستایی کوهستانی در60 کیلومتری شمال دامغان.- [1]