شهید احمد مظفری(2)

وصیت نامه شهید احمد مظفری

رزمنده

بعد از حمد و ثنای الهی و اقرار به وحدانیت ذات مقدس خداوند و اقرار به تمامی انبیای الهی از آدم تا پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و به رسالت و خلافت بلافصل امیرالمومنین و ائمه معصومین خصوصا حضرت حجهً بن الحسن العسگری علیه السلام مهدی موعود و درود خدا بر اولیاء خدا و صالحان و پاکان الهی و رحمت خدا بر شهدای راه حق و فضیلت و سلام بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران حضرت آیت الله امام خمینی منجی محرومین و مستضعفین جهان،

 من احمد مظفری فرزند محمد حسن شماره شناسنامه 37 تاریخ تولد 1338 تمام زندگی­ام با غم و اندوه همراه بود با صبر و شکیبایی همه آنها را تحمل کردم.

یک روستایی که با تمام وجودم از رهبرم و ملت شهید پرورم حمایت می کنم و سوگند یاد می کنم که تا آخرین قطره خونم از رهبر عالیقدرم و ملت وفادارم و تمام مستضعفین و محرومین در بند دشمنان  خون آشام حمایت می­کنم و جان بی ارزشم را فدای آنها می­کنم.

 بارالها افسوس می­خورم که چرا یک جان دارم که فدای ولایت فقیه و اسلام عزیزم کنم! ای کاش صدها جان داشتم تا فدای رهبرم و ملتم می­کردم و از شما ملت می­خواهم که همچون من برادر کوچکتان تا آخرین قطره خون یار و یاور امام باشید و امام را تنها نگذارید و پشتیبان ولایت فقیه باشید.

من برادر شما احمد در سن 13 سالگی مادرم را از دست دادم و مسئولیت سنگینی را عهده دار شدم. اما ناراحت نشدم چون همه باید به سوی خدا برویم و همچنین با تمام سعی و کوشش به زندگی فقیرانه­ام ادامه دادم و در سن 17 سالگی پدرم را از دست دادم و مسئولیت خانواده ام را عهده دار شدم و الان که اعزام به جبهه می­شوم و کسانی که از بعد از پدرم مسئولیت آنها را قبول کردم ترک می­کنم و جدایی آنها برایم مشکل است اما نمی­توانم به جبهه نروم چون باید خون بی ارزشم را فدای رهبر و ملتم کنم.

 از تمام شما ملت شهید پرور ایران می­خواهم که راهم را ادامه بدهید و آن قبر شش گوشه امام حسین را در بغل بگیرید و از او بخواهید که امام عزیزمان یاور مستضعفین و محرومین جهان را یاری نمایید.

احمد مظفری مورخ 12/5/61

این شهید بزرگوار شش بار به مدت نه ماه و هیجده روز در جبهه حضور یافت. مدفن این شهید بزرگوار در روستای ابرسج شاهرود قرار دارد.

 

شهید احمد جلالی(2)

شهید احمد جلالی

رانندۀ لودر

0000 می­خواهم شمه­ای از زندگی همسر شهیدم را بنویسم. هشت سال از بهترین دوران زندگی­ام را با ایشان بودم. برایم سرمشقی بود از یک انسانی بسیار وظیفه­شناس، همسری خیلی فهمیده.

شهید با شهادت خودش مقام بزرگ و والای خویش را ثابت می­کند. شهید ما پیرو ائمۀ اطهار بود.

شهید احمد جلالی فرزند عبدالرحیم در بیست و پنجم تیر ماه هزار و سیصد و سی و پنج در امام شهر(شاهرود) و در خانواده­ای متوسط و مذهبی چشم به دنیا گشود. پدرش بنا بود. احمد فرزند دوم خانواده بود و محمدمهدی و محمدعلی برادرش بودند. در سن شش سالگی به دبستان رفت و آنرا با موفقیت به پایان رسانید.

سال اول متوسطه بود که با جمعی از دوستانش جلسۀ آموزش قرآن گذاشتند. نماز و روزه­اش از پانزده سالگی هرگز ترک نشد.

برای تحصیل در رشتۀ فلزی­کاری عازم مشهد مقدس شد. در آن شهر غریب و زمان شاه ملعون او مثل یک مرد زاهد در آن شهر به درس خود ادامه داد. او مقید بود که تکالیف دینی­اش را به خوبی انجام دهد.

پس از دیپلم به امام­شهر برگشت و برای انجام سربازی به تهران اعزام شد. اواخر سربازی او همزمان با اعتصابات و تظاهرات زمینه ساز انقلاب اسلامی شده بود. خدمتش در آبان پنجاه ئ هفت به پایان رسید.

او همراه دیگر برادر شهیدش، محمدمهدی در تظاهرات و راهپیمائی­ها شرکت می­کرد. اکنون عکس­هایی از شرکت او در تظاهرات باقی مانده است.

پس از پیروزی انقلاب همراه برادر شهیدش نگهبانی و پاس شبانه را شروع کردند. وقتی هم که صدام نفرین شده جنگ را شروع کرد، شهید احمد جلالی ازدواج کرده بود و خدا یک پسری به ایشان بخشیده بود که نامش را عبدالرضا نهاد.

احمد جلالی برای رفاه خانواده، برای انقلاب و برای یاری برادرانی که برای انقلاب زحمت می­کشیدند، سختی­های فراوانی کشیدند.

او به جهاد سازندگی رفت تا بهتر بتواند خدمت کند. قلبش سرشار از محبت و صمیمیت بود. دستش نوازشگر و چاره ساز. روحی پاک و خدایی داشت. بالاتر از همه او یک شهید بود و هست.

چند صباحی از رفتنش به جهاد می­گذشتکه داوطلبانه به جبهۀ جادۀ اهواز خرمشهر رفت. پس از چهل و پنج روز برگشت. ولی می­گفت گم گشته­ام در جبهه هست.

پسرش سه ساله بود که دو باره به مهاباد رفت. به همین ترتیب برای بار سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم و ...به جبهه رفت.

در بین این آمد و شدها در سال شصت و چهار در دانشگاه شاهرود هم پذیرفته شدولی شش ماه بیشتر طاقت نیاورد و در تاریخ 5/12/64 به اهواز رفت. پس از چهل و پنج روز به مرخصی آمد و موقع رفتن با تمام فامیل خداحافظی کرد. با عبدالرضای هفت ساله و حمیدرضای دو و نیم ساله­اش هم وداع کرد.

30/1/65 به جبهه رفت و آخرین تلفن او در تاریخ 27/2/65 بود. بیست روز بعد از آن دیگر از او خبری نداشتیم تا اینکه خبر دادند که مفقودالاثر شده است.

خدایا شکرت چه می­گذرد برما، خود می­دانیم و تو. اگر عزیزان ما می­روند میهنمان را به دست دشمن نخواهیم داد. هیچ باکی از کشته شدن نداریم.

پس از چهل روز دیگر که در آن قسمت حمله­ای از جانب رزمندگان ما شد، پیکرهای جا ماندۀ شهیدان را به شهرستان آوردند.

در تاریخ 17/4/65 به خاکشان سپردیم. بله دو برادر در یک نقطه از جبهۀ مهران ولی با سه سال فاصله به آرزوی دیرینۀخویش دست یافتند.

سفارشات بسیاری در مورد تربیت فرزندانمان کرده است که آنها را آویزۀ گوش دارم. وقتی در خانه بود با صدای بلند و زیبا قرآن تلاوت می­کرد. نمازش را با قرائت در اول وقت می­خواند. تا آنجا که امکان داشت برای نماز جماعت فرزندانمان را با خودش به مسجد می­برد.

همسر شهید احمدجلالی 2/10/65

*****

وصیت نامه شهید احمد جلالی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي التَّجَافِيَ عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الْإِنَابَةَ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ وَ الاسْتِعْدَادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ

خدايا دورى از خانه فريب،و بازگشت به خانه جاويدان،و آمادگى براى مرگ پيش از رسيدن آن را روزى‏ام گردان.

با سلام و درود به منجی عالم بشریت امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام امت خمینی بت شکن

....خدا را شکر می‌کنم که در کنار شما مردم بزرگ شدم و در دامان پدر و مادری تربیت شدم که به من این راه را آموختند. از شما سپاسگذارم و از همه حلالیت می‌طلبم و از شما می‌خواهم که از امام پیروی کنید و او را تنها نگذارید.

لازم است در اینجا از پدر و مادر خوب تشکر کنم. و از آنها می­خواهم که مرا ببخشند. چرا که نتوانستم برایشان کاری انجام دهم جز نافرمانی. از اینجا دستتان را می­بوسم.

خدمت همسر گرامی­ام سلام می­رسانم. آنکسی گه در تمام مراحل زندگی با من ساختی و دم نزدی. از خدا می­خواهم که تو و فرزندانم را در کنار هم موفق بدارد. از تو می‌خواهم که فرزندانم را خوب تربیت کنی و مردانی استوار تحویل اسلام دهید. اميدوارم که مرا ببخشید و حلالم کنید.

والسلام؛برادر شما احمد جلالی 19/2/65

 

شهید غلامحسین فاضلیان(2)

شهید غلامحسین فاضلیان

مسئول نقلیه

غلامحسین فاضلیان فرند شیخ علی اصغر در سال هزار و سیصد و بیست و پنج متولد شد. شیخ علی اصغر در روستای اردیان شاهرود ساکن بود. او با آنکه روحانی بود و منبر می­رفت و دیگر وظائف یک روحانی روستا را انجام می­داد، کشاورزی هم می­کرد. خداوند یک پسر و یک دختر به او داده بود.

سال هزار و سیصد و چهل و هشت برای پسرش، علی اصغر از خانم ربابه بسطامی خواستگاری کرد. ربابه خانم از بستگانشان بود و او را خوب می­شناخت.

زندگی غلامحسین و ربابه با تولد فرزندانشان شیرین و شیرین­تر می­شد.

با شروع نسیم انقلاب غلامحسین و پدرش از فعالان انقلابی شدند. در این زمان غلامحسین در یک شرکت خصوصی کار می-کرد و با خیال راحت­تری در فعالیت­های انقلابی شرکت می­کرد.

در تمام تظاهرات شاهرود شرکت داشت و پیوسته در جلسات انقلابی مذهبی شرکت می­کرد. یک پیکان قرمز رنگ داشت که آن را هم وقف انقلاب کرده بود.

شعار می­نوشت. توی تظاهرات شعار می­داد. اعلامیه­های امام (ره) را به روستاها می­رساند و شده بود یک پای ثابت تمام مراسم انقلابی آن سالها.

با پیروزی انقلاب عضو کمیتۀ انقلاب شد. یک تفنگ ژ3 به او تحویل داده بودند تا برای پاسداری از انقلاب از آن استفاده کند. او تفنگ را از خودش دور نمی­کرد. یعنی نمی­توانست آنرا از خودش دور کند. انقلابیون علاوه بر آنکه از مراکز حساس محافظت می­کردند و هر شب نگهبانب می­دادند، می­بایست هر لحظه آمادۀ مقابله با بقایای رژیم شاه و فرصت طلبان باشند.

 چند بار خانمش از او خواسته بود تا تفنگش را به خانه نبرد. ربابه می­ترسید بچه­هایشان از روی کنجکاوی به تفنگ دست و پنجه زده و مشکلی درست کنند.

با شکل گیری جهاد سازندگی  در تاریخ یازدهم فروردین سال هزارو سیصد و پنجاه و نه به عضویت آن در آمد. به جهت قدرت مدیریت و سابقۀ انقلابی­اش مسئولیت نقلیۀ جهاد به او محول شد.

پس از شروع جنگ تحمیلی بارها داوطلبانه به جبهه رفت. سرانجام در بیست و هشتم مهر هزارو سیصد و شصت و سه در محور مهاباد سردشت در کمین ضد انقلاب افتاد و به دست ضد انقلاب مزدور به شهادت رسید و جاویدالاثر گردید. از او پنج فرزند به یادگار مانده است.

مهندس اسماعیلی فرماندۀ گردان امام حسین(ع) شاهرود برایمان از آن ماجرا چنین تعریف کرد:

« غلامحسین مسئول نقلیه بود و گواهینامۀ پایۀ یک داشت. هر وقت که فرصتی پیدا می­کرد به جبهه می­آمد. پاییز سال شصت و سه یک عملیات بزرگ در محور جادۀ مهاباد سردشت انجام شده بود. تمام قسمت­های عمقی محور (خور خوره سلامت) پاکسازی شده بود. گروهک دمکرات با جا گذاشتن تمام امکاناتش به داخل خاک عراق گریخته بود. غنائم بسیاری نصیب رزمندگان اسلام شده بود، مثل توپ، امکانات بیمارستانی، کامیون، امکانات مهندسی و دیگر اقلام.

برای تثبیت آن محور قرار شد که گردان ما جاده بزند. یک روز قرار شد با یک اکیپ برای شناسایی مسیر به ان منطقه برویم. دو ماشین تویوتا از ما بود و سه جهار ماشین هم از سپاه و ارتش.

ما یک تانکر سوخت هم بر داشتیم تا به پایگاه­ها سوخت بدهیم. تا آخر منطقه را بازدید کردیم. هنگام برگشت در محلی تویوتای سوخت ما در باتلاق فرو رفت. با تلاش بسیار غلامحسین و شهید محمدحسن امانی کمک کردند تا آنرا بیرون کشیدند.

نزدیک روستای گندمان وقتی یک پیچ را رد کردیم، دیدیم که ماشین سپاه که با فاصله از ما حرکت می­کرد به آتش کشیده شده و پیکرهای سرنشین­های آن در کنار جاده ردیف چیده شده است. در همان لحظه بر روی ما ریختن آتشی سنگین شروع شد. دو طرف جاده تعداد بسیاری کمین کرده بودند و با هرچه که داشتند اتش می­ریختند. حتی افراد مسلح بالای تویوتا فرصت تیر اندازی متقابل را پیدا نکردند.

از ماشین بیرون پریدیم و کنارجاده سنگر گرفتیم. من پا و چند جای دیگرم تیر خورده بود. غلامحسین هم که راننده بود، به چشم و چند جای دیگرش تیر اصابت کرده بود. محمد حسن امانی درجا شهید شده بود.

بلای سرمان امدند و ما را اسیرکردند. آنها از گروهک دمکرات کردستان بودند. برای تبلیغات آن کمین را برنامه­ریزی کرده بودند. فرماندۀ آنها گروهبان صدیق بود که بعد از پیروزی انقلاب به آنها پیوسته بود و او را سرگرد صدیق صدا می­زدند. خود انها به خاطر خیانتش به ملت ایران درجۀ افتخاری به او دادند.

به شب نزدیک می­شدیم. چهل پنجاه نفر ضد انقلاب در آنجا مراسم پایکوبی راه انداخته بودند. معلوم بود که تمام نیروهایشان را جمع کرده­اند تا با انجام آن جنایت یبلیغات راه بیندازند و از پرکنده شدن طرفدارانشان جلوگیری کنند.

بعداز آن من و دو سه نفر دیگر که توان راه رفتن را نداشتیم، رها کردند تا بگویند ما مجروحان را رها می­کنیم و دیگر افراد باقی مانده را با خودشان بردند. پیکرهای شهدا هم در منطقه باقی ماند.

قرار بود که غلامحسین را آزاد کنند ولی ریشهای پُر پشت او سبب شده بود که بگوسند او سپاهی است و او را رها نکردند.

حاج شیخ علی­اصغر پدر غلامحسین چند بار به منطقه آمد تا توانست با گروهبان صدیق خائن ملاقات کند. وقتی حاج شیخ خواهان آزادی غلامحسین شد آن خائن جواب داد:"پسرت دوستدار شهادت بود ما هم او را شهید کردیم!"

حاج شیخ پیکر شهید را طلب کرد که جواب شنید او را حوالی روستای گندمان دفن کرده­اند و اکنون نمی­توانند به آن منطقه رفته و محلش را نشان بدهند.

بعد از پایان جنگ آن محل شناسایی شد و پیکر شهید را به شاهرود آوردند. در روز تشیع جنازۀ شهید مردم قدر شناس شاهرود قدردانی خودشان از شهدا را به نمایش گذاشتند.

منبع: مصاحبه با محمد فرزند شهید و برادر اسماعیلی فرماندۀ گردان امام حسین(ع)

شهید رمضان عباس زاده(2)

شهید رمضان عباس زاده

وصيت نامه شهيد

بسم الله الرحمن الرحيم

الهم اجعلني اخشاك كاني اراك  امام حسين (ع)

توجه كنيد كه مقام شما را نگيرد وبه ملت وكشور خدمت كنبد    (امام خميني )

روش ما بايد براي دوستان موجب اميد واري وبراي گمراهان واغفال شدگان جاذب وبراي دشمنان و بد خواهان مايع قطع اميد و ياس باشد(آيت ا... منتظري )

خدايا یار باش قلب تپنده ما روح الله عزيز خميني كبير را كه وجودش مايه اميد مستضعفان وخار چشم منافقان ودشمنان قرآن واسلام است .

خدايا يار باش رزمندگان ما را كه خواهان برقراري دين محمد (ص) تواند.

 بارالها درود تو بر محمد وآلش وهمچنين بر شهدائ گرانقدر اسلامي ایران (هستم اگر مي روم ور نروم نيستم)

خدايا خالصم گردان كه مخلصين در خانه تو عزيز هستند. خدايا تقوي را پيشه ما ساز كه متقين به درگاه تو راه يابند. خدايا مرا ببخش وهمواره راهنماي­مان باش! چرا كه يك لحظه بي تو بودن همانا ونابود شدن همانا!

خدايا مي دانم آن زماني آمرزيده مي شوم كه در راه تو كشته شوم وبا ريخته شدن خونم گناهانم بخشيده خواهد شد.

خدايا مباد كه در بستر مرگ بميرم! اگر جانم را در رختخواب از دست بدهم همانطور در دنيا آرزوي ديدار حضرت مهدي (عج)را به گور برده­ام. به علت سياهي اعمالم در قيامت مهدي (عج) را نتوانم ديد. خدايا نفسم مرا به بدي مي خواند وبه خود محوري، خود بزرگ بيني، شرارت،  حسادت، بخل، كينه توزي و رذيلت دعوت مي كند. لذا اي خدا مرا هوي نفسم وامگذار

والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته

رمضان عباس زاده 30/1/62

*****

گزیده­ای از نامۀ شهید

سلام گرم برخاسته از قلبم به پدر ارجمند و مادر گرامی­ام که هیچگونه خیری از حقیر ندیده­اند.

سلام به برادران و خواهران دلبندم که هیچگونه تدثیر در روند زندگی­شان نداشته­ام.

اما سلام بر تو همسرم که اجازه داده­ای به جبهه بروم. نمی­دانم چگونه ازت قدر دانی کنم. همین قدر می­گویم مرا ببخش و از تقصیرهایم درگذر. همسرم اگر می­توانی برایم نماز و روزۀ قضا بگیر. همسرم اگر فرزندی خدا به ما داد نامش را به­ت گفتم. چی بگویم به هر حال خود، مختار هستس که بعد از من چگونه زندگی را برگزینی. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

ضمناً مبلغ هفت هزار و هفتصد شصت و پنج ریال بهره­ای است در بانک ملی جویبار که به خود بانک برگردانید.

رمضان عباس زاده

*****

از شهید دفترچه­ای در دست است که حاوی سوره­هایی و آیاتی از قرآن کریم با ترجمه است که شهید آنها را با دقت و حوصله نگارش کرده است. همچنین اشعاری گزنش شده را ثبت کرده است که نمونه­ای از آن در زیر نقل می­شود:

 در  درگه ما دوستی یک دله کن          هر چیز که غیرماست آنرا یله کن

یک  صبح به اخلاص بیا بر در ما          گـر کـار تـو بر نیامد آنگه گله کن

*****

 

بارالها من  نمی خواهم كه در  بستر  بمیرم

یاریم  كن  تا به راهت در دل  سنگر بمیرم

دوست  دارم در میان آتش و خون  و گلوله

دور از  این كاشانه و  از مادر و خواهر بمیرم

دوست  دارم   تا  شوم   قربانی  راه  خمینی

همچنان  پروانه  در   جانم  فتد آذر  بمیرم

دوست دارم همچو  باران  بر تنم خمپاره بارد

پیكرم   گردد   بمانند    گل   پرپر    بمیرم

دوست دارم لاله گون  گردد  لباس  پاسداری

آخر  از خون تنم  با  جسم از  خون تر  بمیرم

دوست دارم تشنه لب باشم با هنگام   شهادت

جرعه ای  نوشم   زدست   ساقی كوثر   بمیرم

دوست دارم چهره مهدی زهرا (سلام ا... علیها) را ببینم

با   تبسم   بر  رخ   آن  حجت اكبر  بمیرم

دوست     دارم   راه      دین     یابد    ادامه

من به خون غلتان شوم همچو علی اكبر بمیرم

نمی­خواهم که همچون شمع سوزان، بریزم اشک در آذر بمیرم

دلم خواهد که در فصل جوانی دلاور وار بمیرم

دلم خواهد که با گل بانگ تکبیر برای حفظ این کشور بمیرم

دلم خواهد که بهر حفظ قرآن برای یاری رهبر بمیرم

*****

زندگی نامه

رمضان عباس زاده فرزند ولی الله در سال هزار و سیصد و سی و هشت در باغ­لو شهر جویبار به دنیا آمد. دارای مدرک کاردانی بود و متأهل بوده و یک فرزند داشت. دبیر اموزش و پرورش بود که خودش را به جهاد سازندگی مأمور کرده بود. او دبیر ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی شهرستان بود.

در تاریخ  8/1/62 در حالی که با تویوتای تانکر سوخت از سه راهی جفیر عازم جزیرۀ مجنون بود در ابتدای جادۀ سیدالشهدا بر اثر اصابت ترکش گلولۀ به شهادت رسید.

 

شهید علی محمدی(2)

وصیت نامه شهید علی محمدی

مکانیک

بسم الله الرحمن الرحیم

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون.

شکر خداوند بزرگ را که به ما نعمت چنین رهبری مهربان و دلسوز داده است که ما را از جور ستمشاهی نجات داده و با اسلام آشنا نموده است و شکر خداوند منان را که به ما لیاقت خدمت در جهاد سازندگی را داده است تا به عنوان خدمتگزار کوچک در راه آرمان انفلاب اسلامی و شهدا گام جزئی برداریم.

اما روی صحبتم با شما‌  عزیزان و دوستانم که در  جهاد کار می‌کنید سعی کنید در کار‌ها فقط خدا را حاضر و ناظر ببینید و کوشش نمایید که خداوند از شما راضی باشد وقتی خدا راضی باشد انبیاء و اولیا و همچنین رهبر عزیز و شهدا از شما راضی خواهند شد.

اما چند کلمه به نفس اماره. ‌ای نفس مرا‌‌ رها کن تا به خدا بپیوندم.‌‌ رهایم کن که از این جهان مادی جدا شوم و به جهان معنا پرواز کنم. ‌ای نفس اگر حب تو به دنیا نبود این همه جنایت در دنیا رخ نمی‌داد لذا از شما خانواده محترم و عزیز می‌خواهم که مواظب باشید آلت دست هوای نفس قرار نگیرید تا همواره رستگار و سبکبال باشید.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

بيست و هشتم فروردين 1362

*****

زندگی نامه

علی محمدی فرزند محمد در سال هزار و سیصد و سی و دو در روستای قهج سفلی شاهرود دیده به جهان گشود. در کودکی پدرش را از دست داد. وضعیت اقتصادی مادرش را مجبور کرد به شمال کشور برود تا بتواند با زحمت کشی زندگی­اشان را پیش ببرند. در آنجا علی نیز به عنوان شاگردی در مغازۀ مکانیکی مشغول به کار شد.

هوش او باعث گردید تا به سرعت در تعمیر ماشین­های بنزینی استاد گردد. با گذشت زمان او جوانی مومن و مودب گردید. با خانم هاجر ایاز ازدواج کرد و خداوند فاطمه و نسرین را به او داد.

چند بار به عنوان مکانیک با برادران جهادگر به جبهه رفت. در تاریخ بیست و دوم شهریور هزار و سیصد و شصت و سه بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.

شهید حسینعلی عرب ترابی(2)

شهید حسنعلی عرب ترابی

رانندۀ یایۀ یک

حسنعلی عرب ترابی فرزند بابا کلان  در سال هزارو سیصد و سی در روستای کلاته خیج شاهرود دیده به جهان گشود. پدر خانواده با آنکه زحمت کش بود و پیوسته کار می­کرد، مثل اکثریت مردم روستا از مال دنیا چیزی نداشت. در آن سالها افرادی که مشغول کشاورزی بودند، علیرغم زحمت بسیار به سختی می­توانستند شکم اهل خانه را سیر کنند. حسنعلی به جای مدرسه رفتن مجبور بود همراه پدر شود تا بتواند کمک او باشد.

وقتی در سال هزار و سیصد وپنجاه به سن سربازی رسید، خودش را به ژاندرمری معرفی کرد. او را به پادگان آموزشی بیرجند فرستادند. پس از یکی دو هفته به علت پزشکی او را معاف کردند و به کلاته خیج بازگشت.

حسنعلی جوان مومن و پاکدامنی بود که اهالی روستا برایش احترام خاصی قائل بودند. در همین سال با دختر خانمی هم شأن خودش ازدواج کرد و در منزلس مستأجر شد. تا وقتی که خداوند به او سه فرزند داد در آن منزل ساکن بود.

توانست سی و پنج هزار تومان از بانک کشاورزی وام دریافت کند تا کار کشاورزی­اش را توسعه دهد. همین موقع بود که زمینی مسکونی تهیه کرد و یک اتاق در آن ساخت. با سکونت در آن خانواده­اش احساس خوشحالی کردند.

با شروع شدن نهضت امام خمینی(ره) گل از گل حسنعلی شگفت و وارد صحنه شد. هر طور بود خودش را به تظاهرات و مجالس انقلابی می­رساند و در آنها شرکت می­کرد.

با شروع جنگ تحمیلی به شدت ناراحت بود. در مجالس شهدا شرکت می­کرد. ولی وضعیت اقتصادی­اش اجازه نمی­داد تا به جبهه برود ولی وقتی امام خمینی(ره) دستور اکید برای جبهه رفتن داد، او با خانم و شش فرزندش خدا حافظی کرد و عازم جبهه شد. پس از سه ماه حضور در خط در تاریخ پنجم مرداد سال هزار و سیصد و شصت و هفت در میلۀ مرزی حیات به شهادت رسید. مدفن این شهید بزرگوار در روستای کلاته خیج شاهرود می­باشد.

شهید علی حسین پور(2)

شهید علی حسین پور

مسئول تعمیرگاه

شهید علی حسین پور فرزند فتحعلی در سال 1338 در روستای مرزین از توابع شهرستان آزادشهر در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود و تحصیلات خود را تا چهارم ابتدایی در زادگاهش ادامه داد و بعد از آن به علت مشکلات و فقر خانوادگی وطن خود را با خانوادۀ خویش به سوی زادگاه اجدادش ترک نمود و روانه روستای پرو از توابع شهرستان شاهرود شد و بعد از اقامت در روستا در رستای مجاور ادامه تحصیل داد و کلاس پنجم ابتدایی را با موفقییت به پایان رسانید شهید حسین پور از دوران کودکی فرزندی راستگو و درستکار بود. از کودکی نماز می­خواند. به جهت کمک به اقتصاد خانواده شاگرد یک مغازۀ کیک­پزی گردید. پس از یکی دو سال دریافت که بازارشان کساد است و مزدی به او تعلق نمی­گیرد. بر همین اساس برای فراگرفتن مهارت به اصفهان نزد دائیش رفت. شش ماه ئر کارگاه قالی بافی کار کرد. آنرا هم مطابق ذوق و سلیقه­اش نیافت. پس از آن در شرکت فنی مهندسی پُلسنگ اصفهان مشغول به کار شد. این کار را دوست داشت و توانست طی دو سال استاد کار جوشکاری گردد.

دورۀ آموزشی را در باختران گذرانید و سپس به هوا نیروز اصفهان منتقل گشت. در همین دوران بود که امام دستور دادند که سربازها پادگان­ها را ترک کنند. او نیز به فرمان امام پادگان را ترک کرد و به پرو برگشت. تعدادی از مردم روست او و پدرش را از عاقبت فرار از خدمت سربازی می­ترساندند ولی پدر و پسر از راه و روش درستشان دست بر دار نبودند.

 همین که انقلاب پیروز شد و امام دستور به بازگشت سربازها داد، او به پادگان برگشت.

وقتی از خدمت برگشت، جهاد سازندگی را برای خدمت انتخاب کرد. در همان روزها با یکی از خویشاوندان خود پیمان ازدواج بست. بیش از یک سال در قسمت فنی جهاد شاهرود مشغول به خدمت بود که احساس کرد، برای انجام وظیفه می­بایست عازم جبهه گردد. برای همین محرم سال 1360 به گروه جهادگران شاهرود عازم جبهه گردید. جوشکار ماهری بود برای همین ساختن تانکر به او محول گردید. پس از آنکه حدود یک ماه همین که بوی عملیات در جبهه پیچید با اصرار بسیار به واحد رزمی خودش را منتقل کرد. در عملیات فتح بستان حمل مجروح به پشت جبهه را به عهده گرفت.

به مرخصی آمد و پس از بازگشت در عملیات فتح­المبین شرکت کرد. در تاریخ 2/1/1361 در رقابیه به شهادت رسید و درتاریخ 15/1/1361 پس از تشیع در روستای پرو شاهرود به خاک سپرده شد.

*****

  وصیت نامه شهید علی حسین‌پور

اینجانب علی حسین‌پور به شماره شناسنامه ۳۴ متولد ۱۳۳۸ صادره از شاهرود ساکن پرو با آگاهی کامل و به امر امام خمینی، پیام هل من ناصر ینصرنی امام حسین را شنیدم و در ماه محرم به کربلای ایران شتافتم تا باشد که در این راه قدمی بر داشته باشم و نهال انقلاب اسلامی را باور‌تر سازم و در این راه هدفی جز تبلیغ اسلام و زنده نگهداستن آن ندارم.

در درجه اول هدف از این رفتن به جبهه زنده ماندن اسلام و نگهداری مکتب درخشان اسلام و ثانیا نگهداری میهن اسلامی و جلو گیری از دشمنان اسلام و آخرین پیامم این است که تا آخرین قطره خون ملت ایران باید در این راه استقامت نمایند و هرگز از امام جدا نشوند و تا آخرین قطره خون شعارم این است که پرچم قو لو لا اله الا الله را در همه نقاط عالم به اهتزاز در آورده شود. باید ملت هم شعارشان این باشد که مرگ سرخ بهتر از زندگی ننگین است.

 

 

شهید محمدکریمی(2)

شهید محمد کریمی

مسئول محور گردان

در تاریخ 4/12/ 1345به آقای صفرعلی کریمی خداوند پسری داد که نامش را محمد گذاشت. او در روستای خانخودی بیارجمند زندگی می­کرد. صفرعلی پنج فرزند داشت و کشاورز بود و محمد در خانواده­ای رشد کرد که با طبیعت و تولید رابطه داشت. در کنار کشاورزی دامداری هم داشتند. محمد از کودکی یاور اقتصاد خانواده بود.

آن زمان روستای خانخودی حدود پانصد نفر جمعیت داشت. آب قنات روستا برای کشاورزی و مصرف مردم کافی نبود. برای همین نیمی از سال را صفرعلی در تهران کارگری می­کرد.

حسین و حسن، دو فرزند او از مشکلات جسمی حسی حرکتی رنج می­بردند. برای همین محمد می­بایست برخی از امور مربوط به آنها و خاواده را انجام دهد.

محمد دورۀ ابتدایی را در روستایشان تحصیل کرد. با شروع انقلاب خودش را به راهپیمایی می­رساند و در هر فرصتی برای نوشتن شعار «مرگ بر شاه » استفاده می­کرد. شب­ها به مسجد می­رفت. با کمک دوستانش کتابخانه­ای در مسجد سر و سامان دادند. پس از پایان سیکل اول برای آموختن آهنگری ماشین به تهران رفت و شاگرد مغازه شد. خانه­ای اجاره کرده بود و در آن زندگی می­کرد.خانه­اش حوالی شمیرانات تهران بود.

منتظر بود که او را به جبهه ببرند. برای همین در فروردین 1362 به عنوان صافکار همراه کاروانی از جهادگران شاهرود عازم جبهه گردید. درست است که نوجوانی شانزده ساله بود ولی رفتاری پخته و جا افتاده داشت.

آمد و شد او به جبهه بارها انجام شد. یکبار مادرش به او گفت:«محمدجان! من هم به گردنت حقی دارم و دیگه به تو اجازه نمی­دهم که به جبهه بری!» او کمی فکر کرد و گفت:« مادرم! مگه تو تا به حالا در امانت خیانت کرده­ای؟ من امانت دست شما هستم. هر وفت خداوند بخواهد آنرا می­گیرد. پس بهتر است امانتدار خوبی باشی.» مادر که پاسخ او را شنید در جوابش گفت:«فرزندم در راه خدا حلالت کردم. هرچه دوست داشتی جبهه برو.»

پس از اینکه هیجده ماه به عنوان بسیجی به جبهه رفت، به عنوان نیروی وظیفه در جهاد سازندگی اسم نوشت و باز هم به جبهه رفت.

او حکم آچار فرانسۀ گردان فنی مهندسی امام حسین(ع) را داشت. هر کاری که زمین می­ماند او آمادۀ انجام وظیفه بود. بیش از هر کاری رانندگی را به او محول می­کردند.

حسن اسماعیلی که دوست صمیمی شهید بود با احساس و حالتی خاص از اخلاق و رفتار شهید برایمان گفت:

«از بچگی با هم بزرگ شدیم. هر چه از اخلاق و رفتارش بگم کم گفته­ام. پدرش بعد از تشکیل جهاد سازندگی، جهادی شده بود. آشپزی می­کرد، نگهبانی می­داد و هر کاری که به او می­گفتند انجام می­داد. وقتی موقع سربازی­اش شد، رفت توی جهاد اسم نوشت. برای طی یک دورۀ سه ماهه آموزش نظامی او را فرستادند به مرکز آموزشی سنندج.توی عملیات خیبر و بدر خیلی خوب کار کرد.

راستش من با اینکه سرباز بودم برای کنجکاوی در خواست کردم برای دو ماه مرا بفرستند خط مقدم. محمد کریمی­ها کاری کردند که هیجده ماه منطقۀ عملیاتی جنوب بودم.

یک روز کنار پل سفید کارون نشسته بودم. یکی با دستهایش چشم­هایم را گرفت. به او گفتم انگشتت را بیار جلوی دهنم تا بگویم کیستی. تا که انگشتش را آورد آنرا گاز گرفتم. محمد بود. حسابی همدیگر را غرق ماچ و بوسه کردیم. گفت:"ما غرب بودیم گفتند جنوب عملیات است. حاج آقا اسماعیلی ما را آورده برای عملیات. آلان چند وقته که توی فاو هستیم برای دیدن تو آمدم اهواز." این همه معرفت او مرا غرق حیرت کرد و به او و دوستی­اش هزاران آفرین گفتم.»

با هم تا مسیری رفتیم که او می­بایست به یک طرف می­رفت و من به طرف دیگر. هر دوی ما منتظر ماشین بودیم. قدری که گذشت، آمد طرفی که من بودم. تعجب کردم. فکر کردم تصمیمش عوض شده است. نگاه مرا که دید گفت:« ماشین نیامد گفتم چند دقیقه پیش تو باشم غنیمت است!» او رفت و همان شب هم شهید شد ولی من سالهاست که توی فکرم که چه دوستی را از دست داده­ام.

حاج محمدعلی عجمی معاون عملیات گردان ادامۀ ماجرای آن شب را چنین تعریف کرد:

« بعد از عملیات والفجر8 توی فاو جاده می­زدیم. قسمتی به ما محول شده بود که باتلاق بود و ما نیروی پیاده نداشتیم. روزها که اصلاً نمی­توانستیم کار کنیم ولی شب­ها با تمام نیرو کار می­کردیم.

هرشب محمد کریمی با من به خط می­آمد تا نیروی کمکی باشد. آن شب مسئول شورای جهاد بوشهر هم آمده بود. خیلی دوست داشت زودتر جاده را ببیند. هر چه اصرار کردم تا شب را استراحت کند قبول نکرد. او هم همراه محمد کریمی به طرف جاده حرکت کردند. جادۀ ما در نقطه­ای پیچ داشت. ماشین­ها از آنجا به بعد یکی یکی وارد آن قسمت می­شدند تا خاکشان را خالی کنند زیرا زیر دید دشمن بود. من جلو رفتم و آنها در محل پیچ منتظر بودند تا جلو بیایند که با ترکش خمپاره کریمی و آن برادر به شهادت رسیدند. صبح وقتی برگشتم خبرش را به من دادند.»

این شهید بزرگوار بیست شش ماه و بیست سه روز در جبهه حضور یافت و سر انجام در تاریخ چهارم اردیبهشت هزار و سیصد و شصت و پنج در شهر فاو عراق به شهادت رسید.

 

شهید مهدی عباسپور(2)

شهید مهدی عبایپور

باطری­ساز

مهدی عباسپور فرزند سیف الله در سال 1339 در ر وستای حسین آباد پشت بسطام واقع در چهاره کیلومتری شاهرود دیده به جهان گشود. مهدی سه برادر و دو خواهر داشت. پدرش مرد زحمتکشی بود و با کشاورزی و دامداری امورات خانواده­اش را می­گذرانید. مهدی دوران ابتدایی را در مدرسۀ روستا به پایان برد.

هنوز سن و سالی نداشت که پدرش را از دست داد. مجبور بود روزها در عکاسی شاگردی کند  و شبها به مدرسه برود.

 با فرارسیدن دوران انقلاب خودش را در صحنۀ سیاست و فعالیت انقلابی یافت. هر کاری که از دستش بر می­آمد برای انقلاب انجام می­داد. کمتر تظاهراتی در شاهرود انجام می­شد که او در ان شرکت نداشت.

با فرارسیدن زمان خدمت سربازی لباس خدمت پوشید و در شهرهای ساری، کیانشهر و گرگان از انقلاب پاسداری کرد.

برای آنکه نان آور خانواده باشد در عکاسی ونوس شاهرود  مشغول به کار گردید. سپس به استخدام شرکت ذغالسنگ البرز شرقی در آمد.

 سال 1363 با خانم صدیقۀ بابا محمدی ازدواج کرد. این زن و شوهر مومن منزلی اجاره کرده و در آن ساکن شدند.

او نیروی اداری شرکت البرز شرقی بود ولی داوطلبانه در تاریخ 7/4/1367 همراه جهادگران شهرستان شاهرود عازم جبهه گردید.

او در محور جادۀ حیات در منطقۀ مأموریت قرارگاه رمضان با نیروهای فنی مهندسی گردان امام حسین(ع) شاهرود جاده درست می­کردند. پس از اتمام مأمریت به آنها دستور بازگشت می­دهند. آنها چند سری وسایل را بار زده و به عقب می­فرستند.

همزمان با این شرایط عراق نیروهایی را در منطقۀ آنها و درست در پشت سر آنها هلی برن می­کند. نیروهای رزمندۀ ما با آنها درگیر می­شوند و آنها تار و مار می­شوند. تعدادی کشته و مجروح هم جا می­گذارند.

در آخرین مرحله­ای که چند نفر باقی مانده از بچه­های گردان امام قصد بازگشت به مقر را داشتند، در محور میلۀ مرزی حیات در تاریخ 5/5/1367 در کمین تعدادی از نیروهای باقی ماندۀ دشمن قرار گرفتند. عرب ترابی و چند نفر دیگر به اسارت دشمن در می­آیند. پس از آزار و اذیت و شکنجه دشمن  عرب ترابی را در تاریخ 11/5 /1367 به شهادت می­رساند و چهار نفر دیگر را به اسارت می­برد. در این تاریخ دخترانش، ملیحه و مریم به ترتیب ده روزه و یک ساله بودند.

پس از تشیع با شکوه پیکرش را در زادگاهش به خاک سپردند. همسر شهید با فداکاری دخترانش را تربیت و بزرگ کرد. اکنون آنها دارای تحصیلات دانشگاهی می­باشند.

شهید عباس رضائی(2)

شهید عباس رضایی

رزمنده

عباس رضایی فرزند علی در تاریخ 2/5/1338در عباس آباد میامی پا به عرصۀ وجود نهاد. پدرش کارگر و کشاورز بود. برای گذران زندگی مجبور شد به کرمان کوچ کند. عباس ابتدایی و راهنمایی را در آنجا تحصیل کرد. او شاگردی ممتاز و برجسته بود. هنگام تحصیل در دبیرستان خانواده­اش به شاهرود برگشت.

او دوست داشت به شهربانی برود و افسر پلیس شود ولی او را به جهت افکارش رد کردند. او هم آموزش و پرورش را برای خدمت برگزید. دو سالی را به صورت حق­التدریس کار کرد.

در زمان انقلاب جوانی فعال و انقلابی بود. یکبار در شهر گالیکش در تظاهرات شرکت داشت که به درگیری انجامید. مأمورین او را مورد ضرب و شتم قرار دادند به حدی که می­خواستند او را با تیر بزنند. در تهران نیز یک روز یک مجروح را به بیمارستان می­رساند و حتی به او خون می­دهد.

وقتی انقلاب پیروز شد، در بسیج محله فعالیتش را شروع کرد. کمتر در خانه پا بند می­کرد. جهاد را برای خدمت انتخاب کرد و چند بار هم به جبهه رفت و چند بار هم مجروح شد. تمام وقت به جهاد پیوست و در کمیتۀ برق رسانی به روستاها فعالیت می-کرد.

در بهمن 1364 برای آخرین بار عازم جبهه شد. محل مأموریتش جزیره ام­الرصاص عراق بود. در تاریخ23/11/1364 با چند نفر از دوستانش در آنجا مفقودالاثر گردید.

*****

نامۀ به همسر

لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و احینا یا ربنا سعیداً و توفنا شهیداً

سلام و درود بر محمد و آل محمد(ص) و درود و سلام به پیشگاه امام زمان(عج) روحی له الفدا و سلام برنائب بر حقش امام بت شکن و سلام و صلوات و رحمت خدا به شهدای به خون خفتۀ انقلاب اسلامی.

سلام به تو همسر عزیزم به تو که در سختی­های زندگی لب از لب بر نداشتی و همیشهیاور من بودی و به من امید می­بخشیدی. امیدوارم که خداوند تو را حفظ نماید و تأیید فرماید. اگر از حال من بخواهی الحمدلله خوبم و دعاگوی وجود شریف امام و رزمندگان اسلام و تو که همیشه در قلبم جای داری هستم.

فاطمه جان امیدوارم و از تو می­خواهم که مانطور که اسمت همنام بزرگ بانوی دو جهان یعنی فاطمه زهرا سلام الله علیها است در سختی­ها و مصائب پیرو او باش و از او کمک بطلبی که تنها اهل بیت پیامبر هستند که شفیع شیعیانشان و دلسوز انها هستند و دخترم را همچنان زینب کبری(س) بار بیاور و پسرم را به راه حسین(ع9 و خمینی بت شکن رهنمون گردی.

همسر عزیزم شاید این نامه که می­نویسم آخرین نامه­ای باشد که می­نویسم. و همه چیز دست خداست. می­خواهم بدانی که آرزوی من شهادت در راه خداست و هر وقت خدا صلحت بداند و لیاقتش را پیدا نمایم نصیبم خواهد شد. از تو می­خواهم که در صورت هر اتفاقی بسیلر صبور باشی و همیشه مصیبت حضرت زینب(س) را در نظر بیاوری که در مقابل چشمانش عزیزترین کسانش را به شهادت رساندند و انگاه او مانند کوهی استوار ایستاد و پیام خون انها را در همه مکانها و زمانها فریاد کرد. عزیز من دلم می­خواهد تو هم پیرو آن بانوی بزرگوار باشیث و با صبر و پایداری خود پاسدار خون شهیدان باشی. مبادا خدای نکرده یک ناگواری باعث شود ذره­ای در دلت شک و تردید بوجود آید. زیرا همه بلایا و مصائب امتحان است. خوشا به حال کسی که در این امتحان الهی استقامت نماید و سرفراز بیرون آید.

*****

وصيت‌نامه  

بسم الله الرحمن الرحيم  كل نفس ذائقة الموت و نبلوكم بالشر والخير فتنة والينا ترجعون    

(انبياء- 37) هر نفسى مرگ را مى‌چشد و ما شما را به بد و نيك مبتلا كرده تا بيازمائيم و هنگام مرگ بسوى ما باز ميگرديد .

اينجانب عباس رضائى فرزند على گواهى ميدهم كه خداوند جهان يگانه است و پروردگار جهانيان است و حضرت محمد (ص) خاتم پيامبران است و على (ع) و يازده فرزندش امام و جانشين پيامبر از سوى خداوند هستند و دوازدهمين امام حضرت مهدى (عج) به امر خداوند در پس پرده غيبت است تا زمانى كه خدا مصلحت بداند و ايشان قيام فرمايند و جهان را پر از عدل نمايند .

همانطور كه بر هر فرد مسلمان است كه هميشه مرگ را به خود همراه ببيند و بنابراين بايد وصيت‌نامه جامعى داشته باشد كه پس از مرگ تكليف بازماندگانش روشن شود ، بر خود لازم ديدم كه وصيت‌نامه‌اى تنظيم نمايم .

اين وصيت‌نامه را دركمال صحت و سلامت جسمى و روحى تهيه نموده‌ام اميدوارم بازماندگان من پس از مرگم به مفاد آن عمل نمايند . باشد كه همه مؤمنين رستگار شوند و خدا درهاى رحمتش را بر همه بندگان مخلصش بگشايد .

در ابتدا از همسرم مى‌خواهم كه هميشه پيرو حضرت زهرا (س) باشد و فرزندانم را همانطورى تربيت نمايد كه خدا مى‌خواهد زيرا كه فرزندان خوب وصالح باقيات صالحات انسان ميباشد . خود نيز صبور باشد و اگر من در جوانى مردم از او مى‌خواهم كه حتما با مرد مناسبى كه پدر خوبى براى بچه‌هايم باشد ازدواج نمايد زيرا اينكار در نزد خدا پسنديده‌تر است .

و به فرزندانم پيروى از ولايت فقيه را بياموزد كه راه سعادت در پيروى ا ز ولايت فقيه ميباشد و از او مى‌خواهم كه زينب‌وار بر مصائب صبر نمايد اميدوارم كه خداوند هميشه از او راضى باشد . ضمنا پس از مرگ من همسرم اختيار دارد در اموالم تصرف نمايد و از آنها در جهت رفاه خودش و فرزندانم استفاده نمايد .

سخنى هم با پدرم .

از پدرم مى‌خواهم كه در مرحله اول مرا حلال نمايد و اگر خداى ناخواسته از من جسارتى ديده از من بگذرد و مرا ببخشد . و اگر من به فيض شهادت رسيدم مبادا كارى نمايد يا سخنى بگويد كه به رهبر انقلاب و انقلاب اسلامى و خدمتگزاران انقلاب توهينى شود كه در اينصورت در مقابل شهدا بايد جوابگو باشد و در مقابل خون آنها مسئول ميباشد . زيرا راهى كه رهبر انقلاب پيش پاى جوانان مسلمان دنيا نهاده است راه حق و راه خدا و راه سعادت است .وصيت من به تنها برادرم و همه بستگانم و خواهرانم و همه دوستانم اين است كه همانطور كه مولاى متقيان على (ع) فرموده است در زندگى تقوى خدا را پيشه كنند كه رستگارى در آن است . در عمل به احكام الهى بخصوص نماز كوشا باشند و پشتيبان رهبر و انقلاب اسلامى باشند كه پشتيبانى دين خداست .

و لازم است كه بگويم اگر به فيض شهادت رسيدم يا حتى به هر صورت كه از دنيا رفتم راضى نيستم كسانيكه مخالف امام و مخالف اين انقلاب هستند در مراسم عزاداريم شركت كنند و اين وصيت‌نامه را در مقابل همه بخوانيد كه مخالفين اسلام بدانند كه جنازه من هم از آنها متنفر است . 

در آخر لازم است كه ديونى كه بر گردن من ميباشد تكليفش روشن شود كه حقى از كسى بر دوش من نباشد .

ابتدا درمورد حقوق معنوى از همه كسانى كه بر من حقى دارند حلاليت مى‌طلبم و درمورد ديون مادى همسرم از همه بدهيها و طلبكاريهاى من آگاه مى‌باشد كه از او مى‌خواهم به كمك پدرم از اموالى كه برايم مى‌ماند و حقوقى كه دارم ديون مرا به صاحب حق بر گردانند و بخصوص در مورد دين بزرگى كه بر دوشم مى‌باشد و همسرم بخوبى اطلاع دارد پرداخت شود .

يك ماه حقوقم را براى خواندن نماز و گرفتن روزه برايم بدهيد . وارث من در وهله اول همسرم و سپس فرزندانم ميباشند كتابهايم را نيز به كتابخانه مسجدى هديه نمائيد مگر كتابى كه بدرد فرزندان و همسرم بخورد كه استفاده نمايند .

در آخر بار ديگر همه بستگان و دوستان بخصوص پدر و همسر و برادر و خواهرانم حلاليت مى‌طلبم و از همه مى‌خواهم كه برايم طلب آمرزش نمايند و از همه مومنين التماس دعا دارم .

انا لله و انا اله راجعون السلام و عليكم و رحمة الله و بركاته پانزدهم آذر ماه هزارو سيصدو شصت‌و چهار هجرى مصادف با بيست و سوم ربيع الاول هزار و چهارصد و شش هجرى قمرى .

عباس رضائى        

 

شهید عباسعلی صفری(2)

شهید عباسعلی صفری

مسذول تعاون

من و محمد تقی توی یک شرینی فروشی کار می­کردیم. روزهای گرم ماه رمضان را روزه می­گرفتیم هرچند که گرمای شیرینی­پزی هم واقعاً اذیت می­کرد. سال 1357 بود و توی علی آباد هم مردم بر ضدرژیم شاهنشاهی مبارزه می­کردند. شب بیست ویکم ماه رمضان من، محمداسماعیل و عباسعلی با هم رفتیم مسجد امام حسن مجتبی(ع).

قدری دعا و نماز خواندیم. امدیم توی حیاط مسجد. برادری روحانی در وسط عده­ای ایستاده بود و صحبت می­کرد. حرفش از رزیم شاه و ترویج فساد بود. یکباره چند شعار داده شد و آنها به طرف بیرون حرکت کردند. به عباسعلی گفتم« چکار کنیم؟» من تا ان شب تظاهرات و شعار دادن را ندیده بودم. برای همین قلبم تند تند می­زد. او با خونسردی گفت:« ما هم همراهشان میریم.» تا فلکۀ علی­آباد رفتیم. توی مسیر همه­اش شعار می­دادیم. تا آنکه به فلکه رسیدیم. تعدادی از مردم چوب و چماق همراهشان بر داشته بودند. آنجا یک مشروب فروشی بود. مردم شیشه­هایش را شکستند و قدری هم آنرا خراب کردند.

یکباره نیروهای ژاندارمری از راه رسیدند. بگیر بگیر شروع شد. با قنداق تفنگ و باطوم مردم را کتک می­زدند. ما هم می­خواستیم فرار کنیم که یکباره از یک تاکسی سه نفر پیاده شدند و ما را محاصره کردند. دستبند به دست ما را به پاسگاه بردند. آنجا هر کدامشان که به ما می­رسید، فحشی نصیبمان می­کرد و کتکی می­زد. معلوم بود که روی عباسعلی برنامه دارند.

همان نیمه شب ما را به گرگان منتقل کردند. از جاهای دیگر هم تعدادی را دستگیر کرده بودند. سی و پنج نفر می­شدیم که همۀ ما را داخل یک اتاق کوچک زندان کردند. تعدادی که مسن بودند و مشکل قلبی و تنفسی داشتند، به سختی افتاده بودند. تا ساعت 3 بهد از ظهر هیچ چیزی به ما نداند. همه را تشنه و گرسنه نگاه داشته بودند.

چهل و هشت ساعت بازجویی ما طول کشید. بعد از ان برادرمان، محمداسماعیل که سن و سالی نداشت را آزاد کردند. بعد از آن من و عباسعلی را به زندان شهربانی بردند. سرهایمان را تراشیدند و به گردنمان پلاک شماره دار انداخته و عکس گرفتند. آنجا متوجه شدم که عباسعلی چقدر اهل فعالیت سیاسی بوده و ما بی­خبر بودیم.

راه و رسم انقلاب و اسلام را از پدرمان یادگرفته بود. مردم گرمن به پدرمان می­گفتند:«شیخ باقر.» بعد از شهادت عباسعلی دیگر پدرمان ماندن را طاقت نیاورد. گاهی سمیه، دختر شهید را بغل می­کرد قدم می­زد و در حالی که به چهرۀ معصوم سمیه نگاه می­کرد، اشکهایش روی صورتش سُر می­خورد.

بعد از شهادت عباسعلی چند بار برای اعزام به سپاه رفته بود، آنها که می­دانستند پدر شهید است، قبول نمی­کردند. تا آنکه یک اعزام سراسری بود او حتی لباس و ساک هم بر نداشته بود. موقع بدرقۀ رزمندگان به مادرم گفت:«دیدار به قیامت!» و به برادرم محمد اسماعیل هم که مسئول اعزام بود گفته بود:« این اولین و آخرین خواسته­ام از توست، درست کن تا من جبهه برم!» محمد اسماعیل هم او را در محل پلیس راه به کاروان رسانده و اسمش را در لیست اعزام می­نویسد. چند روز بعد از آن وسایل شخصی­اش را فرستادیم.

چهل و پنج روز مأموریت پدرم تمام شد و برنگشت. گفته بودند که ده روزی را مرخصی بروید. دو مرتبه برای تمدید مأموریت بیایید. او گفته بود کرایۀ رفتن نمی­کند. من می­مانم که پس از چند روز در اثر بمباران هفت تپه در سن شصت و پنج سالگی به شهادت رسید.

عباسعلی پس از پیروزی انقلاب خدمت سربازی­اش را در ارتش گذرانید. طی دورۀ سربازی داوطلبانه در درگیری­های آمل و کردستان شرکت کرد. پس از سربازی هم داوطلبانه به جبهه رفت و در عملیات شکستن حصر آبادان شرکت کرد.

با نوۀ خالۀ ما که منزلشان در مشهد بود ازدواج کرد. حکایت بیست و دو ماه زندگی این زن و شوهر شده بود حکایت لیلی و مجنون، از بس که به هم احترام می­گذاشتند. چند بار زن داداشم تعریف کرده بود که عباسعلی را توی نماز دیده که اشک می­ریزد.

به استخدام جهاد سازندگی در آمد تا بهتر خدمت کند. دفعۀ آخر با بچه­های رزمی بسیج به جبهه رفت. موقع رفتن، سمیه­اش ده روزه بود. محمد اسماعیل به او می­گوید:« داداش جان! این بار نرو دفعۀ دیگر برو!» او هم خنده­ای کرده و دستش را روی شانۀ او گذاشته و می­گوید:« تو باید مرا تشویق به رفتن کنی نه ماندن! باید گذاشت و گذشت، دیر یا زود.»

او در شب 20/11/1364 در عملیات والفجر8 در اثر اصابت ترکش به سینه­اش مفقود گردید. سال 1377پس از گذشت یازده سال پیکرش را شناسایی کرده و به گرمن آوردند. من هم از روی پیراهنی که به تنش بود و با هم خریده بودیم نیز او را شناختم. مردم در مراسم تشیع او وفاداری به شهدا و انقلاب را به نمایش گذاشتند. او هم پس از مراسم مهمان دوستان شهیدش در گلزار شهدای گرمن گردید.

*****

زندگی نامه

عباسعلی صفری فرزند محمدباقر در تاریخ8/1 / 1338 در روستای گرمن پشت بسطام دیده به جهان گشود. دوران ابتدایی را در روستا تحصیل کرد. ادامۀ تحصیل هم مثل اکثریت قریب به اتفاق بچه­های روستا در آن زمان برایش امکان نداشت. یکی دو سال بعد در علی آباد کتول شاگرد شرینی پزی شد. در دوران انقلاب یکی از افراد انقلابی و شناخته شدۀ علی آباد کتول گردید. به حدی که دو سه بار از سوی ژاندرمری به عنوان اخلال­گر دستگیر شد و پس از بازجویی و شکنجه در گرگان آزاد گردید.

پس از پیروزی انقلاب جهت خدمت سربازی ثبت نام کرد. پس از طی دورۀ آموزشی به کردستان رفت و تا آخر خدمتش در آنجا خدمت کرد. پس از خدمت وارد جهاد سازندگی گردید. پس از چند ماه با دختر خانمی که از بستگانش بود و ساکن مشهد ازدواج کرد.

در مدت چهار سال خدمتش در جهاد سازندگی شش بار به جبهه رفت. آخرین بار در تاریخ 4/10/1364 با کاروان راهیان کربلا عازم جبهه گردید. او در ساعت 10 شب بیستم بهمن همان سال همراه پسر خاله­اش عباس فیروزی در ام­الرصاص مفقودالاثر گردید. در آن زمان دخترش دو ماهه شده بود.

شهید محمدتقی خیمه(2)

شهید محمد تقی خیمه

نیروی تأمین

چرخ زندگي لنگ مي زد . بچه ها بزرگتر شده بودن . تهيۀ مخارج آنها در روستا ی  تویه رودبا[1]ر و حتي در شهر دامغان امكان نداشت. رفتيم تهران ، شايد وضع عوض شود. كاري دست و پا كردم، تا اندازه­اي وضعيت زندگي سر وسامان گرفت. خوشحال بودم كه اگر سختي مي كشم  در عوض بچه­ها خوب درس مي­خوانند. وقتي بزرگ شوند، زندگي خوبي خواهند داشت. مخصوصاً محمد تقي كه درس ومشقش خوب بود.

يك روز صبحانۀ بچه­ها را آماده كرده و سفره را پهن كردم و رفتم سراغش :« تقي جان مدرسه­ات دير مي­شه. چرا بلند نمي شي؟». لحاف را كشيد روي سرش وگفت : « ديگه  مدرسه نمي رم !» اشكهایم در  آمد وگفتم :« چي شده ؟ چرا؟ مادر جان  بيچاره­ايم. رحم كن. ». چيزي نگفت . ثانیه­ها به سختي مي­گذشت مي­خواستم خدا حافظي كنم گفت :« چند روز پيش توي دبيرستان اعلاميۀ  آقاي  خميني را پخش مي­كردم. مرا ديدند و از مدرسه اخراج كردند. اصلاً ناراحت نيستم.  خدا بزرگه!»

گفتم :« يعني ديگه درس نمي­خواني ؟». گفت :«  چرا بعداً وقت هست، ولي فعلاً با نهضت خميني هستم.»  گفتم:«  مادرجان نان حلا ل، هدر نميره. اندازۀ يك دنيا دوستت دارم، خيالت راحت باشه.»

 بعد از پيروزي انقلاب  زندگي ما سر و سامان گرفت. بچه­ها بزرگ شدند ونان آور.  محمد تقي وخانمش هر دو كارمند  بودند.  خداوند فرزندي هم به او داده بود كه هر دو شيفته­اش بودند و من نیز. خانواده سه نفره آنها هيچ مشكل وكم وكسري نداشت و من خوشحال از این موضوع.

احساس وظيفه در برابر جنگ تحميلي او را بي­تاب كرده بود . فكر و ذكرش جبهه وجنگ بود. يك­بار جبهه رفته بود. براي دفعۀ دوم به سراغم آمد تا رضايت بگيرد. دلم راضي نمي­شد. چرا كه او را با خون دل بزرگ كرده بودم. وقتي اسم حضرت زينب (س) را برد و قسمم داد، دلم لرزيد. گفتم :« برو خدا نگهدارت!»

تا رفتم متوجه شوم گفت :« از خانم وپسرم خوب مواظبت كن !». دست وصورتم را بوسيد و گفت :« مادر خدا حافظ !» وبراي هميشه رفت.

مادر بزرگوار شهيد

****

نامۀ شهيد محمدتقي خيمه­اي به همسرش

چو اسماعيل از قربان نترسد                     به عشق از جان تقرب كرده عاشق                                                                                    

جفا كش وقت رنج از غم ننالد                       مبارز روز جنگ از جان نترسد                                                                   

 

 

حضور همسر مهربان و فرزند عزيزم سلام

بعد از عرض سلام سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم. همسرم  از بابت من ناراحت مباش. زيرا من حالم خوب می­باشد و هيچ گونه ناراحتي ندارم. دلم براي مصطفي تنگ شده است. اگر توانستي يكي از عكس­ها ي او را برايم بفرست. زيرا آن حلقۀ فيلمي كه اصغر انداخته بود خراب شد. مصطفي فرزند عزيزم! دلم مي­خواهد مانند مردي  استوار و پايدار باشي. سعي كن مامانت را اذيت نكني. همسرم اين چند كلمه را هم براي فرزندم نوشته­ام كه بداند باباي او اينجا هم به فكرش مي­باشد.

همسرم  واقعاً اينجا صفاي ديگري دارد. خيلي خوشحال شدم كه شما با آمدن من موافقت كرديد. چون واقعاً شور و حال جبهه مانند بهشت مي­باشد. عالي گفته اند كه جبهه  دانشگاه است.   

در ضمن كمي برايت از كارهاي اينجا بگويم. ما، در اينجا مشغول به كار هستيم، از صبح تا ظهر.  بعد از ظهر ، دعا و سخنراني برادران روحاني  كه از گوشه وكنار كشور آمده اند و تا ساعت 4 كار مي كنيم و اگر هوا خوب باشد مشغول بازي مي­شويم، تا شب و بعد هم نماز، دعا، باز هم سخنراني واخبار كشور و بعد هم خوابيدن به اميد فردايي بهتر وخدمت به اسلام عزيز.

برايت دير نامه نوشتم به اين علت بود كه من يك ماموريت به پيرانشهر داشتم وتلفن در جاي كه بودم در ساعت اداري مشغول و در غير اداري هم نمي­گرفت، نتوانستم با شما تماس برقرار كنم. وقت نوشتن نامه را هم نداشتم. حالا موقع خواب است وحدود ساعت 11 شب كه برايت نامه مي­نويسم و اگر بد خط است براي اين است كه از خستگي چشمم روي هم است. به اميد پيروزي براي همگي  رزمندگان كه در راه اسلام مبارزه مي­كنند.

عزيزم التماس دعا دارم واز خداوند بخواهيد كه از گناهان ما در گذرد و ديگر خدا حافظ شما.

دوستدار شما وفرزند عزيزم 9/2/1365تقي

****

 

محمد تقی در نگاه خانمش

        در یک خانوادۀ گرم و صمیمی روابط هم گرم و صمیمی است. روابط مادر و پسر پسر و خانم، در ضمن نامه و حرف های مادر، برایمان مشخص گردید. برای آن که جایگاه محمدتقی به عنوان همسر از نظر خانمش مشخص گردد، به سراغ مصاحبه­ای می­رویم که سال ها قبل از خانم ایشان انجام گرفته است. برخی پاسخ­ها را ذکر می کنیم:

            ج: پسر خاله ام بود.

            ج: 6...... با مادرش رابطۀ خوبی داشت. صبح و بعد ازظهر به او سر می زد. با پدر و مادرم خیلی رابطۀ صمیمی و مهربانی داشت. مثل این که پدر و مادر خودش هستند.

            ج:7 با فامیل خیلی خوب و مهربان بود. به همه سرکشی می­کرد. می گفت: «باید از همسایه ها خبر داشته باشی: اگر کاری داشتند انجام بدهیم!».

            ج:9- می گفت:« آرزو دارم که تو و بچه­ام را خوشبخت کنم!». وقتی که به او می­گفتم «جبهه بروی ما تنها می مانیم. پس چگونه با نبودنت خوشبخت باشیم!». می­گفت: «خدا همه جا هست. زیر سایۀ خدا هستین.».

            ج:11- خیلی به فوتبال علاقه داشت. همین طور به پسرم. هر روز غروب با او فوتبال بازی می کرد.

            ج:12- دوست داشت توی اجتماع باشم. زندگی خیلی خوب و صمیمی­ای داشتیم. برای انجام وظیفه مانع­ام نمی­شد.

            ج:13- او همیشه با عزیزم و جانم با مصطفی برخورد می­کرد.

            ج: 14- واجبات را سر موقع انجام میداد. به نماز جمعه می­رفت.

            ج:16- برای کم و زیاد زندگی ناراحت نبود. دل به دنیا نداشت. می­گفت: «امام وعدۀ بهشت داده اگر قسمت باشد ما هم به آنجا برویم .».

            ج:22- آن قدر در زندگی دو سال و اندی صمیمیت و دوستی در زندگی ما دو نفر بود که اصلاً برای هر دوی ما فرق نداشت که چکار کنیم و چگونه زندگی را اداره کنیم.

.           ج:26- خیلی ساده ، شوخ و بذله گو که بین فامیل همیشه صحبت­های او هست.

1-   سال 61 تهران خدمت سربازی بود. من از طرف سپاه با گروه پزشکی به جبهه اعزام شدم. شرایط طوری بود که نتوانسته بودم از او اجازه بگیرم. پس از دو روز زنگ زد و گفت: «زرنگی کردی، من باید جبهه می­رفتم نه شما. مرا دعا کن و مواظب خودت باش.».

2-   سال 62 عقد کردیم. رفت جبهه و یک ماه و نیم آنجا بود . سال بعد برای بار دوم عازم بود که من مریض شدم وقتی خوب شدم به جبهه رفت که 20 روز بعد از آن شهید شد.

3-   خیلی به هم علاقه داشتیم. به او گفتم: « تازه زندگی مشترک را شروع کرده ایم. چند ماه دیگر برو!». گفت: « الان بهتر است. خدانگهدار ماست.». برای خداحافظی می خواستم همراه او به  دامغان بیایم، قبول نکرد. گفت: « به زحمت می افتی. فکر کن مثل هر روز سر کار می روم.».

4-   وقتی به جبهه می­رفت هفته­ای دو نامه مختصر و مفید می­فرستاد. از کارهایی که انجام می­داد می­نوشت. آنقدر با علاقه تعریف می­کرد که چندبار گفتم:« نمی شود من هم بیایم آنجا؟». او می گفت:« جای شما نیست.».

فقط آخرین نامه­اش را نگه داشته­ام. چون خودش می­گفت: « نامه های منو نگه ندار. اگر شهید بشم غصه می­خوری. نمی­خوام ناراحت باشی!».

5-   همه به فکر آزادی مملکت خود بودند. از پزشک، پرستار، مهندس، محصل، کارمند و کارگر ساده، گروه گروه به جبهه اعزام می­شدند. همه به این  فکر بودند که آنجا بروند به شهادت برسند و دل امام را به دست بیاورند. آنها می گفتند:« اماما فرمان بده تا جان فدا کنیم.».

6-   بار دوم که به جبهه اعزام شد من و مادرش می گفتیم:« نرو! ». او در جوابمان گفت: « در رختخواب مردن ننگ است.»

7-   از این خوشحالم که آن دنیا شهید دستم را بگیرد و با فاطمه الزهرا همنشین باشم. خانواده شهدا همیشه خار چشم دشمنان خواهند بود.

*****

زندگی نامه

شهيد محمد تقي خيمه­اي فرزند تقي متولد 11/11/1339  تويه رودبار دامغان مي باشد .

  در دو سالگي پدر را از دست داد . مادر سرپرستي او و ديگر اعضای خانواده را به عهده داشت. بعد از چند سال زندگي در روستا وگذارنيدن  دبستان همراه مادرش به تهران رفت. سالهاي آخر تحصليش در دبيرستان همراه با اوج گيري انقلاب بود.

فعاليتهاي شديد انقلابي او مخصوصاّ پخش اعلاميۀ حضرت امام در روزهاي آغازين سال 57 سبب اخراج او از دبيرستان گرديد. پس از پيروزي انقلاب به استخدام شركت ذغالسنك البرز شرقي در آمد و در شاهرود با دختر خاله­اش كه پرستار بود ازدواج كرد.خداوند فرزندي  به نام مصطفي به او داد كه به شدت به او و مادرش علاقه داشت.

 پس از سالها سختي، زندگي شيريني داشت،  ولي احساس مسئوليت او را به جبهه كشاند. بار اول در دوران نامزديش به جبهه رفت. دفعۀ دوم وقتي فرزندش نه ماه داشت.  در بمباران شهر مريوان به تاريخ 6/11/65در اثر موج گرفتگي  به درجۀ رفيع شهادت نائل آمد. مزار او در فردوس رضاي دامغان براي هميشه باعث افتخار مي­باشد.

 

 

 



روستایی کوهستانی در60 کیلومتری شمال دامغان.- [1]

هید مجتبی میرکریمی(2)

شهید مجتبی میرکریمی

رانندۀ ماشین­های سنگین

وصیت نامه شهید سید مجتبی میر کریمی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم و فقنا لما تحب و ترضی

شکر و سپاس خداوند بزرگ را که به ما جان داد و ما را در زمانی به وجود آورد و در مکانی به عقل و هوش آورد که تحت لوای اسلام و زعامت بزرگ مرجع تشیع رهبر انقلاب اسلامی ایران و امید مستضعفان جهان نائب بر حق امام زمان (عج) حضرت امام خمینی دام ظله العالی زندگی می‌نماییم و حمد او را که مرا موفق کرد که برای رضای او منزل خویش را‌‌ رها کرده از ماده به سوی معنا و از ظلمت به سوی نور هجرت گزیده و در میان دوستان و اولیایش جای گرفته و علیه کفر جهانی به نبرد پرداخته‌ام و از موج به اوج سفر کردم.

پدر، مادر عزیزم چنانچه شهادت در راه خدا نصیبم شد، تنها چیزی که از شما می‌خواهم این است که مرا ببخشید و اگر بدی دیدید ازحقیر اغماض نمایید و به بزرگواری خودتان چشم پوشی نمایید. یک خواهش از شما دارم و آن اینکه پشتیبان ولایت فقیه باشید و در همه حرکات و سکنات خودتان از رهبر عزیزمان خمینی کبیر پیروی نمایید و رهبر را تنها نگذارید.

از برادرانم می‌خواهم که دنباله رو رهبر عزیزمان باشند و از جنگ فراموش نکنند که جنگ در راس همه امور است و با شرکت خود در جبهه‌ها و صنحه‌های انقلاب توطئه‌های دشمن را نابود و خنثی نمایند.

به خانواده سفارش می‌کنم که بعد از شهادتم زینب گونه پیام شهادتم را به صحنه‌های انقلاب برسانند و با هوشیاری و صبر و بردباری و تحمل در مصائب مشت محکمی به دهان یاوه گویان و منافقان داخلی بزنند. و از فاطمه در زندگی پیروی نموده و پشتیبان و لایت فقیه باشید.

همسر عزیزم از تو می‌خواهم چنانچه در مدتی که با تو بوده و شریک زندگیت بودم از من بدی دیده‌ای مرا ببخشید و برایم دعا کنی که خداوند از گناهان من در گذرد.

از تمام قومان و خویشان و برادران دینی می‌خواهم اگر از من بدی دیده‌اند مرا ببخشند و برایم از خداوند طلب مغفرت کنند و پشتیبان و لایت فقیه باشند.

بعد از حقیر پدرم و صی من است مبلغ دو هزار تومان به آقای محمدرضا زواری بدهکارم بپر دازيد.

محل دفن مرا نزد مزار شهید سید مهدی قراردهید.

در پایان به شما سفارش می‌کنم به دعا برای پیروزی رزمندگان و طول عمر رهبر و فرج آقا امام زمان (عج) و شفای مجروحین و جانبازان و آزادی اسرا و مفقودین و درخواست صبر برای خانواده‌های ایشان و برای خدمتگزاران توفیق بیش از حد را خواهانم.

والسلام علی عبادنا الصالحین

پانزده بهمن 1364

سید مجتبی میر کریمی

*****

زندگی نامه

سید مجتبی میرکریمی فرزند سید علی محمد در سال هزار و سیصد و چهل و یک در روستای قلعۀ نو خرقان  دیده به جهان گشود. دوران ابتدایی را در روستا به تحصیل ادامه داد و مثل اکثر دوستانش پس از آن یاور پدرش در کشاورزی و دامداری گردید.

سن و سالی نداشت که با غم بی­مادری همراه شد. او همچنان کار می-کرد تا آنکه سال پیروزی انقلاب فرا رسید. سید مجتبی در زمان مبارزات مردم، فردی انقلابی و مومن به راه امام بود.

وقتی به خدمت سربازی فراخوانده شد، لباس خدمت پوشید. پس از دوران آموزشی به سنندج فرستاده شد تا خدمتش را در کردستان انجام دهد.

پس از اتمام دوران سربازی به روستا برگشت و بعد از مدت کمی جذب جهاد سازندگی گردید. هر وقت که اعزام نیرو بود او هم عازم جبهه می­شد. وقتی خانواده­اش به او گفتند:« چرا همیشه به جبهه می­روی؟» در جواب آنها گفت:« آنقدر باید بروم تا اسلام و امام پیروز شوند!»

سرانجام در تاریخ بیست و یکم بهمن سال هزار و سیصدو شصت و چهار در عملیت والفجر8 جاویدالاثر گردید.

شهید محسن حسینی زاده(2)

شهید سید محسن حسینی­زاده

رانندۀ بولدوزر

مقر ما در خرمشهر بود. چند نفر از بچه­ها با بولدوزر یک کانال بزرگ درست می­کردند تا آب­های اطراف خرمشهر را به جای دیگری هدایت کنند. یک روز صبح فکر کردم برای خدا قوت آنها بروم.

حدود ساعت ده بود. وقتی به آنها رسیدم سایۀ خاکریزی که درست شده بود، سفره پهن کرده بودند تا صبحانه بخورند. رانندۀ هر ده بولدوزر دور یک سفره جمع بودند. سلام و احوالپرسی کردم و نشستم.

صبحانه جیرۀ خشک و نان خشک بود. همان اول برای اولین بار چشمم به یک نفر افتاد که تا آن موقع او را ندیده بودم. نمی­دانم چه شد که نظرم را جلب کرد. یک انگشتر عقیق در دست راست داشت. ریشهای پر پشت و سیاه­اش هیبت مردانه­ای به او داده بود. در آن جمع رشیدترین بود. ابروهایش کمانی و کشیده بود. پوستش از سفیدی و تمیزی برق می­زد.

کم حرف بود و نگاه محجوبانه­ای داشت. جذب چهره­اش شده بودم ولی رویم نمی-شد که همه­اش به او نگاه کنم. به دلم گذشت که:« عجب چهرۀ نورانی­ای! باید از مردان خدا باشد.»

بعد از صبحانه همه رفتند سراغ بولدوزرهایشان. من هم بغل دست مهدی ترابی نشستم. بولدوزر قاسم شیرازی هم بین بولدوزر ما و حسینی­زاده فاصله بود.

بولدوزرها کانال عریضی را درست می­کردند و خاکش را دو طرف می­ریختند. دشمن هم تک و توکی با خمپاره آتش می­ریخت. ده بیست دقیقه­ای که گذشت، یک خمپاره بین ما و بولدوزر او به زمین نشست. ترابی بولدوزر را متوقف کرد. چشمم به حسینی­زاده افتاد. تیغ بولدوزرش خالی بود و عقب می­رفت.

دست­های او به لیور(فرمان) بود و سرش را هم روی آن گذاشته بود. در حالی که به طرف او اشاره می­کردم به ترابی گفتم:« آقا مهدی حالا که ترکش­ها رفتن دنبال کارشان چرا سرش را بلند نمی­کنه؟»

ترابی پرید پایین و من هم دنبال او پریدم پایین. بولدوزر آنقدر عقب رفت که از خاکریز پشت کانال رفت بلا و الاکلنگ شد. دشمن هم شروع به ریختن آتش کرد.

چند بار دراز کشیدیم و دویدیم تا به بلدوزر او رسیدیم. آقای شیرازی قبل از ما خودش را به او رسانده بود و بولدوزر را به داخل کانال آورد.

همین که بالا رفتم دنیا به سرم خراب شد. یک ترکش بزرگ مغز او را متلاشی کرده بود و خونهایش روی جعبۀ بغل به طرف پایین سُریده بود.

همۀ راننده­ها جمع شدند. هنگامه­ای شده بود. هر یک حرفی از او می­گفتند. خوب یادم است که یکی قسم می­خورد که نماز شبش ترک نمی­شد.

حاج عباس خوری از همرزمان شهید

*****

زندگی نامه

سید محسن فرزندسیدمهدی در تاریخ 19 شهریور ماه 1336 در خانواده متدین و متعهد به دین اسلام دیده به جهان گشود او در دامان مادری با ایمان و زیر نظر پدرش که مردی با تقوا و متعهد به اسلام بود تربیت یافت در سن 5 سالگی جهت تعلیم قرآن و اصول و عقاید به مکتب خانه رفت و در سن 7 سالگی راهی دبستان و سپس دبیرستان شد و در پایان به اخذ دیپلم نائل شد. در اوایل انقلاب یعنی سال 58 خدمت مقدس سربازی را به پایان رسانید محسن از زمانی که خود را شناخت در به پاداری عزای جدش حسین بن علی علیه السلام مصر بود و در همان اعوان جوانی با دوستان و رفقایش در دسته های سینه زنی و مراسم مذهبی شرکت میکرد که در حدود 15 سالگی که هیئت عزادارن بنی هاشم را بنیانگذاری کرد. وی در جلسات متعدد دعای کمیل و ندبه و تعلیم قرآن شرکت می­کرد و یکی از عضوهای موثر این جلسات به شمار می­آمد تا می­توانست به دوستان و رفقایش نیکی می­کرد و آنان را نیز به شرکت در جلسات مزبود تشویق می­نمود تا می­توانست به برادران و خواهران دینی خود رسیدگی می­نمود  و کودکان بی پدر را در بعضی موارد رسیدگی می­کرد به خانواده­اش مخصوصا بچه­ها عشق می­ورزید به آنان تا جای که مقدورش بود محبت می­کرد که با این کارها همیشه زبانزد خرد و کلان بود. او شخصی خیر و خدمتگذار جامعه بود و هرکاری که از او ساخته می­شد بدون کوچکترین عذری انجام می­داد. برایش غریبه و آشنا مطرح نبود. فقط رضای خدایش را در نظر می­گرفت هدفش الله بود و بدین جهت برای همیشه جایش در خانواده و بین دوستانش خالی بود کتابهای بسیاری در ضمینه سیاسی و به خصوص مذهبی مطالعه کرده بود.

در دوران قبل از انقلاب ضمن شرکت در جلسات دعا در ضمینه سیاسی فعالیت فراوانی داشت. در تمامی تظاهرات ضد رژیم شاهنشایی شرکتی فعالانه داشت و از این طریق در بین همراهان و دوستانش سهم بیشتری را به خود اختصاص داده بود. همچنین پس از انقلاب نیز به همکاری و فعالیتش در ارگانها از جمله جهاد سازندگی ادامه داد و در بسیج سپاه جهت آموزش و اعزام به جبهه جنگ حق علیه باطل شرکت کرد ولی به دلیل آنکه در آن زمان از طریق بسیج نتوانسته بود خود را به جبهه جنگ برساند لذا سعی نمود تا از طریق جهاد سازندگی و پس از زمانی کوتاه به وسیله جهاد سازندگی با گروهی از برادران جهادگرش به عنوان راننده بلدوز به جبهه جنوب اعزام شد تا اینکه شاید بتواند از این طریق رسالتی را که از این انقلاب بر عهده­اش گذاشته بود به خوبی انجام دهد و مدتی بیشتر از 6 ماه را در جبهه جنوب به جهاد علیه کافران صدامی پرداخت تا اینکه در ظهر روز چهارشنبه 7 مهرماه 1361 برابر با 15 ذیحجه 1402 قمری بر اثر ترکش خمپاره دعوت پروردگارش را لبیک گفت و به لقا الله پیوست و غمی جانکاه را بر اثر فقدانش در خانواده و در بین دوستانش با ارمغان آورد.

روحش شاد و راهش پر رهرو                                                    والسلام و علی من اتبع الهدی

(این زندگی نامه در پروندۀ شهید موجود است که توسط خانوادۀ وی نوشته شده است.)

 

 

 

 

 

 

شهید حسن طوسی(2)

شهید حسن طوسی

تارکات خط

حسن طوسی به تاریخ 7/6/1338 دید به جهان گشود. دوران کودکی تا هفت سالگی را مانند تمامی بچه­ها و کودکان در افکار و عالم خودش روزگار را پشت  سر گذاشت. سپس وارد دبستان شد. سال 1356 دیپلم گرفت. برای شرکت در کنکور که آن سالها فقط در تهران برگزار می­شد به آنجا رفت. دو سه مسافرت به تهران و دیدن چند دانشگاه و تظاهرات دانشجویی ذهن او را به مسایل کشور حساس کرد.

برای رفتن به خدمت نظام وظیفه او را احضار کردند ولی او می-گفت تا نظام شاه در این مملکت حکومت می­کند محال است که به خدمت بروم. برای کمک به پدرش در مغازۀ مکانیکی او مشغول به کار شد. در اوقات فراغت هم به طور جدی مطالعه می­کرد.

پدرش می­گوید زمانی که مغازه کار می­کرد نیم ساعت به اذان ظهر و مغرب از کار دست می­کشید تا برای رفتن به نماز جماعت آماده گردد.

دفترچه­ای از شهید باقی مانده است که حاوی محاسبۀ نفس او در هر روز است. کارهای روزانه­ای که به نظرش گناه می­آمده را یاد داشت کرده است و رای ترک ان برنامه­ریزی می­کرده است.

شش ماه پس از پیروزی انقلاب به خدمت سربازی رفت. محل خدمتش در لشکر 77 خراسان بود. با عضویت در انجمن اسلامی به تبلیغ می­پرداخت. حضورش به اندازه­ای پر رنگ بود که به او لقب(حسن حزب­اللهی) داده بودند.

پس از مدتی همراه گردانش به کردستان اعزام شد. در تیر ماه 1360 پس از شکست محاصرۀ آبادن خدمتش به پایان رسید. برای استراحت به شاهرود برگشت. دوهفته از برگشتنش نگذته بود که پدرش فوت کرد. پس از ان مسئولیت حسن دو چندان شد. هم می­بایست جای خالی پدر را پر کند. هم اینکه خود به جبهه برود.

گاهی می­گفت که دوست دارد طلبه شود. بسیار روزه می­گرفت. به اعمال و رفتار خودش کنترل داشت و تاشش بر این بود که فردی منظم و منضبط باشد.

پس از دو سه بار آمد و شد به جبهه یعنی پنج ماه به شهادتش، به عضویت جهاد سازندگی در آمد. او در ستاد پشتیبانی جنگ خدمت می­کرد.

در آخرین اعزام همراه هیجده نفر از جهادگران شاهرود به گردان کربلای این شهرستان پیوستند. او ابتدا در قسمت تدارکات گردان خدمت می­کرد ولی چون در تخریب تخصص داشت خودش را به آن واحد منتقل کرد. تا آنکه در شب اول محرم 1403 هجری قمری برابر با 26/7/1361 در عملیات محرم به شهادت رسید.

در پروندۀ شهید دلنوششته­ای از خواهر گرامی شهید وجود دارد که قسمتی از آن به شرح زیر است:

«... او عاشق خدا بود. بطوریکه از شوق رسیدن به خدا خواب بر چشم نداشت. و در شب ساعتها وقت خود را به مطالعۀ قرآن ونهج­البلاغه و مسائل دینی خود صرف می­نمود. عاشقی که نمازها و راز و نیازهای نیمه شبش تا به آنجا که به خاطر دارم ترک نمی­شد.... گویی او مال این دنیای فانی نبود.... از نظمش بگویم، نظمی که حضرت علی(ع) به آن سفارش می­کند(و نظم امرکم) از خوردنش تا خوابیدنش گرفته تمامش از روی نظم بود. به موقع بلند می­شد چ نماز می­خواند. به موقع ورزش و کوهنوردی می­کرد. بموقع مطالعه و به امور شخصی خود و خانه رسیدگی می­کرد.

من افتخار به هچنین برادری می­کنم. او از نظر اخلاقی برای ما و دیگر دوستان یک الگو بود و همیشه سعی می­کرد در سلام کردن بر ما پیشی بگیرد. اغلب لبخندی بر لب داشت.»

*****

نامۀّ زیر را شهید بزرگوار با خطی زیبا و خوش برای برادرش نوشته است[1]. به جهت آشنایی بیشتر با این شهید بزرگوار و افکار و عقایدش آنرا نقل می­کنیم:

بسم الله الرحمن الرحیم      

26/1/1361

خدمت داداش عزیزم مجید آقا. پس از عرض سلام، سلامتی و موفقیت روز افزون شما را از درگاه ایزد منان خواستارم. امیدوارم سال­جاری را پس از تعطیلات چندین روزۀ مدارس با کوشش و جدیت هر چه تمامتر و اشتیاق هر بیشتر جهت رضای حق تعالی و کسب دانش که در حدیث نبوی(ص) که برایت شرح دادم(طلب العلم فریضه...)بر همۀ ما مسلمانان واجب و ضروری می­باشد، آغاز نموده و تا شما هم در این سنگر(مدارس) توانسته باشید همچون جهادگران رزمنده جبهه­های حق علیه باطل که چون شیران بیشه­ها به نبرد خود ادامه داده و کوچکترین خللی در ارادۀ محکم­شان برای از بین بردن دشمن کافر پدید نمی­آید، شما هم به جهاد مقدس خود که تزکیه و تعلیم می­باشد و در پیشگاه خداوند متعال خیلی با ارش­تر از جهاد اصغر ما می­باشد،  ادامه داده و جمهوری اسلامی ایران را که با خون شهدای گلگون کفن کربلا....گردیده، به پیروزی نهایی و استقلال همه جانبه برسانید. ان شاالله تعالی

خوب داداش جان خوب و صمیمی و کوچکم نامۀ پر مهرت را در مورخۀ 23/1/61 دریافت نموده و خیلی خیلی خوشحال گردیده، خصوصاً این که اولین نامه ای بود که در این مدت از کسی دریافت می­کردم. به هر حال از این که قلب کوچک و پاکت به یاد من بوده بی اندازه متشکرم. اما راجع به حدیثی که خواسته بودی با کمال میل و اشتیاق از اینکه به سخنان و احادیث رسول الله(ص) ائمۀ اطهار علیهم السلام علاقمند می­بلشی ای حدیث را که از رسول اکرم(ص) از امیرالمومنین روایت شده است و راجع به فضیلت علماء  می-باشد تقدیم حضورت می­گردد. باشد که با فراگیری و حفظ آن مقدمه­ای باشد برای تحصیل علم و عمل پسندیدۀ هر چه بهتر( العلماء باقون ما بقی الدهر= دانشمندان، علمای ربانی، پایدارند تا روزگار باقی و پایدار است.) در اخر ضمن رساندن سلام گرم و صمیمانه خدمت مامان ، خاله جان،حسین آقا، حمیدآقاو...و تمام فامیل و آشنایان و همسایگان علی الخصوص آقای میرزایی و... علی و فورچی جویای حال همگی­شان هستم مجید جان داداش کوچکت را در نماز فراموش مکن. امام را زیاد دعا کن. دیگر عرضی نیست به امید فتح نهایی

 



[1] هفت عدد از این نوع نامه در پروندۀ شهید است که مسلماً از اسناد دفاع مقدس محسوب می­گردد.

شهید علی اکبر رئیسی(2)

علی اکبر رئیسی

رزمنده

در تاریخ 13/ 11/ 1329 در شهرستان شاهرود دیده به جهان گشود .تحصیلات خود را پشت سر گذاشت و با گرفتن دیپلم طبیعی در سال 1348به سربازی رفت .پس از پایان خدمت سربازی در مجتمع ذوب آهن شاهرود به استخدام در آمد. تیر ماه سال پنجاه و چهار با خانم فاطمه صدیقی ازدواج کرد. پدر خانمش روحانی بود.

با آغاز فعالیت های مبارزاتی علیه رژیم پهلوی ، وی به صورت مخفیانه علیه این رژیم به مبارزه برخاست. در جلسات مذهبی مخفیانه نیز شرکت می­کرد. او نوارهای امام خمینی را به خانه می آورد و استفاده می کرد و اعلامیه­هلای ایشان را جهت استفاده مردم در مسجد می گذاشت.فعالیتهای او در سالهی 1356 و 1357 بیشتر شد و هنگامی که امام خمینی در فرانسه تبعید بودند، بوسیله تلفن با رابطینش تماس می گرفت و پیام های امام را ضبط می کرد و شبها در منزل بوسیله ماشین چاپ که آن را با مشکلات زیادی فراهم نموده بود، همراه یکی از دوستانش تکثیر می کرد و در اختیاز مردم قرار می داد .قبل از انقلاب یک بار توسط نیروهای ساواک در قم دستگیر شد و مدتی در زندان بود اما چون مدرکی از او به دست نیامد، پس از مدتی آزاد شد. او همچنان به کارهای مبارزاتی خود ادامه داد و در اکثر تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. او سعی داشت برای خدمت بهتر به تهران برود و در 21 و 22 بهمن ماه سال 1357 به تهران رفت.

 علی اکبر رئیسی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به عنوان عضو مرکزی شورای حزب جمهوری شاهرود انتخاب گردید. مدتی هم سرپرستی بنیاد مسکن شهرستان شاهرود را پذیرفت. او که تکنسین زمین شناسی مجتمع ذوب آهن شاهرود بود، به خاطر داشتن صلاحیت و صداقت از سوی امام جمعه شاهرود به عنوان سر پرست جهاد سازندگی منصوب شد. او مشتاقانه در این نهاد مشغول به کار شد، به طوری که در روزهای جمعه، به جای استراحت به روستاهای اطراف می رفت و خدمت می کرد. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران وی در پاییز سال 1360 داوطلبانه از طریق جهاد سازندگی به جبهه اعزام شد و حدود سه ماه به مبارزه با نیروهای عراقی پرداخت.

او در این اعزام بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه دست و پا مجروح شد که برای مداوا به شاهرود منتقل گردید. مجددا پس از بهبودی نسبی از طریق جهاد سازندگی به جبهه اعزام شد.علی اکبر قبل از عملیات فتح المبین جز خط شکنان این حمله بود که سر انجام در تاریخ 29/ 12/ 1360 در جبهه جنوب و در منطقه دشت عباس به شهادت رسید . پیکر وی پس از انتقال به شهرستان شاهرود ، در گلزار شهدای این شهرستان به خاک سپرده شد .از شهید علی اکبر رئیسی سه فرزند به یادگار ماند .

بسیار مهربان و خنده رو و در نهایت اخلاص و صداقت بود. همیشه با وضو بود. علاقه عجیبی به ادای نماز شب داشت. نسبت به مستمندان بسیار ایثار می کرد. ساده زندگی می نمود و از تجملات و تشریفات زندگی به دور بود. همیشه به یاد خدا بود و در کل انسان دقیق و نکته سنجی بود و کارش را به بهترین نحو انجام می داد .او کارهای متفرقه که ارتباطی به کار او هم نداشت را تا دیر وقت در جهاد ساندگی انجام می داد. با آن که فردی متین و آرام بود، اما در مقابل عقاید انحرافی مخالفین با جدیت برخورد می کرد .

در منزل هم که بود، در کارها کمک می کرد. هر روز به والدینش رسیدگی می کرد و جویای احوال آنها می شد .   او در راه انقلاب سر از پا نمی شناخت و از هیچ کاری کوتاهی نمی کرد. پیرو واقعی امام خمینی بود و در تمام مسائل کاری در مسیر و خط امام بود. قبل از آن که وارد جهاد بشود، از حقوق خوبی برخوردار بود، اما بر اثر علاقه به جهاد سازندگی وارد این نهاد شد و حتی مقداری از حقوق اندک جهاد را برای رسیدگی به امور نیازمندان صرف می کرد. همیشه از نظر مالی در حداقل زندگی می کرد. در ایام فراغت به مطالعه کتابهای شهید دستغیب و مرحوم شهید مطهری می پرداخت.  نسبت به تحصیلات فرزندانش اهتمام خاصی داشت و به هر طریق برای پیشرفت آنها تلاش می کرد. او در یکی از نامه­هایش ، مشق­هایی برای فرزندش نوشته بود و به این طریق به فرزندش نام ائمه را آموزش داده بود.

*****

یکی از نامه­های شهید به خانواده­اش

بسمه تعالی

خدمت والدین و فاطمه خانم

سلام علیکم پس از تقدیم عرض سلام امیدوارم خوش و خرم باشید و ناراحتی نداشته باشید و جبران نگرانی که در باره اینجانب است را کرده باشید و هیچگونه ناراحتی نداشته باشید. تنها ناراحتی من اینجا این است که شما به فکر من باشید. البته مدتی تلفن نکردم چون عازم جبهه بودم لذا توفیق نشد تلفن بزنم. لذا ده روز یک نامه می­نویسم و سر شما را درد می­آورم.

از خدا بخواهید توفیق دهد در این راه  بمانم چون واقعاً محیطی پاک­تر از این محیط در سر تا سر عمرم نخواهم یافت. وقتی آدم ببیند که یک عده جوان پارسال در یک منطقۀ اینجا یکجا شهید شدند که پاسدار هم بودند و جنازه­هایشان اصلاً پیدا نشده است که چند روز پیش سال آنها بود. مادرانشان را آورده بودنداینجا. مادران هرچه می­پرسیدند که قبر بچه­های ما کجاست؟ گفته می­شد به انها که قبر ندارند در داخل همین کوهستان و سر زمین بچه­های شما شهید شدند. مادرها زاری می­کردند. موقع آمدن هم یک مشت خاک داخل دستمال کردند و آوردند.

وقتی آدم شهامت این مردم را می­بیند بایستس به خودش بگوید خدایا لیاقتی بده تا در میان این برادران باشم و پس از پیروزی بیایم. از خدا بخواهید که هر چه زودتر ظلم از زمین ریشه کن شود تا مدتی بشود زندگی کرد و گرنه در کنار ظلم چگونه زندگی می­شود کرد.

به خدا اگر از این موقعیت استفاده نکنم بعداً سخت نگران خواهم بود. لذا هیچگونه ناراحتی نداشته باشید بگذارید این مدت کوتاه از عمرم را در این جبهه حق علیه باطل باشم.

حمیده را بگویید که رادیو برایش تهیه کردم و همچنین یک چراغ قوه هم برایش تهیه کردم. هیچ ناراحت نباشید. حمیده جان هیچ وقت به فکر بابا نباش من می­آیثم به همین زودی­ها. 5/1 دیگر مدموریت ما تام خواهد شد. نمات را بخوان! بارک الله بچه­ها را نگهدار تا مامان عصمتیه یا تظاهرات برود تا نماز جمعه برود. خدا نگهدارتان باشد فقط.

خدا به شما توفیق دهد من که هنوز نتوانستم آدم بشم. شما دعا کنید شاید حریف خودم بشوم. خدا حافظ

خدمت تمام فامیل مادرت و برادران و خواهران همگی سلام برسانید. خدمت علی آقا سلام برسانید و به ایشان بگویید که در نماز ما را دعا کن و لیاقت این محیط مقدس را آن طوری که باید باشیم شامل ما شود و در ادم شدنمان کوشا شویم. خداوند توفیق بندگی را به همه ما عنایت فرماید. علی اکبر رییسی

*****

نامه­ای اختصاصی به خانمش:

خدمت فاطمه جانم

سلام علیکم امیدوارم که خوب و خوش باشید و نگرانی نداشته باشید و همیشه به فکر خدا باشی و روزی و آرزوی خود را خدا بدانی و بود و نبود یک نفر را از خدا بخواهی و همیشه خداوند را موثر بدانی و در امور خود خدا را همیشه عامل بدانی. تماس با عصمتیه را قطع نکن نماز شب اگر فرصت داشتی و خسته نبودی بخوان. از بابت ما خاطر جمع باش. کمتر نامه نوشتم چون که ما آمدیم اینجا سریع جبهه رفتیم که شاید ان شا الله توفیقی به ما دهد و بد دشمن تسلط پیدا کنیم. خدمت تمام برادران و خواهران سلام برسانید. سلامتی همگی را خواستارم. علی اکبر رییسی

  

منبع:1- جهاد سازندگی خراسان در دفاع مقدس،نوشتۀ عیسی سلمانی لطف آبادی،نشر سلمان،1385-مشهد

2- پروندۀ شهید

هید براتعلی دروکی(2)

شهید براتعلی دروکی

رانندۀ بلدوزر

 

براتعلی دروکی متولد 11/11/1333 است. پدرش نوروز در روستای شمس آباد از توابع سبزوار زندگی می­کرد. براتعلی برای تحصیل دوران ابتدایی به مدرسۀ روستا رفت. چند سالی را در امور کشاورزی و دامداری مشغول بود تا باری از دوش اقتصاد خانواده بردارد. آشنایی با تراکتور و کار با آن سبب شد که به کار با بلدوزر علاقمند گردد.

دوران انقلاب همزمان با جوانی او بود. شجاعت و ایمانش او را به صف اول تظاهرات در سبزوار می­کشاند. شرکت در سخنرانی­های مذهبی و شرکت در فعالیت­های مذهبی سبب شد که این فرزند روستا بیشتر اهل دیانت و سیاست گردد. روش تبلیغی او چهره به چهره بود. دانسته­های خودش را به روستا می­برد و دوستان و بستگانش را در جریان آن قرار می­داد.

با پیروزی انقلاب گل از گلش شگفت. خیلی  خوشحال شد. دوست داشت برای انقلاب هر کاری که از دستش بر می­آید انجام دهد. با شروع جنگ تحمیلی او نیز عازم جبهه گردید. با آمد و شد به جبهه در تاریخ 6/2/1362 به جهاد سازندگی پیوست. او در عملیات­های فتح­المبین، بیت­المقدس، خیبر، پاکسازی­های کردستان و والفجر4 شرکت کرد.

پس از آنکه ستاد پشتیبانی جنگ حمزه سید­الشهدای غرب کشور شکل گرفت، او نیز به آنجا رفت و پس از مدتی خانواده­اش را به آنجا برد.

ابولفضل و مریم، دو فرزندش هرچند که زندگی در یک اتاق شش در چهار که با یک پرده به دوقسمت شده بود را دوست نداشتند ولی مجبور بودند آن شرائط را تحمل کنند. زیرا در نیمۀ دیگر آن اتاق شهید حسین نصرتی و خانمش زندگی می­کردند.

رشادت و شهامت مثال زدنی براتعلی در بسیاری از تنگناها گرۀ مشکلات را می­گشود. در همین رابطه حاج عباس اسماعیلی برایمان تعریف کرد:« در والفجر4 در یک مرحله آتش شدید دشمن و یورشهای پیاپی او سبب شد که در خط ما برای ایستادن و مقاومت کردن تزلزل ایجاد گردد. تعدادی از این مسأله صحبت کردند که موضع دفاعی ما مناسب نیست. باید با عقب نشینی در موضع بهتری مستقر شویم. تا که براتعلی متوجۀ این موضوع شد، در زیر آتش شدید دشمن، بلدوزرش را غرش کنان به خط در گیری ما با دشمن برد و شروع به خاکریز زدن کرد. هر بیلی که خاک بر می­داشت و خاکریزی درست می­کرد، تعدادی از بچه­های رزمنده در پشت آن سنگر گرفته و به سوی دشمن نشانه می­رفتند. طولی نکشید که روحیه­ها عوض شد و همه تصمیم به ماندن گرفتند.»

برادر حاج یدالله محمدی بقیۀ این ماجرا را چنین تعریف کرد:

 

« براتعلی و شهید حسین نصرتی یک روح در دو قالب بودند. در مهاباد که بودیم به شدت کمبود جا داشتیم. این دو برادر برای اینکه بیشتر در منطقه بمانند و خدمت کنند و خیالشان هم از خانواده­هایشان راحت باشد، در ساختمانی که روبروی سپاه مهاباد داشتیم در یک اتاق زندگی می­کردند. فقط موقع استراحت پرده­ای وسط اتاق کشیده می­شد.

روزی که حسین نصرتی شهید شده بود، هنوز هیچ کس از بچه­های خودمان خبر نداشت. به اولین نفری که برخورد کردم براتعلی بود. به او گفتم گه به خانم نصرتی بگوید تا آماده شود به شاهرود برویم. حسین شهید شده . با شنیدن این خبر براتعلی زانوهایش شل شد و روی زمین افتاد و های های گریه­اش بلند شد. دلداری من هم بی نتیجه بود.

خودم به سراغ خانۀ آنها رفتم. فامیل بودیم و آشنا. خانم براتعلی جلوی در آمد. از او خواستم که به خانم حسین آقا بگوید که جلوی در بیاید. وقتی آمد به او گفتم بچه­ها را آماده کن تا به شاهرود برویم. کمی جا خورد به او گفتم حاج عیدی، پدر شوهرش از دنیا رفته باید خودمان را به مراسم او برسانیم.

سراغ حسین را گرفت. گفتم نمیدانم کجا مأموریت رفته و کی برمی­گردد. خانم براتعلی و حسین آقا و بچه­هایشان را در  یک ماشین سوار کردیم و من با او و یکی دونفر دیگر هم با ماشین دیگر حرکت کردیم.

در شاهرود وقتی تابوت حسین را آوردند، براتعلی خودش را روی آن انداخت و گفت" تا چهلمت من هم می­آیم پیشت!"

هنوز سه روز از مراسم نگذشته بود که براتعلی به خانمش گفت آماده شو تا به مهاباد برویم خانم حاج آقا شاکری آنجا در دیار غربت تنهاست. اصرار مادر خانمش هم بی­فایده بود. یک ماه بیشتر به وضع حمل خانمش باقی نمانده بود. همان شب توی مسجد روستای حسین آباد مادر خانمش تا که مرا دید، پیشم آمد و پس از سلام و احوال­پرسی با همان لهجۀ شیرین سبزواری گفت" ننه عبدالله، من به براتعلی میگم کبری را بذار بمانه آب حمام ده­اش را که زد، می­فرستمش. او قبول نمی­کنه. تو بهش بگو!"

حاجی شاکری کارمند راه آهن شاهرود بود و شده بود عضو ثابت گردان رزمی مهندسی امام حسین(ع) شاهرود. چون خانمش تنها بود، براتعلی توصیۀ مرا هم قبول نکرد.

ماه رمضان بود. بعد از ظهر با یا ماشین پاترول از شاهرود حرکت کردند. افطار را در تهران مهمان خواهرش بودند. سحری خوردند و به طرف مهاباد حرکت کردند. در جادۀ بوئین زهرا قزوین در اثر تصادف با یک کامیون، او، خانمش و بچه­ای که در شکم خانمش بود به شهادت رسیدند.»

این حادثه در تاریخ3/4/1363 اتفاق افتاد. اکنون ابوالفضل و خواهرش مریم جوانان برومندی­اند که هر کدام یک گوشۀ کار مملکت را گرفته­اند.

 

 

 

وصیت نامه شهید براتعلی دروکی

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز روز امتحان است. روز پاسخ به ندای هل من ناصر ینصرنی، حسین زمان است. باید اسلام را یاری کرد، چرا که تمامی کفر جهانی بر علیه اسلام برخاسته‌اند.

به تمام اقوام و دوستان گوشزد کنید که اسلام در خطر است و چه مسئله‌ای واجب‌تر از اینکه باید فداکاری کرد و امام امت را یاری نمود که اگر او را یاری کردید، امام زمان (عج) را یاری کرده‌اید و چنانچه امام زمان (عج) را یاری کردید خداوند کریم را یاری کرده‌اید.

به مادر عزیز‌تر از جانم می‌گویم که مبادا گریه و شیون کنید که اگر شیون کردی آمریکا را خوشحال کرده‌ای و اگر صبر کرده‌ای خداوند را راضی کرده‌ای و راضی هستم به رضای او. تو اولین شهید داده نیستی و حتماً آخرین آنها هم نخواهی بود.

من از همه شما راضی بوده و خواهم بود امیدوارم که شما نیز از من راضی باشید.

تأکید می‌کنم که دست از اسلام و روحانیت برنداشته و بعد از شهادتم راهم را ادامه دهید.

والسلام

بيستم آذر 1362

 

 

شهید علی نوری(2)

شهید علی نوری

رانندۀ تراکتور و نیروی تبلیغ

بسم الله رب المستضعفین

رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأبْرَارِ

خدایا محتاج مطلقیم پس امید آن داریم که دستمان را بگیری و قدممان را در پیمودن راه راست استوار سازی. خدمت برادران عزیز سلام عرض می­کنیم. امیدواریم با یاد خدا با قلبها و دلهایی مطمئن و در آرامش کامل با مسائل برخورد کنید و با توسل به صبر مسائل و گرفتاریهای برادران­تان را در رابطه با مسائل و دردهای مستضعفین بسنجید. دردها و مسائلی که ما از این محل شما که گرفتاری خدمتگزاران کوچک آن را در جامعه به عنوان یک مسلمان ترک کرده­اید. احساس شرم می­کنیم. دردها و داغهایی که در کل تاریخ و در تمام جهان بر دل این همیشه مظلومان نشسته و می­نشیند. در رابطه با این مسأله بود که آگاهانه به خدمتشان شتافتیم و چند روزی از عمر که هیچ، جانمان را (در راه خدا در کردستانی که کشته شدن انسان از هر کاری سلده­تر است.) به پایشان انداختیم و فی سبیل الله و المستضعفینی به جهاد سازندگی آمدیم و بدون توقع حتی شکری از آنان صادقانه و خالصانه شروع به کار کردیم. و در این مسیر در جادۀ قصیریاد با پیشمرگان حزب دموکرات بر خوردکردیم. و دستگیر شدیم. همان موقع مردم جمع شدند و دسته جمعی خواستار آزادیمان شدند. و خلاصه به علت مسائلی از جمله کشته شدن آن برادر کارگرمان و اینکه ما پاسداریم آزاد نشدیم ولی برادران رانندۀ جهاد به درخواست خود ما و اینکه اینها کارگرجهاد واگر گناهی هم هست از ماست آزاد شدند. و تا کنون که ساعت2 روز 25 اردیبهشت هست(شاید باور نکنید ولی این را باید بگویم تحت هیچگونه فشار و زور نیستیم) هیچگونه بد رفتاری یا شکنجه یا چیز دیگری از پیشمرگهای حزب دمکرات ندیده­ایم. و هیچگونه ناراحتی نداریم چون کار ما در راه خدا بود و چشم ما همه به سوی اوست.

به برادر عزیزم یوسفی سلام گرم مرا برسانید و بگویید اگر خانواده­ام با خبر شدند با شاهرود تماس بگیر و بگویید برادرانم دلداریشان بدهد و بگوید علی گفت که طاقت نداشتم برخلاف قول رفتم و از این مأله ناراحت نیستم و آنها هم ناراحت نباشند و اگر در این باره جهاد اصفهان با خبر شدهاز قول برادر کدخدایی سلام برسانید و بگویید نگران ما نباشید. مسأله ای نیست و دیگر عری ندارم و همۀ شما را به صبر و سورۀ والعصر وصیت ­کنیم. امیدواریم اگر صداقتی باشد وجود ما در اینجا موجب روشن شدن بعضی از مسائل شود به تمام آشنایان سلا برسانید. خدا یار و یاورتان باشد. 25/2/1360کدخدایی  علی نوری

*****

زندگی نامه

علی نوری فرزند دوم  زکریا بود او در سال هزار و سیصد و چهل و یک، در روستای دزج رویان دیده به جهان گشود.

از کودکی مودب و درسخوان بود. با شروع حرکت امام خمینی عاشقانه به آن پیوست. اهل مطالعه بود. کتاب­هایی خریده بود و کتابخانه­ای در منزلشان روبراه کرده بود. به دوستانش کتاب قرض می­داد.

وقتی دیپلم راه و ساختمانش را گرفت برای ادامۀ تحصیل عازم حوزۀ علمیۀ قم شد. وقتی برای دیدن به شاهرود برگشت، کتاب­هایش را به روستای دزج برد و کتابخانه­ای رو براه کرد. پس از شش ماه تحصیل در حوزۀ علمیه به جبهه رفت.

او در جهاد سازندگی سنندج خدمت می­کرد. یک تراکتور تحویلش بود. به روستاها می­رفتند و به کشاورزان خدمت می­کردند.

سه ماه از خدمتش می-گذشت که مزدوران گروهک دمکرات احساس خطر کردند. خدمت آنها سبب شده بود که مردم روستاها به آن مزدوران روی خوش نشان ندهند. برای همین یک روز او و برادر کدخدایی بچۀ اصفهان که او نیز جهادی بود را همراه چهار نفر دیگر به اسارت بگیرند.

با اصرار مردم و او آن چهار نفر آزاد شدند و برادر کدخدایی و در تاریخ بیست و یکم تیر ماه سال هزار و سیصد شصت در اثر شکنجه­های مزدوران گروهک دمکرات کردستان به شهادت رسیدند.

پدر بزرگوار شهید گفت:« به من تماس گرفتند که برای تحویل او به کردستان بروم. سه ماهی می­شد که او اسیر بود و گاهی نامه­های رمزی می­نوشت. با خانمم به سنندج رفتیم. شب تا صبح خوابم نبرد. برای ملاقات با مزدوران دمکرات دو بار استخاره کردم که هر دو بار بد آمد. صبح به حاج خانم گفتم بر می­گردیم به شاهرود تا من تنهایی بیایم. وقتی به شاهرود رسیدیم، خبر دادند که علی را شهید کرده­اند. صبح همان شبی که ما در سنندج بودیم، جنازۀ علی را همراه دوستش کدخدایی در کنار جاده­ای پیدا کرده بودند. تمام بدنش پُر بود از آتش سیگار و جای شکنجه. چشمهایش را هم در آورده بودند. اثر چندین گلوله هم روی بدنش بود.»

به یاد علی در دزج طبقۀ اول کتابخانه را ساختم تا آیندگان بدانند فرزندان انقلاب و امام چه افرادی بودند.

منبع: 1- مصاحبه با پدر بزرگوار شهید 2- پروندۀ شهید

شهید ایراهیم فاضلی(2)

شهید ابراهیم فاضلی

تعمیرکار ماشین

دو سه هفته­ای می­شد که همه­اش فکر می­کردم. هم دوست داشتم ببینمش هم آنکه می­ترسیدم. هر یکی از بچه­ها چیزی ازش تعریف می­کردند. همان حرفها بود که ته دلم را خالی کرده بود. دیدن او با وضعی که شنیده بودم، سبب می­شد تا مخم سوت بکشد. یواش یواش داشتم روانی می­شدم. لحظه­ای از جلوی چشمم کنار نمی­رفت. راستش را بخواهید دیگر غذا هم درست و حسابی از گلویم پایین نمی­رفت. کار به جایی رسید که خانم بچه­ها هم به من شک کرده بودند. به هر جهت موضوع را به آنها گفتم و راهی تهران شدم. آدرس بیمارستانش را بلد بودم. چاره­ای نبود، بایست ملاقاتش می­رفتم.

از جلوی بیمارستان اشکهایم راه گرفته بود. دست خودم هم نبود. خاطراتش همه در ذهنم جان گرفته بود. یکباره چشمم به خانم و دو فرزندش افتاد. خوب شد که متوجۀ من نشدند. یعنی آنها هم حال و روزشان طور دیگری بود. همه­اش به خودم می­گفتم اینطوری نباشد که جلوی او گریه کنم. حتماً برایش خوب نیست. به هر بد بختی بود خودم را به اتاقش رساندم. بخش بیماران که چه عرض کنم، جانبازان شیمیایی[1] بستری بود. همۀ آنها همرزمان دیروزم بودند که آن وقت حال و روز دیگری داشتند. صدای سرفه­های خشک لحظه­ای قطع نمی­شد. تعدادی هم که قطاری سرفه می­کردند. نه یک و دوتا و چند تا. دلم کباب شده بود. پیش خودم می­گفتم:«ایکاش شهید شده بودم و اینها اینطور نمی­شدند!»

تعدادی هم بدنشان زخم و زیلی بود. تاول داشت. باد کرده بود. پوست نداشت. سوخته بود. داد و فریاد نمی­کردند ولی زیر چهره­های خندانشان درد موج می­زد. آنها برای شهادت به جبهه رفته بودند. برای همین خودشن را برای همه چیز آماده کرده بودند. اما نه اینطور! به امریکا و کشورهای غربی که ارباب صدام بودند لعنت می­کردم.

ده ها مجروح شيميايي در آن بيمارستان در كنار ديگر همرزمانشان بستري بودند، راهرو هاي بخش نگهداري مجروحان شيميايي خالي از صداي سرفه هاي آنها نبود، اغلب در حال راه رفتن در راهرو بودند و سينه هاي خسته شان با سرعت بالا و پايين مي رفت.

نمی­دانم چگونه به اتاق ابراهیم رسیده­ام. نفری که در تخت مجاور او بستری است، سرفه امانش را مي برد  صدايش خس خس مي كند، پيوسته مايعي از چشمانش خارج مي شود، لثه هايش فاسد شده و دنداني براي او باقي نگذاشته. بيماري اش وخامت يافته ، در واقع گازهاي سمي عملا كليه بافت هاي ريه اش را از بين برده اند.

ابراهیم هم ساکت و آرام روی تختش دراز کشیده است. سرطان خون دیگر رمقی برایش باقی نگذاشته. می­بوسمش. اشک دور چشمانش حلقه می­زند. صورتم را که کج کردم متوجه نبودم قطرات اشکم کی روی صورت او ریخت. دست و پاچه شدم با دستمالم آنها را پاک کردم. دو مرتبه صورتم را به او نزدیک کردم. به خودش فشار آورد و گفت:« اشنویه یادته؟» با ابرو اشاره کردم بلی و آمدم عقب تا با خانمش حرف بزند.

سمیه پنج شش ساله مثل پروانه دور تخت پدرش می­چرخد. صادق هم که از بغل مادرش جدا نمی­شود. به ذهنم می­رسد که خدا کند بچه­ها ندانند چه سرنوشتی در انتظار آنهاست.

از وقتی که ابراهیم در اثر گازهای شیمیایی سرطان خون و غدد لنفاوی گرفته است پنج سالی می­گذرد. چندین بار شیمی درمانی شده و توی بیمارستان مشهد هم چهل جلسه گلویش را برق داده اند. از آن «اُست ابراهیم» سالهای دفاع مقدس فقط یک مشت پوست و استوان باقی مانده است.

اشنویه را به خاطر می­آورم و«اُست ابراهیم» را یک دو متر برف آمده بود. دستمان تا که به هر فلزی می­خورد به آن یخ زده و می­چسبید. هوا بیست درجه زیر صفر هم سردتر بود. خبر آوردند که دوتا بلدوزر و یک کریدر از کار افتاد اند. «اُست ابراهیم» چهار چرخ تویوتایش را زنجیر بست. جعبۀ آچار، موتور جوش، موتور برق و قدری سوخت هم که همیشه عقب ماشینش بود. کلاشش را از زیر صندلی برداشت و انرا مسلح کر و کنارش گذاشت. هر چه اصرار کردیم که منطقه آلوده به ضد انقلاب است، صبر کند تا گروهی برویم، قبول نکرد. توی جنوب هم همینگونه بود. هر جا که وسیله­ای خراب می­شد او خودش را به آنجا می­رساند و تا آنرا درست نمی­کرد، دست از کار نمی­کشید.

*****

زندگی نامه

ابراهیم فاضلی متولد 1340 مجن می­باشد. پدرش قربانعلی بود. چهار خواهر و دو برادر داشت. زندگی آنها از راه کشاورزی و دامداری تأمین می­شد. برای همین افراد خانواده از کودکی همه می­بایست کار می­کردند. ابراهیم برای آنکه یاور پدر باشد با مدرسه خداحافظی کرد و با ثبت نام در کلاسهای نهضت سواد آموزی ادامۀ تحصیل داد. برای پیروزی انقلاب جانفشانی می­کرد. آن سالها او دیگر استاد تعمیرکار ماشینهای بنزینی شده بود.

در تاریخ 18/5/1359 عازم خدمت سربازی شد. با شروع جنگ تحمیلی با جبهه و دفاع آشنا شد. پس از پایان خدمت شش ماه هم به عنوان سرباز احتیاط خدمت کرد. در تاریخ 18/11/1362 وارد نهاد انقلابی جهاد سازندگی شاهرود گردید. شجاعت، حسن خلق و اعتقاداتش سبب شده بود که همیشه سرپرست باشد، در شهر و جبهه. ولی عملاً او هر گوشۀ کار که زمین می­ماند را می­گرفت، تعمیر کار بود، مکانیک بود، جوشکار بود و راننده. در عملیات کربلای5 به شدت شیمیایی گردید و در تاریخ22/10/1372 پس از چند سال تحمل درد به شهادت رسید. او سابقۀ حضور هشتاد و شش ماه و یازده روز حضور در جبهه را در پرونده­اش دارد. این شهید بزرگوار پس از مراسم تشیع با شکوه در شاهرود و مجن در زادگاهش دفن گردید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] - گاز خردل در حالت معمولي مايعي است بي رنگ با بوي تند، گاز خردل به هنگام تماس با بدن فرد بافت ها را از بين مي برد و پوست قربانيان گاز خردل تاول زده و چشم هايشان جراحت بسياري بر مي دارد، گاز خردل باعث خونريزي داخلي و خارجي شده و به ناي و نايچه ها حمله ور مي شود ، همچنين باعث تورم غشاي مخاطي مي گردد. اين گاز براي اولين بار در جنگ جهاني اول مورد استفاده قرار گرفت و عراق نيز به استفاده گسترده از گاز خردل عليه نيروهاي ايران در طول جنگ با ايران اعتراف كرده است. طبق آمارهاي به دست آمده در ايران حدود 100 هزار نفر توسط گازهاي اعصاب و خردل عراقي ها مجروح شيميايي شده  و حدود يك دهم آن ها شديدا بيمارند. بيش از 14 سال پس از خاتمه جنگ دنيا به فكر جنگ افزارهاي شيميايي ، ميكروبي و اتمي صدام افتاد، چيزي كه ايران از گزندش در امان نبوده است.

 

 

شهید علی اکبر آهنی(2)

شهید علی اکبر آهنی

بیسیم­چی

چند وقتی می­شد که دلم شور می­زد. فکر و ذکرم شده بود علی اکبر. بچه­های دیگرم هم جبهه رفته بودند، آن روزها محمدعلی هم جبهه بود ولی نمی­دانستم که چرا فقط نگران او بودم. دفعۀ قبل که جبهه رفته بود هر هفته نامه می­داد. آن روز درست بیست روز می­شد که هیچ خبری ازش نداشتیم.

این حال و روز من یکی نبود. چند دفعه دیده بودم که فاطمه، خواهرش یواشکی غروبها گوشۀ ایوان می­شینه و اشک می­ریزه. او همیشه وقتی داداش­هایش جبهه بودند، منتظر بود تا اینکه نامه­اشان از راه برسد و او بلافاصله برود یک گوشه بشیند و جواب آنها را بدهد.

آن روزها او هم همه­اش گرفته بود و از ما پنهان می­کرد. مثل قبل به درس و مشقش هم نمی­رسید. اخر رابطۀ او با علی­اکبر فرق می­کرد. علی­اکبر تنها دادشش نبود. او چهار تا داداش دیگر هم داشت. علی­اکبر مرادش بود. راستش همۀ بچه­هایم به او به چشم دیگری نگاه می­کردند. نمرات خوب و اخلاقش سبب شده بود که در خانواده طور دیگری به او نگاه کنند.

مشهدی رمضانعلی، شوهرم نیز حال و روزش بهتر نبود. بیشتر وقتش را توی باغ و صحرا می­گذراند. خانه را نمی­توانست تحمل کند. یکبار به او گفتم« مرد! مگه دو جریب باغ زمستان چقدر کار داره؟!» آهی کشید و گفت:« زن! دست رو دلم نذار!» بیشتر از او نپرسیدم ترسیدم اشکش جاری شود و غرور مردانه­اش شکسته شود.

دفعۀ اول که سه ماه جبهۀ مهران بود، اصلاً دلشوره نداشتم ولی آن دفعه نمی­دانم که قبل از رفتنش هم نگران شده بودم. هنوز چند روز به اعزامش کار داشت. کنار باغچۀ حیاط نشست و پارچه­ای دور گردنش پیچید و شروع کرد حنا به سرش بگذارد. مثل آدم­های مسخ شده فقط نگاهش می­کردم و بی اختیار اشکهایم روی صورتم قل می­خورد و روی زمین می­ریخت. پاهایم رمق نداشت که جلو بروم و به سرش حنا بمالم. همان وقت دختر همسایه­مان که پنج شش ساله بود، داخل حیاط شد. علی­اکبر به او گفتک«همه جای پشت سرم حنایی شده؟» با این حرفش به دلم گذشت:« نکنه بچه­ام دوست داره مادرش سرش را حنا کنه!» ولی بازهم دلم طاقت نداد که جلو بروم.

آن روز وقتی وارد مجلس روضه شدم، خانمها گریه می­کردند. ولی وقتی چشمشان به من افتاد، هق هق گریه­اشان بلند شد. با شنیدن صدای گریه انها بند دلم پاره شد. یک خانم که خبر نداشت، من هنوز از ماجرا بی­خبرم، حرفی زد که فهمیدم علی اکبرم شهید شده است.

فردای آن روز پیکر شهید را به روستای رویان آوردند. آن روز احساس کردم که او تنها یک مادر نداشت. خانمهای روستا بیش از من برایش اشک می­ریختند. هر کدامشان هم از خوبی­های او چیزی می­گفتند. از وقتی که از او خبری نداشتیم، چند نفرشان برای سلامتی او نذر کرده بودند.

قطار خاطرات او در ذهنم رژه می­رفت. یادم آمد همان روزی که سرش را حنا می­بست و من گریه می­کردم به من گفته بود:« تو که حسین حسین می­کنی، اهل ذکر و مصیبتی، روزه می­گیری و نماز می­خوانی خودت باید منو جبهه بفرستی. اگه شهید هم شدم اول شما را جبهه می­برن!» همین­طور هم شد. وقتی راه کربلا باز شد ما اولین کاروانی بودیم که کربلا رفتیم.

دفعه اول که از جبهه برگشت با این که هنوز هوا گرم بود، تمام روزه های جبهه­اش را قضا کرد. توی جبهه چون مسافر بودند، نمی­توانستند روزه بگیرند.

وقتی یونس آباد بود یا هنرستان تعطیل بود، شبها می­رفت شاهرود قرائت قرآن و ساعت دوازدۀ شب با دوچرخه به خانه بر می­گشت.

از وقتی که دانش آموز راهنمایی بود، علاوه بر آنکه توی کشاورزی و دامداری کمک بابایش می­کرد، برای وجین گوجه­زار مردم هم می­رفت. از دستمزدش خوب استفاده می­کرد حتی پول تو جیبی خواهرش را او می­داد.

بچه­ام با دستهایش لباسهایش را خودش می­شست. اون وقت­ها که ماشین لباسشویی نبود. بقدری تمیز و مرتب بود که به چشم می­آمد.

وقتی هم که هنوز مدرسه می­رفت و قرآن یادش می­دادم، خیلی سریع یاد می­گرفت. یادم می­آمد وقتی که بچه بود] همه دوست داشتند که او را ماچش کنند. از بس که خوشگل و تو دل برو بود.

*****

توی عملیات کربلای5، سر سه راه امام رضا(ع) به من، سیدعبدالله ترابی و یعقوب کلایی گفته بودند یک خط چهار صد متری داخل آب را باز نگهداریم. وقتی لودری، بلدوزری، تانکی روی آن ماند، می­بایست هر طور شده راه را باز می­کردیم.

حاج ابوالفضل حسن بیکی گفته بود اگر وسیله­ای آنجا بماند، گرایش را می­گیرند و روزمان را سیاه می­کنند. اول که بیسم­چی گردان تقی نقاش بود. او شهید شد. بعد از او هم دو نفر که بچۀ تهران بودند، بیسیم­چی شدند که آنها هم شهید شدند.

مهدی آهنی چهارمین بیسیم­چی ما ظرف آن چند روز بود. علی اکبر محکم­کار رفت تا به لودر علی عابدی گازوئیل بزند. من رفتم زیر پل خرمشهر. ما لودر تعمیر می­کردیم. غروب شده بود. یکی دو تا هواپیما عراقی آمدند و سه راه را زدند.

خودم را با بد بختی به آنجا رساندم. اثری از تانکر سوخت، رانندۀ آن و رانندۀ بلدوزر نبود. از آقا مهدی تقریباً چیزی باقی نمانده بود. او را از روی پلاکش که قبل از شماره AK  داشت شناختم که از بچه­های جهاد استان است. و از کمی از صورتش که مانده بود نیز فهمیدم که شهید مهدی آهنی است.

محمد تقی مجد همرزم شهید

 

*****

زندگی نامه

علی اکبر آهنی فرزند رمضانعلی در فروردین 1346 دیده به جهان گشود. خانوادۀ آنها در روسهای یونس آباد شاهرود زندگی می­کردند. وقتی دورۀ راهنمایی را به پایان برد، در امتحان ورودی هنرستان کشاورزی دامغان پذیرفته شد. سال دوم بود که با دوستان بسیجی­اش همراه برادران رزمی سپاه عازم جبهه گردید. وقتی سال سوم بود با جهادگران شهرستان دامغان عازم جبهه شد. عملیات کربلای5 در پیش بود و او با توجه به هوش و شجاعتش بیسیم­چی گروهان شد. در تاریخ 23/10/1365 بر اثر بمباران هوایی دشمن به شهادت رسید. پس از تشیع با شکوه در شاهرود وزادگاهش در زادگاهش به خاک سپرده شد.  

منبع:1- پروندۀ شهید 2- مصاحبه با محمدتقی مجد 

شهید حسن عباسی(2)

شهید حسن عباسی

جوشکار و کمک آرپی­جی

اصغر چهار پسر داشت و دو دختر. اوضاع اقتصادی خانواده­اش بد نبود. در روستای رامیان زندگی می­ردند. مثل بقیۀ مردم روستا روی زمین کشاورزی می­کردند. به ترتیب وقتی خداوند علی، زهرا، حسین، حسن، فاطمه، محمد ... را به آنها داد، زن و شوهر بیشتر تلاش می­کردند تا سور و سات بچه­ها جور­تر باشد.

سهمی از آب رودخانه داشتند و یک قطعه زمین هم برای کشاورزی. گندمی را که خودشان تولید کرده بودند را بچه­ها به آسیاب آبی روستا می­بردند تا آرد کنند. پسرها هم همیشۀ سال چند پشته هیزم از مصرف خانواده جلو بودند تا برای پختن نان، پختن غذا و آتش بخاری هیزمی مشکل نداشته باشند روستای آنها مجاور جنگل بود. ولی آنها برای این که هیزم خشک تهیه کنند، مجبور بودند دو سه کیلوتر داخل جنگل پیش بروند و پشته­های هیزم را با کول به خانه حمل کنند. در این ماجراها نمرۀ بیست از حسن بود. او به شدت تمایل داشت تا وسائل راحتی مادرش را فراهم کند.

علی سال پنجاه به سربازی رفت. پسری بود که شیطنت­های با مزۀ خودش را داشت. پدرشان را مردم روستا « اصغر ریش» لقب داده بودند. او می­گفت« علما گفته­اند" زدن ریش اشکال داره"» او نمازهایش را در مسجد می­خواند و بارها هم اهل خانه او را در حال نماز شب دیده بود.

در دهۀ شصت ساواک که احساس قدرت می­کرد، تمام فعالیت­ها را زیر نظر داشت. تعدادی از افراد انقلابی در شهرها به زندان ساواک گرفتار شده بودند. علی هم که روابطی با بچه­های انقلابی داشت، زیر نظر بود تا آنکه در پادگان وسائلش را کشتند و رسائلۀ (امام)خمینی را از او گرفتند. معلوم است که با او چه کردند.

در اواخر دورۀ سربازی علی به شاهرود برگشت. یک روز در اثر حادثه­ای در استخر شنا قطع نخاع شد و در نتیجه روی بستر افتاد. پانزده سال روی بستر بود تا آنکه بعد از عملیات مرصاد همین که شنید دو تا عباسی در عملیات شهید شده ­اند، او فکر کرده بود که برادرانش حسین و محمدکه در آن عملیات شرکت داشته­اند، شهید شده اند، سکته کرد و بعد هم از دنیا رفت.

حسن برای آنکه کار یاد بگیرد در کارگاه درب و پنجره سازی عباس رحمانی شاگرد شد. او به سرعت جوشکاری را یاد گرفت و استاد شد. از شانس خوب او استاد کار مغازه و رفقایش همه مذهبی بودند. سال پنجاه و نه خانوادۀ مشهدی علی­اصغر کوچ­شان را به شاهرود آورده بودند.

تربیت خانوادگی و دوستان خوب حسن را به جبهه کشاند. او در عملیات محرم، پدافندی گیلان­غرب و والفجر3 شرکت کرد. پس از آنکه از عملیات برگشت، آدم دیگری شده بود. ا. گل بود شده بود گل­تر. وقت بیشتری را صرف شوخی و بگو و بخند با علی می­کرد. علی که به رفتار او مشکوک شده بود، به او گفت:« حسن! بگو مشکلت چیه؟»

حسن کمی مِن مِن گرد و گفت:« می­خوام ازم راضی باشی. اگه راضی شدی بگو تا این پاکت را زیر تختت بذارم و قول بده که به این زودی­ها آنرا باز نکنی!»

ماجرای آن روز دو برادر به ماچ و بوسه ختم شد و فردای آن روز حسن به جبهه رفت. او هیجده سالش شده بود. شانزده سالگی ازدواج کرده بود. چند ماهی می­شد که در جهاد سازندگی شاهرود گزینش شده بود ولی همیشه با بچه­های سپاه به جبهه می­رفت. از آنجایی که آدم تو دل برویی بود، بچه­های گردان هم به شدت خواهان او بودند.

او که با بچه­ها شوخی می­کرد، آن دفعه شوخی­هایش فرق کرده بود. به چند نفر گفته بود:« اذیت نکن من شهید می­شم و شفاعتت نمی­کنم!» بعد هم کم کم گفته بود که اوّلین شهید گردان کربلا خواهد بود.

سید جواد شریعت­زاده شب حمله آرپی­جی زن بود و حسن هم کمکش. تعریف کرد:« تا که درگیری شروع شد، به سینۀ حسن تیر خورد. او به زمین افتاد و به من گفت:" مرا رو به قبله کن یا رو به کربلا. گفتم که اولین شهید گردانم.»

علی ماجرای نامه و خدا حافظی را فراموش کرده بود ولی وقتی حسن به جبهه رفت یادش آمد. در آن نوشته بود من از خدا درخواست شهادت کردم. یک شب آقا امام زمان(عج) را در خواب دیدم. به من گفت علی از تو دلخور است تا رضایتش را نگیری شهید نخواهی شد. حالا که راضی شدی پس خداحافظ!

چهار ماه بعد از شهادت حسن دخترش، زینب به دنیا آمد. با آنکه آن زمان سونوگرافی نبود، برای او اسم زینب را انتخاب کرده بود.

وصیت نامۀ شهیدحسن عباسی

بسم الله الرحمان الرحیم

الحمدلله الذی ختم لاولنا بالسعادة و لآخرنا بالشهاده و الرحمة (حضرت زینب س)

حمد و سپاس خداوندی را که آغاز زندگی ما را اسارت و خوشبختی و پایان آن را شهادت و رحمت قرار داده.

خدایا تو را شکر که توفیق دادی با این چنین عزیزان و فداکارانی به جبهه­های اسلام بیاییم و تو را شکر که فرصتی دادی تا در محیطی پر از صفا و صمیمیت  و فضا و محیطی الهی و به دور از هواهای نفسانی مدتی را به عبادت تو مشغول باشم جبهههای اسلام الآن صحنۀ راز و نیاز و نیایش بندگان مخلص است که فداکارانه و داوطلبانه به ندای امام امتشان لبیک گفتند و فضای جبهه­ها را با صوت قرآن و دعای خود الهی نمودند و جز به پیروزی اسلام و مسلمن و عمل به تکلیف اسلامی خود به چیز دیگر فکر نمی­کنند اگر چه عزیزان و یاران تعدادشان به سوی خدا پرواز می­کنند و به شهادت می­رسند چون لیاقت دارند و  اگر خداوند توفیق داد و  شهید شدم از همگی التماس دعا دارم.

وصیت من به امت اسلامی ایران این است که حضور در صحنه خود را حفظ کنند و از توطئه­های ابر قدرت­های شرق و غرب نهراسند که ان شاءالله پیروزی نزدیک است و دشمنان اسلام نابود خواهند شد و باید دانست که اگر دل را به خدا دهیم و اتکا به نیروی لایزال الهی داشته باشیم و تمام امور را ناشی از اراده­ی خداوند متعال بدانیم هیچ صدمه­ای نخواهیم دید و خداوند همیشه و در همه حال پشتیبان ما خواهد بود . همیشه و در همه حال گوش به فرمان امام امت خمینی بت شکن و نایب بر حق حضرت مهدی(عج) و از اوامر ایشان اطاعت نمایید که موجب سعادت دنیوی و اخروی خواهد بود.

ورضای خداوند متعال در هر کجا ودر هر موقعیت که هستید خودتان را وقف اسلام مسلمین نمایید و فداکاری وجانبازی کنید . درراه

اسلام که امروز  بیشترازهرزمان اسلام احتیاج به تقویت دارد وابتدا باید خودتان را اصلاح کنید و نفوسمان را از بدی ها و غیر خدا پاک کنید کشور ما الهی است، الهی تر نماییم و سپس انقلابمان را به تمام نقاط جهان صادر کنیم و این امر میسر نمی شود مگر با اتحاد و اتفاق کلیه ی همه ی مسلمین و خصوصا امت حزب الله در زیر پرچم لا اله الااله. در حال حاضر همۀ ملت های مستضعف چشم امید به انقلاب اسلامی ما دوخته اند و منتظرند هر چه سریعتر به یاری آن ها بشتابیم و اسلام عزیز را به آن ها معرفی نماییم و به اذن خدا آن ها را از قید و بند اسارت قدرت های جنایت کار آزاد نماییم و اماا چند کلمه ای با خانواده ام و همسرم و ان اینکه مبادا در شمار ناراحت شوند و ناسپاسی کنند و نارضایتی نشان دهند بلکه باید آن را رحمت از جانب خداوند بدانند و خدا را شکر کنند که فرزندشان در راه یاری دین رسول الله(ص) که به شهادت رسیده اند . که همه ما بالاخره باید بمیریم پس چه بهتر که شهادت نصیبمان گردد.زیرا که شهادت طریقه امام حسین (ع) واصحاب آن حضرت ودوستاران آن حضرت است وفخر اولیا.

واما تو ای همسرم همچون کوهی استوار باش واطمینان به خدا داشته باش واز شهادت من خوشهال باش وخدا راسپاس گزاری کن که چنین توفیقی نصیبت فرموده وبدان که من خودم راضی به شهادت بودم واز خداوند طلب شهادت در راه اسلام را آرزو کرده ام تو هم باید راضی باشی به آنچه که من راضی هستم وهر دو البته راضی به رضای خداوند متعال هستیم و امابعد از این ازجانب من اختیارداری که با هرکه خواستی  ازدواج کن که البته کسی خواهد بود که راه مرا ادامه دهد ومتعهد ومتعبد به احکام اسلام باشد وپیرو خط امام امت .وخودت اختیار داری که با مسئولیت بنیاد شهید هر طور صلاح بدانی عمل کنی و پدر و مادر من هر دو باید احترام شما را حفظ نمایند که حفظ می نمایند و شما هم احترام آن ها را حفظ نمایید و خودتان مستقل هستید و تو ای مادرم بر سر جنازۀ من گریه نکن و گریه بر اباعبداله الحسین(ع) جایز است و بس و مانند مادر شهدا محکم و استوار باش و توکل بر خدا کن مبادا که از ناراحتی تو ضد انقلاب خوشحال شوند و قلب امام زمان (عج) آزرده شود و اما شما برادرانم حسین و محمد و تو ای حسین که پاسدار انقلاب اسلامی و حافظ مکتب و خون شهیدان هستی در راه اسلام ثابت قدم باش و خدا را در نظر داشته باش و بدان که رسالتی و مسئولیتی سنگین بر دوش گرفته ای که انجام آن جز با ایثار و فداکاری و توکل بر خدا میسر نیست و ضمنا هر دوی شما درقبال خانواده پدر و مادرم مسئولیت دارید که پدر را که ناتوان است یاری کنید و در پیری عصای دست او باشید و مادر را دلداری دهید که صبور و مقاوم باشد و اگر امری داشتند اطاعت نمایید از آن ها. و اما پدر عزیزم خیال نکنید که ثمرۀ عمرت و فرزندت ازبین رفت و نابود شد بلکه اگر لیاقت شهادت داشته باشم بیش از پیش شکرگزار خداوند باشی که فرزندت منافق نبود و ضد انقلاب هم نبود که باعث سرافکندگی و خجالت نزد خداوند و ملت شریف و امام امت شوم بلکه سربلند و با افتخار شهید شد که تن به ذلت نداد و به ندای امام امت لبیک گفت و به جبهه های اسلام عله کفر شتافت و عاشقانه و الهی به شهادت رسد و همچون اصحاب امام حسین(ع).

   در پایان از همگی التماس دعا دارم و از خداوند می خواهم تا گناهان صغیره و کبیره ام را بیامرزد و از شما نیز طلب دعا در این مورد دارم و هرکس از این جانب بدی دید یا نارضایتی دارد بر من ببخشاید و راضی باشد.عزت و عظمت اسلام و مسلمین و نصرت و پیروزی رزمندگان عزیز را از خداوند مسئلت دارم و سلامتی و طول عمر امام امت را از خداوند طلب می کنم والسلام و من اله توفیق.   حسن عباسی اعزامی از امامشهر گردان امام هادی(ع)(گردان کربلا).گروهان ابوالفضل دسته زهیر تیپ 17 علی ابن ابیطالب(ع)

9|6|61 ورود به جبهه،    

 

 

 

شهید ابراهیم قاسمپور(2)

 

 

شهید ابراهیم قاسمپور

نگهبان

ابراهیم گفت:« این خانه را به من دادن!» از خواب که بیدار شدم، دستی به پیشانیم کشیدم. غرق عرق بود. تصور اینکه برای ابراهیم اتفاقی بیفتد برایم مشکل بود. رفتم داخل حیاط و قدری قدم زدم. به ذهنم رسید که فقط او می­تواند کمکم کند. وضو گرفته دو رکعت نماز خواندم و از خدا خواستم مسأله را برایم حل کند. یعنی به ائمه هم متوسل شده بودم. ساعتش را نمی دانم فقط یادم هست که یکی دو ساعت به اذان صبح باقی مانده بود.

دو مرتبه باز هم همان خواب را دیدم. دیگر مطمئن شدم که اتفاقی برلیش افتاده است. بیش از هر چیز نگران خانم پا به ماهش بودم. فکر می کردم در آن شرایط، خبر شهادت پدر فرزندی که به زودی به دنیا می­آید، دنیا را به سرش خراب خواهد کرد و ممکن است تاب نیاورد و مشکلات دیگری را هم به دنبال داشته باشد.

نرگس خانم، عروسم دختر برادرم بود. خودمان پیشنهاد ازدواج با او را به ابراهیم داده بودیم. شش ماهی از پایان یافتن خدمت سربازی­اش گذشته بود، برایشان مراسم غروسی گرفته بودیم. یک خانه را به انها داده بودیم و با خودمان داخل یک حیاط زندگی می­کردیم. تا اذان صبح خوابم نبرد. راز و نیاز سبکم می­کرد. همان روز موقع صبحانه حاج خانم هم متوجۀ تغییر حالم شده بود و چند بار پرسید:« مرد چرا تو فکری؟ کشتی­هات غرق شدن؟»

همین که حج خانم سفره را جمع کرد، رفت جلوی طاقچه و زل زد به عکسی که چند روز پیش ابراهیم به او داده بود. دلم لرزید. پیش خودم گفتم:« نکنه او هم از قضیه بو برده!»

همه­اش منتظر بودم که خبری بشود. خاطرات کودکی، نوجوانی و حالاتش هنگام خداحافظی در ذهنم رژه می­رفتند. بیش از هر چیز دیگر خاطرات زمان انقلابش در ذهنم شکل می­گرفت. هفده شهریور تهران بود و خیلی از مسائل آن روز را دیده بود. وقت و بی وقت آنها را برای دوست و فامیل تعریف می­کرد. همین مسأله سبب شده بود که هر چند وقت یکبار به بهانه­ای خودش را به تهران برساند و با اعلامیه و نوارهای امام به مغان برگردد. با چند تا از دوستانش گروهی را درست کرده بودند و با ارتباطی که با آقای.... سعیدی داشت، شب­ها اعلامیه­ها را توی روستا پخش می­کردند. حواسشان هم خیلی جمع بود که حتی ما هم متوجه نشویم. هر چند که مادرش اتفاقی نوارهایی را که داخل پلاستیک گذاشته بود و آ نها را زیر خاک چال کرده بود را پیدا کرده بود.

یادم آمد وقتی هم که قبل از عملیات طریق­القدس می­خواستم به جبهه بروم گفته بود:« باباجان چرا توبری جبهه و من نروم؟» من هم به او جواب داده بودم که:« هر کی باید به جای خودش بره. دفاع از اسلام به همه واجبه.» راهی بود که خودم پیش پای بچه-ها گذاشته بودم.

همان روزها اسماعیل[1] هم جبهه بود ولی دلم برایش اصلاً شور نمی زد. همه­اش نگران ابراهیم بودم. راستشرا بخواهید از بچگی طور دیگری بود. فکر می­کنم پانزده شانزده ساله بود که یک کیف زنانه با پول و طلا پیدا کرده بود. چند روز وقت گذاشت تا صاحبش را پیدا کرده بود.آن روز مثل اینکه دنیا را بهش داده بودند که صاحب کیف را پیدا کرده بود. اجازه گرفت و رفت روستای دهملا و کیف را به صاحبش تحویل داده بود. از خوشحالی خانم صاحب کیفمبلغی را به او مژدگانی داده بود. که به نظرم نمی­بایست انرا قبول می­کرد.

رفتارش با دو خواهرش و عباس هم که بعداً توی عملیات والفجر8 شهید شد و اسماعیل هم که حرف نداشت. مثل بعضی بچه­ها با هم دعوا نداشتند. یکی از دلایش او بود که از همه­شان بزرگتر بود. از خود گذشتگی داشت. اهل جرّ و بحث نبود.

بعد از دوران ابتدایی گفته بود که دیگر مدرسه نمی­روم. دوست دارم بنا شوم. خوب هم بنایی را یاد گرفته بود. ولی بعد از سربازی وارد جهاد شده بود. من که می­خواستم اعزام شوم او نگهبان جهاد سازندگی بود. آن وقت همه جا ضد انقلاب بود. برای اینکه به جهاد حمله نکنند از او که خدمت سربازی انجام داده بود، در خواست کردند تا نگهبان ساختمان جهاد سازندگی باشد. ولی او دلش طاقت نیاورد و درخواست کرده بود که به جبهه برود.

مصیبتی شده بود روز خداحافظی. مادرش به او می­گفت من از زن و بچۀ توی راهت نگهداری نمی­کنم و او التماس می­کرد تا رضایت مادرش را بگیرد. موقعی که می­خواست سوار مینی بوس روستا شود، آخرین جمله­اش این بود:« باباجان من رفتم ان تو و جان اسلام!» راستش همان روز همه چیز را پیش بینی کرده بودم.

از وقتی که رفته بود فقط یک نامه برایمان فرستد که چون دوره دیده بوده رفته اطلاعات و عملیات در جبهۀ چزابه و دیگر به این زودی­ها هم نامه نخواهد داد.

او در تاریخ 1/11/1360 اعزام شده بود. من یکی دو روز از سال نو گذشته بود که آن خواب را دیده بودم. سه روز از عید گذشته بود وقتی به خانه آمدم حاج خانم گفت دو نفر با ماشین آمدند سراغت نبودی. آنها گفتند به حاجی بگو خانه باشد ما فردا می­آییم کارش داریم.

تا که آن دو نفر گفتند از سپاه آمده اند و ابزاهیم مجروح شده، با آنها گفتم که بگویید شهید شده. تعجب کردند که اسماعیل هم در جبهه هست و خبر دادند که مجروح شده قبول کردم ولی این خبر چگونه به دستم رسیده! به انها گفتم:« مگه ما بی صاحب و باعث هستیم؟!»

روز 5/12/1361 همراه ده پیکر دیگر، پیکر نبودۀ او را تشیع کردند و طبق وصیت خودش در کنار دوست شهیدش یحیایی در گلزار شهدای شاهرود صورت قبری برایش درست کردند.

همان روزها مادرش خواب او را دید که به او گفته بود من برمی­گردم. همینگونه هم شد. نزدیک چهلم شهید بود که پیکرش را اوردند. هر جند که بیش از یک ماه در تنگۀ چزابه مانده بود، صورتش سالم مانده بود. 

*****

وصیت نامۀشهید

 

بسم الله الرحمن الرحیم

با درود بر شهیدان غرق در خون صحرای کربلا و شهیدان کربلا‌های ایران و با سلام فراوان به رهبر عزیز خمینی بت شکن یاور مستضعفان و زاغه نشینان، اینگونه وصیت خود را آغاز می‌کنم، با سلام به همسر عزیزم، امیدوارم که حالت خوب باشد و امیدوارم که اگر من شهید شدم فرزندی را تربیت کنی که بتواند پیرو خط امام باشد و خط ولایت فقیه. پدرم، اختیار همسرم در دست توست و اگر من شهید شدم مرا در گورستان شاهرود دفن کنید.

پدرم اگر من شهید شدم ناراحت نباش و روحیه قوی داشته باش.

مادر عزیزم تا جسد من را ندیدی باور نکن من شهید شده‌ام و در آن و قت که جسد مرا دیدی شکر خدا را به جا آور که فرزندی داشتی که لیاقت آن را داشت که در این راه شهید بشود. با تشکر از تو که این گونه مرا تربیت کردی که بتوانم در این راه قدم بردارم و شهید بشوم.

برادران سلام بر شما امیدوارم که بعد از من بتوانید راه مرا ادامه دهید. انشاءالله در آخر دوستان و خویشان و فامیل‌ها را سلام برسانید. به امید پیروزی

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

رزمندگان اسلام پیروزشان بگردان

والسلام علیکم و رحمه

ابراهیم قاسمپور

هفدهم بهمن 1360

 



[1] - برادر کوچکتر شهید که جانباز 35% است.

شهید حسین نصرتی(2)

شهید حسین نصرتی

مکانیک ماشین­های سنگین

او مکانیک ماشین­های سنگین بود. شرکت راهسازی زیر نظر ادارۀ توسعۀ راهها کار می­کرد. وقتی به جهاد پیوست در عملیات فتح­المبین در ساختن جاده خوب کار کرد. در عملیات خیبر در ساختن جادۀ سیدالشهدا هم زحمت بسیار کشید. پس از آن با محول شدن مأموریت در جبهه غرب به گردان فنی مهندسی امام حسین(ع)جهاد سازندگی شاهرود او به مهاباد رفت.

یک روز غروب شهید عباس زاده برای آوردن بنزین با تویوتای حامل تانکر سوخت به اهواز رفته بود. هنگام برگشت بین دژ جفیر تا جزیرۀ مجنون ماشین او را با بنزین هدف گلولۀ مستقیم دشمن قرار گرفت.

دو روز بعد او همراه برادر جانباز یدالله محمدی برای دیدن صحنه و آوردن قسمت­های باقی مانده از ماشین سوخت به آنجا رفتند. جنازۀ سوختۀ شهید عباس زاده را برده بودند. برای خاموش کردن ماشین غرقه در شعله­های آتش، روی ماشین با لودر خاک ریخته بودند. برادر محمدی می­گوید به محض اینکه در تویوتا را باز کرده و قدری خاک­ها را کنار زدیم به پای شهید رسیدیم که از مچ جدا شده بود. کفش کتانی آن سالم بود. این صحنه حسین نصرتی را به شدت متأثر ساخت. پس از آنکه کمی حالمان جا آمد آنرا جلوی هسنگرها دفن کردیم.

برادر محمدی در ادامه گفت:« من تهران بودم. برای یک مأموریت چهل و هشت ساعته به تهران رفته بودم. وقتی برگشتم صبح ب مهاباد رسیدم. آنجا به من خبر دادند که حسین نصرتی شهید شده است. باورش برایم مشکل بود. برای دیدن صحنۀ تصادف به محل حادثه رفتم.

بلدوزر بچه­های سپاه در دیواندره خراب شده بود. برای تعمیر آن از بچه­های ما کمک خواسته بودند. حسین نصرتی برای راه اندازی آن همراهشان رفته بود. بلدوزر خراب را تعمیر کرده و تحویل آنها داده بود. هنگام بازگشت، حد فاصل بوکان دیواندره ماشین پاترولی متهمی را برای تحویل به سنندج می­برده است. درست در محلی که روبروی آها قرار می­گیرند، آن متهم با رانندۀ پاترول گلاویز می­شود و با ماشین آنها شاخ به شاخ می­شوند. یکی دو نفر مجروح شده و حسین نصرتی در این صحنه به شهادت می­رسد.

وصیت نامه شهید حسین نصرتی

بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموات بل احیاءٌ عند ربهم یرزقون  سوره آل عمران169

این اعجاز بزرگ قرن، این پیروزی بی­نظیر و این جمهوری اسلامی محتاج به حفظ و نگهبانی است. (اما خمینی)

 

تا حال من مرده بودم و این لحظه آغاز جهاد و شهادت است. این احساس را در خود می‌بینم که تازه دارم متولد می‌شوم و زندگی جاویدان خود را آغاز می‌کنم.

شهادت انسان را به درجه اعلای ملکوتی می‌رساند. چقدر شهادت در راه خدا زیباست مانند گل محمدی می­ماند که وارثان خون پاک شهیدان از آن می­بوییند.

خدایا! شهادتم را در راه اسلام و قرآن که خاری در چشم دشمنان است بپذیر!

ای مادر مهربان و عزیزم سلام مرا بپذیر و حلالم کن. مبادا در فقدان من گریه کنی. در بالای خانه­مان پرچم سبز سوار کن و افتخار کن که فرزندت در راه خدا به این مقام بزرگ رسیده است.

ای پدر ارجمند مرا حلال کن و با استقامت، صبر و شکیبایی از انقلاب اسلامی دفاع کن. مبادا روحیه خود را ببازی و گریه کنی.‌ چون گریۀ تو باعث ناراحتی من است و به دعای خیل پاسداران و رزمندگان و چهادگران اسلام در هر کجای جهان باش.

ای همسر مهربانم مرا حلال کن از تو می‌خواهم که بعد از من راهم را ادامه دهی و خواهش دیگرم از تنها یادگارم دختر کوچکم خوب مراقبت کنی و او را صومیه( سمیه) زمان به جامعه تحویل دهی.

ای خواهران......زمان باشید و در راه خدا مبارزه کنید وای برادران عزیزم را خدا بهترین......پ.ینده و کوشندل این راه باشید.

ای امت شهید پرور ایران تنها راه نجات مستضعفین جهان و پیروزی نهایی پشتیبانی قاطع و بیدریغ خود را از دولت جمهوری اسلامی....به خط امام که همانا خط اصیل اسلام و محمد(ص) است در هر کجا هستید دفاع کنید تا اسلام را به تمام جهانیان بشناسانید. خون شهیدان را پایمال.... دشمن آگاه باشید و هیچ وقت امام عزیز رهبر انقلاب را تنها نگذارید.... هر کجا پدرم اجازه داد دفن کنید و اینرا بدانید که اگر شهید شدم امام حسین..... زنده ماندم قبر شریف او را زیارت خواهم کردوالسلام

وکیل و وصی بنده پدرم می­باشد. حسین نصرتی فرزند عیدی محمد شماره شناسنامه 28 صادره از حسین آباد پشت بسطام

*****

زندگی نامه

خداوند در تاریخ 1/7/1336 فرزندی به عید محمد نصرتی داد که نامش را حسین گذاشتند. خانوادۀ عید محمد در روستای حسین آباد پشت بسطام زندگی می­کردند. خداوند به عید محمد شش پسر و چهار دختر داده بود. او دورۀ ابتدایی را در روستای محل زندگی­اش پشت سرگذاشت. پس از آن به جهت علاقه به کارهای فنی شاگرد مکانیک شد. به سرعت به مرحلۀ استادی رسید و در روستای میقان شاهرود با مشارکت اقای نظری تعمیرگاه ماشین آلات و آهنگری دایر کردند. او متأهل بود و دو فرزند داشت

در عملیات فتح­المبین و خیبر علاوه بر مکانیکی در زدن جاده مهارت فوق­العاده­اش را به نمایش گذاشت.در تاریخ  2/12/1365 در محور سقز بوکان در اثر سانحۀ رانندگی به شهادت رسید و پس از تشیع با شکوه در زادگاهش به خاک سپرده شد.

 

شهید محمد نصیری(2)

شهید محمد نصیری

رانندۀ بولدوزر

محمد نصیری فرزند ابراهیم اول خرداد هزارو سیصد و پنجاه در مجن شاهرود دیده به جهان گشود. آن وقت سه برادر و سه خواهر بزرگ­تر از خودش داشت. دو سال بعد خداوند یک خواهر دیگر هم به او داد.

چهار ساله بود که پدرش را از دست داد. مادرش چرج زندگی را با کار شبانه روزی می­چرخاند. آن زمان کسی به فکر محرومان نبود. مادرش چرخ­ریسی می­کرد و در قطعه زمین کوچکی که داشتند نیز کشت و کار.

سال اول راهنمایی بود که برادران و خوهرانش همگی خانواده تشکیل دادند و مستقل شدند. همت بلند مادر محمد سبب می­شد تا خودش کار کند و  زندگی سه نفره­اشان را بچرخانند. راستش این است که آن سال­ها زندگی بر همه سخت بود و بر تهیدستان سخت­تر. محمد سیزده ساله که نگران چشمان کم­سوی مادر و زندگی خواهر کوچکش بود با مدرسه خدا حافظی کرد. یک سالی را به کارگری و کشاورزی گذرانید. کارش سخت بود و کم درآمد. بخت با او یار شد و شاگرد بلدوزر گردید. روزی پنجاه تومان می­گرفت ولی در عوض تا انجا که رمق داشت کار می­کرد. نورچشم راننده شده بود. یواش یواش رانندگی بلدوزر را هم تمرین می­کرد.

با شعله کشیدن تظاهرات مردمی بر ضد نظام شاهنشاهی پا به عرصۀ سیاست گذاشت. شب و روزش شده بود فعالیت انقلابی. اخلاق نیک و صفا و صمیمیت او سبب می­شد تا لحظه­ای بیکار نباشد. روزهایی که کار نداشتند یا بلدوزر می­خوابید، محمد یاریگر برادران و اقوامش می­گردید.

او نمی توانست زیبا قرآن بخواند ولی صوت قرآن در اعماق روحش پنجه می­انداخت و حالش را منقلب می­کرد. سرودهای انقلابی را دوست داشت و تعدادی از انها را حفظ بود.

 با آنکه سن و سالی نداشت، فکر و ذکرش شده بود جبهه و جنگ. چند بار برای اعزام به بسیج مراجعه کرد ولی دست خالی برگشت تا آنکه در تاریخ 22/10/1365 موافقت جهاد سازندگی را برای اعزام به جبهه دریافت کرد. مادرش که آن همه ذوق و شوق او را برای جبهه دید تسلیم خواسته­اش شد و زیر برگۀ رضایت نامۀ او را انگشت زد.

او را به سنندج بردند. وقتی گفت رانندۀ بلدوزرم باورشان نشد تا آنکه پشت فرمان نشست و با آن غول آهنی قدری کار کرد. وقتی اولین شب کاری­اش را پشت سر گذاشت، مسئولینش با دادن سه روزی مرخصی و هدیه از او تقدیر کردند.

یک شب در محلی کار می­کرد که تا بنه تدارکاتی آنها شش کیلومتر فاصله داشت، با یک حرکت سریع کنترل بلدوزر از دستش خارج شد و در لبۀ پرتگاه قرار گرفت. چاره­ای نداشت برای آوردن کمک خودش می­بایست به بنه برود. راهی که آلوده به گروهگ­ها بود. زمستان بود و مسیر پر از برف. با توکل خودش را به مقر رسانید. بچه­های جهاد سازندگی از تعجب دهانشان باز ماند و به آن همه شجاعت آفرین گفتند. هنگامی هم که به محل کار او آمدند از مهارتش در کنترل بلدوزر بیشتر تعجب کردند. یک ماهی از مأموریش گذشته بود که در چالۀ پر از برفی سقوط کرده و استخوان پایش می­شکند. او دلخور و ناراحت از این واقعه دو ماه خانه نشینی و گچ پایش را تحمل کرد.

یکی از دوستانش گفته بود روز اولی که او پشت بلدوزر نشسته بود، و به طرف ما می­آمد، همه حیران شده بودیم که چرا بلدوزر بی­راننده حرکت می­کند. وقتی به ما رسید دیدیم رانندۀ جدید آنقدر کوچک است که معلوم نمی­شود. پس از چند روز کار همه متوجه شدند که چه اندازه مهارت دارد.

وقتی پایش خوب شد، بازهم هوای جبهه را کرد. این بار با بچه­های بسیج به عنوان رزمی اعزام گردید. دوست داشت یک نوبت اموزش نظامی ببیند تا هنگام جنگ در صورت لزوم بتواند موثرتر عمل کند. پس از آموزش به جبهه جنوب رفت.

پس از این مأموریت سراغ کار قبلی­اش یعنی کار با بلدوزر نرفت. زیرا در آن صورت برای رفتن به جبهه آزادی عمل نداشت. روزها کارگری می­کرد و هر شب به نحوی از جنگ و رزمندگان صحبت می­کرد. به مادرش می­گفت:« مادرجان! هشت فرزند داری یکی را که باید در راه خدا بدهی، پس بگذار من بروم که جبهه نیاز به نیرو دارد.» مادر پیر و خواهر دوازده ساله­اش هم هر کدام به او پاسخی می­دادند.

این بار نیز توانست رضایت مادر و خواهرش را بگیرد تا به جبهه برود. حال و هوایش متفاوت از دفعات قبل بود. یعنی پس از اولین اعزام بود که او محمد دیگری شده بود. زیارت عاشورای صبح و سورۀ واقعۀ قبل از خواب شب را فراموش نمی­کرد. وصیت نامۀ زیر را نوشت و آنرا به مادرش داد:

« بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

مادر جان اگر به لقا الله پیوستم گریه نکنید گریه را برای امام حسین، قاسم، ابوالفضل و علی اکبر و... کنید.

من می‌روم تا از دین اسلام حمایت کنم، با کفار بجنگم.

مادر اگر شهید شدم خدا را شکر کن که فرزندی به اسلام هدیه کردی، من فدای اسلام فدای امام حسین (ع) شدم من سنگر ساز بی‌سنگری بودم که در برای رسیدن به کربلا جان خود را نثار کردم.»

*****

در تاریخ 3/10/1366 مادر و خواهر و بستگانش با چشمی گریان او را بدرقه کردند تا با سنگر سازان بی­سنگر عازم جبهه گردد. چند نفر از دوستان جهادی­اش از او خواسته بودند که به آنها بپیوندد. دیده بودند که چه رانندۀ ماهر و چابکی است.

یکی دو هفته از اعزامش می­گذشت که اولین نامه­اش به دست مادرش رسید. در آن نامه نوشته بود:« مادرجان! من در کوه­های پر از برف کار می­کنم. ناراحت نباش با یاد خداوند گرمم و با عشق به او این قله­ها برایم فرصتی است...»

صبح روز 5/11/1366 که مشغول باز کردن جادۀ کمک رسانی در نقطۀ صفر مرزی نزدیک میلۀ مرزی اشنویه بود، برف­های کوه مشرف بر جاده به صوری بهمن عظیمی در آمد و با سرعت سرازیر شد. شرایط طوری بود که متوجۀ خطر نشد و در زیر خروارها برف او و بلدوزرش مدفون گردیدند. این چنین بود که محمد پس از یازده ماه و هفت روز حضور در جبهه شاهد شهادت را به آغوش کشید و ندای حق را لبیک گفت. 

 

شهید علیرضا جلالی(2)

شهید علیرضا جلالی

رانندۀ لودر

علیرضا جلالی در سال 1342 در خانه­ای محقر در محله چناران شاهرود کوچه برادران، منزل موروثی که دو اتاق کوچک داشت به دنیا آمد و دوران کودکی را طی نمود.  در سه سالگی فعالیت چشم­گیری داشت. در اوقات  بیکاری نزد مادرش اصول دین و احکام نماز را فرا گرفت و گاه هنگام فراغت به خانه­ای که در همان نزدیکی بود می­رفت و درس می­گرفت و در پنج سالگی کاملا خرید بازار و کارهای در توان خود را در دکان با پدرش همکاری می­کرد.

 در سال هزار و سیصد و چهل و هشت در مدرسۀ پدر( فتاح کنونی) که نزدیک منزلشان بود به تحصیل پرداخت. در طول تحصیلات ابتدایی کمک به پدر و خرید منزل را به عهده داشت.  در اندک وقتی که پیدا می کرد در تکیه گلشن، نزد کربلایی علی مومن که کفاشی داشت به یادگرفتن قرائت نماز می­پرداخت.

  بعد از دوران ابتدایی در راهنمایی فردوسی ثبت نام و مشغول تحصیل شد. هنگام تحصیل در ساختن منزل که در اول پیشوا قرار دارد، نهایت کوشش را داشت و زحمت بسیاری در ساختن این منزل متحمل شد.

سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت که انقلاب اوج گرفت در تظاهراتی که در بیست و یکم ماه رمضان آن سال  که از مسجد مصلی شروع شد، نقش بسیار مهمی داشت که در کوچه مسجد آقای اشرفی ماموران رژیم او را تعقیب نموده و دستگیر شد از آن به بعد در تظاهرات چهلم شهدای قم، تبریز و اصفهان که انجام می­شد نقش داشت. از عکس­ها و نوارهای امام امت و از کتابهای استاد مطهری و کتابهای مذهبی و رساله امام استفاده می­کرد.

 یک روز که تظاهرات مردم بر علیه رژیم از مسجد مصلی شروع و جلوی شهربانی قدیم محاصره گردیدند، ماموران رژیم گاز اشک آور انداختند.  علیرضا جلالی که چندین باتوم  خورد و تا چندین روز در خانه مداوا می­شد.

 در اول ماه محرم که انقلاب اوج گرفت، فعالیت ایشان هم افزون­تر شد. در سوم محرم چند پوستر از امام و آقای طالقانی در تکیه بازار برد که آنرا به دیوار نصب کند، چند نفر از کار ایشان جلوگیری نموده و ایشان هم به نصب پوستر پرداخت و آنها را قانع کرد. تا وقتی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید به درس خود ادامه داد. در شبها به گشت و نگهبانی می­پرداخت تا اینکه بسیج مردمی تشکیل شد. که یکی از اعضای بسیج مردمی بود و گروه مقاومت امام را تشکیل دادند.

ماه سوم جنگ از طرف بسیج به پادگان امام حسین(ع) تهران اعزام شد و پس از یک ماه سه روز به مرخصی آمد و سپس خداحافظی و اعزام به جبهه مریوان شد.

 مدت پنج ماه در مریوان بود. که در طی حمله شبانه به گروه نه نفره آنها شاه حسینی و یحیای شهید شده و علیرضا در ان شب به وسیله خمپاره دشمن چندین ترکش به قسمت های اعضای بدن اصابت کرده و او را مجروح کرد و در بیمارستان مریوان معالجه شد. چشم او تاحدودی بینایی خود را از دست داده بود. پس از پنج ماه به زادگاه خویش بازگشت و پس از سه ماه بار دیگر از طریق سپاه پاسداران به پادگان حمزه اعزام شد و پس از چند روز برای ماموریت به زندان اوین که پست حساسی و مهمی بود، فرستاده شد. او اعتراض به این داشت که من آمدم تا به جبهه بروم نه اینکه اینجا بمانم.

در سال شصت و یک از طریق جهاد سازندگی به اداره راه معرفی شد و مدت یک ماه در جاده جدید طرود که بلدوز و گریدر کار می کرد به جاده سازی پرداخت.

در تاریخ دوازدهم اردیبهشت شصت و یک از طریق جهاد سازندگی به جبهه اهواز خونین­شهر اعزام شد. بعد از چند روز، یک شب چند راننده بلدوز و گریدر خواستند که سه نفر از شاهرود حرکت می کنند و به خط مقدم می روند.  بعد از دو سه شب که چندین کیلومتر خاکریز درست می­کند شب سوم بعد از نماز صبح که چند نفر دور هم جمع بودند به وسیلۀ ترکش خمپاره60که بی صداست زخمی می­شود. علیرضا جلالی به اهواز اعزام می­شود و از اهواز به بیمارستان تهران.  در تاریخ بیست و پنجم اردیبهشت شصت و یک در تهران شهید می­گردد و به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت می­رسد. آری شهادت لایق هر شخص و هر کسی نیست. شهادت برای مردان انتخاب شده است. خداوند آنها را انتخاب می­کند. حدیثی است که می­فرماید هر که عاشق من بشود من عاشق او خواهم شد و او را می­کشم و شهیدش می­کنم.

و من که پدر شهید علیرضا جلالی هستم در دو سه جمله وظیفه خود می­دانم که اگر نگوییم دین خود را ادا نکرده­ام. 1- در طول زندگی­اش کوچکترین بی­احترامی به پدر و مادر خویش روا نداشت. و همیشه سرزنش می­کرد آنکه را از مادیات دنیوی سخن می­گفت.

2- به پدر و مادر و خواهران خود نصیحت می نمود.

3- تنها آرزوی او این بود که اول اسلام، دوم دفاع از رهبری، سوم اینکه شهادت نصیبش گردد.

  چون کوهی استوار در برابر تمام سختی­ها و مشکلات مقاومت می­کرد. ما یک عمر خود و پدران ما می­گفتند:« ای امام حسین اگر ما در صحرای کربلا می­شدیم، یاری­ات  می­کردیم. یاری او یاری اسلام است الان هم جنگ کفر با اسلام است و هر مسلمان وظیفه دارد به یاری اسلام بشتابد.

محمدرضا جلالی پدر شهید

وصیت نامه شهید علیرضا جلالی

افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین

بار پروردگارا ای رب العالمین ای غیاث المستغیثین و ای حبیب قلوب طالبین

تو را شکر که شربت شهادت این یگانه راه رسیدن انسان به خود را به من بنده حقیر و گناهکار ارزانی داشتی! تو را شکر که این تنها نعمت خدا پسند خودت را بر این انسان ذلیل عطا نمودی. من تنها راه سعادت خویش را شهادت در راهت یافتم و چه زیباست که من با ضمان کوچکترین وسیله خود، اعلاترین و ارزشمندترین ارزشها را گرفتم. این نیست مگر لطف و عنایت پروردگار نسبت به بنده­اش. خداوندا رهبر کبیر امام خمینی را تا ظهور حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف صحیح و سالم و تندرست نگهدار

سخنی کوتاه با والدین عزیزم

پدر و مادرم مگر نه اینکه شما همیشه آرزو داشتین که من خوشبخت شوم که حالا به آن خوشبختی رسیدم شما هم خوشحال باشید و صبر داشته باشید ما بایستی با خونمان این درخت انقلاب را آبیاری کنیم تا سرپا بماند.

پدر مادر و خواهران عزیز: برای امام دعا کنید یادتان نرود

در آخر سخنی با هموطنان عزیزم، البته من کوچکتر از آنم که برای شما امت شهید پرور پیام بدهم ولی جان خدا را فدا نموده سخنی دارم برادران و خواهران عزیز امام بزرگوار را تنها نگذارید. هوشیار باشید که از انقلاب سو استفاده نکنند. خواهران عزیز حجاب شما بسیار مهم است حجابتان را حفظ کنید و دیگر اینکه با کمبودها و نارسایها بسازید که این انقلاب ما و این آب و خاک را فقط خدا نگهدار می باشد.

برادر کوچک شما علیرضا جلالی20/2/61

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم          موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

شهید محمد تقی(2)

شهید عباس محمد تقی

مکانیک ماشین­های سنگین

گزارش مفقود شدن برادران حسین علی نادمی و عباس محمد تقی

توضیح اینکه در مورخه 6/10/66 یک دسته از واحد راهسازی این گردان که جهت برف روبی از به مضرته به طرف گلی گادر با یک دستگاه گریدر در حرکت بوده در پیچ پایگاه بارزانی ها با تراکم شدید برف رو به رو گردیده و چون نیاز بوده با اکیپی از گلی گادر به طرف مضرته در حرکت اند  هماهنگی شود برادر حسین علی نادمی فرزند نادعلی به شماره شناسنامه 7 متولد 1331 مسئول اکیپ و برادر عباس محمد تقی فرزند محمد مهدی به شماره شناسنامه 4112 متولد 1347 از اکیپ تعمیرگاه با یک قبضه اسلحه کلاش تاشو ملبس به بادگیر رنگی به طرف گلی کادر حرکت می نمایند. که تا پیچی که دید داشته نامرده در حرکت بوده اند تا از دید برادران دور میشوند و بقیه برادران برگشته و به طرف بمضرته روانه می گردند اما بنا به گفته خودشان قرار بوده است که نامبردگان از قست آبگیر دره(آبشار) به طرف دره سرازیر و از کنار رودخانه به طرف گلی کادر حرکت نمایند ضمنا (نامبردگان هیچ گونه مواد خوراکی به همراه نداشته اند) پس از گذشت دو ساعت کار با بلدوزر و بازگشایی محور تا گلی گادر متاسفانه هیچ گونه اثری از آنان مشاهده نگردید و نامبردگان مفقود گردیده اند در پی این حادثه تعاون گردان تا کنون پیگیری های زیادی به عمل آورده و  با تماس خود با تعاون قرارگاه ها و مراکز سپاه نتیجه ای حاصل نگردیده و حتی یک اکیپ شامل سه دسته جهت ردیابی به منطقه اعزام که آنان نیز موفقیتی کسب ننموده اند و بر اثر خرابی هوا و مه آلود بودن آن و شرایط نامساعد منطقه تا کنون موفق به پیگیری های دیگری در منطقه نشده و به محض اکیپ هایی به منطقه اعزام خواهند شد

والسلام گردان مهندسی رزمی امام حسین علیه السلام

 

شهید عباس محمد تقی

عباس محمدتقی فرزند محمدمهدی در سال هزارو سیصد و چهل هفت در مجن دیده به جهان گشود. خانوادۀ او نیز مثل اکثر خانواده­های مجن آن زمان با مشکلات جدی اقتصادی روبرو بود. پس از تحصیل در دورۀ ابتدایی ترک تحصیل کرد و در مدرسۀ راهنمایی شبانه به درس خود امه داد.

عضو فعال پایگاه بسیج گردید. در مهر ماه سال شصت و چهار در حالی که چهارده سالش بود که برای چهل و پنج روز عازم جبهه گردید. یکی دو بار دیگر که به جبهه رفت، متوجه شد که جهاد سازندگی در جبهه نیاز به نیروهای متخصص دارد. در سازمان فنی حرفه­ای سمنان برای یک دورۀ شش ماهۀ مکانیکی ماشین­های دیزل ثبت نام کرد. در این مدت بود که با پشت کار و جدیت توانست استاد کار ماهری شود. همزمان با طی دوره توانست گواهینامۀ رانندگی خود را دریافت کند.

پس از دریافت مدرک مکانیکی به مدت چهار ماه در ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی مشغول انجام وظیفه شد.

در تاریخ شانزدهم خرداد سال شصت و پنج به خدمت سازی رفت و در ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی شاهرود مشغول خدمت  شد. پس از هفت ماه درتاریخ ششم دی ماه سال شصت و شش در منطقۀ عملیاتی قادر در منطقۀ جنگلی اشنویه به نام گلی گادر همراه برادر  حسین نادمی که قصد تعمیر بلدوزر در محلی به نام لولان را داشتند حرکت کردند. در مسیر مفقود گردیدند. 

برادرش می­گوید پس از چندروز که به ما خبر دادند که عباس مفقود شده است به منطقه رفتم. سه چهار متر برآمده بود. در بعضی جاها مجبور بودیم از تونل برفی عبور کنیم. بچه­های جهاد برای لشکر77 برف روبی می­کرد. هر چه گشتیم اثری نیافتیم.معلوم نشد که اسیر ضد انقلاب شده­اند یا آنکه زیر بهمن مانده­اند.

پس از سیزده سال پیکر آنها را در اطراف مهاباد یافتند. از روی لباس و کفش انها را شناسایی کردند. طی این مدت چشم­های مادرمان نابینا، گوش­هایش ناشنوا شد و دندان­هایش از بین رفت. او هر لحظه آماده بود تا خبری را دریافت کند. به زیارت مزار شهدا می­رفت و آنجا راز و نیاز می­کرد. در تاریخ بیست و پنجم خرداد هفتاد و نه پیکرش تشیع گردید و در مجن به خاک سپرده شد.

شهید حسین عابدی(2)

شهید حسين عابدى

رزمنده

برادرم، حسین عابدی شهید جنگ فتح الفتوح(فتح­المبین)که روز هفتم فروردین سال شصت و یک به لقاالله پیوست روز پنجم اردیبهشت هزار و سیصد و سی و نه در شاهرود به دنیا آمد. پدرمان محمد نام داشت. او را حسین نام گذاردند تا حسین وار در راه خدا قربانی شود.

پدرمان انقلابی بود و در زمان طاغوت دوبار دستگیر و زندانی شد. سال هزار و سیصد و چهل و پنج او را در دبستان فروغی ثبت نام کردند. پس از دوره دبستانی، دورۀ راهنمایی به پایان رساند. تحصیلات متوسطه را با معدل عالی در دبیرستان امام خمینی(فعلی) قبول شد و در همان سال در سه رشته دانشگاهی قبول و رشته مکانیک دانشگاه کرمان را انتخاب و سال هزار و سیصد و پنجاه و شش برای ادامه تحصیل عازم کرمان شد و از همان سال که مقارن با زمزمه انقلاب بود، در دانشگاه با جمعی از دوستانش انجمن اسلامی تشکیل داد و فعالیت خود را شروع کردند. او می­گفت: «ما وظیفه سنگین تری در پیش داریم.»  شب و روز در پخش اعلامیه و رفتن به روستاهای اطراف کرمان همراه با سخنرانی و نمایش فیلم و اسلاید مشغول بود.

 در شهریور پنجاه و هفت خود را به تهران رسانید تا در تظاهرات و راهپیمایی­ها شرکت کند. جمعه سیاه، هفدۀ شهریور در میدان شهدا حضور داشت. بعد از پیروزی انقلاب مدتی در کرمان فعالیت کرد.

 سپس به شاهرود بازگشت و فعالیتش را پس از طی دورۀ یکماهه بسیج، در جهاد سازندگی شروع کرد. او تشخیص داده بود که در جهاد بهتر می­تواند موثر باشد.

دشوارترین کارهای جهاد را به عهده می­گرفت. در تابستان در هوای گرم با نان و پنیر روزه می­گرفت و از صبح تا غروب همچون یک کارگر کار می­کرد.

زمستان پنجاه و هشت در یکی از سفرهایش به کالپوش در روستایی بین راه دچار برف و بوران شد و دو شبانه روز با مرگ و زندگی دست به گریبان بود به طوریکه هر لحظه امکان داشت طعمه گرگها شود ولی خداوند او را برای روز دیگری آفریده بود. همیشه می­گفت من باید به میدان جنگ بروم تا ساخته شوم. وقتی در مهرماه سال شصت با چند نفر از رفقایش برای شرکت در جنگ عازم تهران شد چون جهاد آنوقت برنامه اعزام به اهواز نداشت، با گروه جنگ های نامنظم شهید چمران عازم جنوب شد. در فتح بستان شرکت داشت. سپس از اهواز با نیروهای بسیج عازم شوش گردید. اواخر اسفند چند روز مرخصی آمد با اینکه مادرمان در بیمارستان بستری بود. گفت نمیتوانم بمانم، بهمین زودی حمله شروع می­شود و من باید در صف مقدم جبهه یا جان خود را فدای اسلام کنم یا تا کربلا پیش بروم. در تیپ کربلا بود و به آرزوی دیرینه­اش، شهادت نایل شد. او سه بار به جبهه رفت.

از خصوصیات اخلاقیش عشق به اسلام و امام و کربلا و شهادت بود. نامه­ها و وصیت نامه­اش حکایت از این آرمان دارد. نامه تاریخ 10/12/60 برای خواهرزاده­امان به نام حمید که در لشکر 84 خدمت سربازی می­کرد و در عین خوش نوشته و در نامه مزبور راه و روش او را روشن می­نماید. ثبت وصیت نامه و این نامه که ضمیمه است برای ضبط در تاریخ ضرورت دارد. روحش شاد و با ارواح شهدای کربلا محشور باشد.

خانم طاهره عابدی، خواهر شهید

نامه شهید به خواهر زاده­اش:

بسم الله الرحمن الرحيم

ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار

پروردگارا از گناهان ما درگذر و زشتى كردار ما بپوشان و هنگام جان سپردن ما را با نيكان محشور گردان .

سلام بر سرباز اسلام

حميد جان اميدوارم كه خوب وخوش باشى و در نبرد با كفار بعثى پيروز گردى انشاءالله كه با ايمان قوى و با گامهاى استوار به دشمن حمله برى . حميد جان تو بهتر از من ميدانى كه اين ميدان جنگ ميان حق و باطل و ميان اسلام و كفر است و ما در اين نبرد جزو نيروهاى اسلام هستيم و بر اين دليل مسئوليت زيادى بر گردن ما است و چون جهاد و جنگ در اسلام مثل نماز جزو عبادات و وظايف است همينطور كه در نماز اگر حرف بى جا بزنيم و عمل ناشايست انجام بدهيم نماز باطل مى شود در اينجا هم ما بايد مواظب رفتار و گفتارمان باشيم و هميشه به فكر اصلاح خود باشيم تا بيشترين استفاده را از اين دانشگاه (به قول امام )ببريم سعى كن تا مى توانى قرآن بخوانى و در معانى آن دقت كن حميد جان نامه ات بدستم رسيد خيلى خوشحال شدم من شايد چند روز ديگر به مرخصى بروم و خيلى زود بر ميگردم حدود 5 روز بيشتر مرخصى ندارم .

  حميد جان سلام مرا به هم سنگرانت برسان و سعى كن شبها مخصوصاً شب جمعه به بيكارى نگذرانى و با ديگر هم سنگرانت به خواند ن قرآن و كتابهاى مذهبى ديگر مشغول شوى و در حال نگهبانى و حمله. سوره هاى كوچكى را كه از حفظ هستى بخوان و توجه داشته باش كه ان نعمت بزرگى است كه نصيب ما شده و خودت مى دانى كه آمدن به جبهه چقدر مشكل است و چقدر در نوبت مى مانند و چقدر بايد اين در و آن در بزنند تا بتوانند به جبهه بيايند پس تا مى توانى از اين موقعيت استفاده كن به اميد ظهور هر چه زودتر امام زمان (عج)و به اميد پيروزى هر چه زودتر اسلام بر كفر جهانى و بادرود بر امام خمينى .

حسين عابدى 10/12/60

وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

ربنا اننا سمعنا منادی ینادي للایمان ان آمنوا بربکم فامنا فاغفر لنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار آل عمران 193

سلام بر امام زمان مهدی موعود

 درود بر امام خمینی رهبر مستضعفان جهان

درود شهدای گلگون کفن.

پدر و مادر عزیزم سلام عرض می­کنم اميدوارم که مرا حلال کرده باشید. من این راه را درست تشخیص دادم و به این راه آمدم وآرزوی من پیروزی حق بر باطل و تکامل خود من در سیر به سوی الله است. بنابراین مرگ در این راه را اگر خدا از من قبول کند.افتخار می‌دانم.  پس در مرگ من جهشی است از این دنیا به دنیای دیگر، من گریه نکنید.

از ملت غیور و مسلمان ایران مخصوصا از اعضای خانواده‌ام می‌خواهم که در راه اسلام گام بر دارند و در این راه از امام پیروی کامل کنند، تا این پرچم از دست امام به دست امام زمان برسد. مقدار مالی که دارم در اختیار پدرم می­گذارم تا در هر موردی که صلاح می­داند خرج کند.

از همه خواهر و برادران و همۀ اقوام حلالیت می­طلبم و امیدوارم که هر بدی از من دیدند فراموش کنند والسلام حسین عابدی

بيست ونهم اسفند 1360

 

 

شهید حسین علی نادمی(2)

شهید حسین علی نادمی

رانندۀ کمپرسی و کمرشکن

(نامۀ زیر با خط خود شهید بزرگوار در پرونده­اش موجود می­باشد.)

دفتر حقوقی قرارگاه حمزه سیدالشهدا

با سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی

درود بر شهیدان گلکون کفن انقلاب اسلامی ایران

محترماً به عرض می­رساند اینجانب حسین علی نادمی فرزند نادعلی شمارۀ شناستامۀ هفت تاریخ تولد هزار و سیصد و سی و یک متأهل بوده و دارای پنج فرزند می­باشم. مدت چهار سال در جبهه­های حق علیه باطل خدمت می­نمایم. در چند عملیات شرکت نموده از عملیات خیبر تا عملیات کربلای5. در عملیات والفجر8 هم شرکت داشتم که در دریاچۀ نمک ترکش خوردم و خواستم در عملیات بدر هم شرکت نمایم که در تاریخ سیزدهم آذر شصت و سه در جادۀ مهاباد در سروست پانزده کیلومتر به سروست در کمین ضد انقلاب افتادم. درگیری شدت یافت با آتش زدن ماشین ما را به اسارت گرفتند.

با هفت روز راهپیمایی در کوه­های سر به فلک کشیده ما را به جای نا معلومی بردند. پس از باز جویی به زندان افتادم. پس از ده ماه زندانی در تاریخ هیجدهم شهریور شصت و چهار آزاد گردیده و به آغوش خانواده­ام برگشتم.

وقتی که خانوادۀ اینجانب مطلع می­شوند که اسیر شده­ام شخصی به نام یحیی مظفری پیدا می­شود با پدر و مادر و برادرهایم گفت گو می­کند و می­گوید اگر پول زیادی بتوانید تهیه کنید امکان دارد که فرزند شما را آزاد کنم چون من در کردستان خدمت کرده­ام و با چند نفر کرد آشنا هستم می­توانم به هر جای کردستان سفر نمایم تا فرزندتان را پیدا نمایم.

پدر و برادرهایم وقتی چنین حرفی را از نامبرده می­شنوند می­گویند چقدر پول لازم است. شخص نامبرده می­گوید اگر دویست هزار تومان تهیه کنید می­شود کاری کرد. باید اول چند بار به کردستان رفته سئوال و جواب کنم. با آمدن چند بار به کردستان هر بار سی هزار تومان خرج. خلاصه می­گوید دویست هزار تومان  گفته­اند باید تهیه کنید.

پدر اینجانب با فروش گذاشتن ماشین و فرش و طلای خانواده­ام  و این پول را با قرض از دیگران تهیه می­کنند. فرد نامبرده با پدر و برادرام به کردستان و بانه می­آیند. یحیی با کردها وعده می­گذارد و در جای نامعلومی پول­ها را از یحیی کردها می­گیرند و می­گویند بعد از یک هفتۀ دیگر برادر شما را می­آوریم. برادر و پدر اینجانب یک هفته صبر می­کنند. خبری نمی شود. دو هفته هم می­مانند در بانه خبری از اینجانب نمی­شود. نا امید به خانه بر می­گردند و یحیی مظفری هم می­گوید اینها پول­ها را بردند فایده ندارد برویم. می­آیند. و حالا که آمده­ام به خانه مشکلات زیادی گرفتار شده­ام. قرض دارم و گرفتاری زیاد هست....

شغل اینجانب هم در این چهار سال رانندگی با کمپرسی کمرشکن و کفی و هر کار که گفته­اند انجام وظیفه کرده­ام.ان شاالله که در نزد خداوند قبول قرار گرفته باشد. در خاتمه طول عمر امام را از خدا آرزو می­کنم و از خداوند می­خواهم که همۀ خدمتگذاران را خودش در هر کجا هستند محافظت نماید.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته امضا 14/7/66 خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

 

وصیت نامۀ شهید، به قلم خود شهید

اینجانب حسین علی نادمی فرزند نادعلی که در سال هزار و سیصد و سی و یک در روستای قلعه عبدالله از توابع شهرستان شاهرود در خانواده ای متدین و محروم دیده به جهان گشودم و دروه ی تحصیلی ششم ابتدایی را خاتمه دادم و پس از آن به کارهای روزمره مشغول به کار شدم در سال  هزار و سیصد و پنچاه و هفت جرقه ای از آسمان برخواست( دیو چو بیرون رود فرشته در اید) پس از مدت کوتاهی استکبار جهانی توسط ایادی اش جنگ تحمیلی را برما تحمیل کرد من با خدا عهد و پیمان بستم که "خدایا شهادت در راه خودت را نصیب من گردان که شیرین ترین مرگهاست"

آری شهادت دریچه آزادی من از دنیا ، شهادت منتهای حرکت هر مسلمان، شهادت آرزوی قلوب عارفان، شهادت آرزوی مشتاقان و عاشقان

ای ملت آزاده من چه میتوانم برای شما بنویسم و چه سفارشی میتوانم برای شما بنماییم. این شما بودید که ما ها را پرورش دادید و این شما ها بودید که ما را مشوق و راهنما بودید این شما ها بودید که ما را در ادامه راه امید می دادید و اکنون این خونها چه ارزشی دارد که در راه شما که راه حق مطلق است ریخته شود ای انقلاب عزیز، سیراب آب شو از جان ما...

ای بازوان انقلاب بجوشید از خون ما و به تداوم انقلاب ادامه دهید. ای اسلامیان بر کوشید و به رهبری این « رهبر کبیر»  پرچم اسلام را در سر تا سر جهان بر پا کنید این جوانان همه مسولید در برابر ملتهای تحت ستم فلسطین، لبنان، عراق ....

برخیزید و بکوشید تا به یاری «الله» آنها را از زیر یوق چپاول گران نجات دهید.

ای مردم بی تفاوت نباشید و هر کدام به دست خود تا میتوانید بکوشید کارگر در کارخانه و کشت زار، سرباز در جبهه، معلم در مدرسه، روحانی در اجتماع و همه مردم در صحنه و هر کدام تا میتوانید فعالیت کنید تا این انقلاب را به پیروزی کامل برسانید که مقدمه برای انقلاب جهانی حضرت بقیه الله می باشد. در این راه از هیچ کس نهراسید ای جوانان نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین در میدان نبرد شهید شد ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که علی در محراب شهادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین و با هدف، شهید شد.

ای مادران مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمیتوانید جواب زینب را بدهید که تحمل 72 شهید را نبود. همه مثل خاندان وهب جوانانتان را جبهه های نبرد بفرستید حتی جسد او را هم تحویل نگیرید زیرا مادر وهب فرمود سری را که در راه خدا داده ام پس نمیگیریم. پس ای اقوام و خویشان بر من اشک نریزید اگر واقعا مرا دوست دارید حالا راهم را ادامه دهید و با شرکت خود در جبهه ها و کمک مالی پشت جبهه اسلام را یاری نمایید

وگرنه من نمیخواهم بیایید و بگویید بدبخت شد و فلان شد من به بهترین راهها رفتم و به بهترین آرزوهایم رسیدم و این قابل درک نیست مگر برای آنان که خدا را از هر چیز بهتر دوست دارم.

ای برادران استغفار و دعا نمایید که بهترین درمانها برای تسکین دردهاست  و همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردار دارید و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیندازند و شما را از روحانیت متعهد جدا نکنند و اگر چنین کنند روز بدبختی مسلمانهاست روز جشن ابرقدرتهاست  حضورتان را در جبه های حق علیه باطل ثابت نگه دارید

والسلام علیکم به رحمته الله و برکاته انکه همیشه به یاد خمینی هست حسین علی نادمی

*****

زندگی نامه

حسین علی نادمی فرزند نادعلی در سال هزار و سیصد و سی و یک در روستای قلعه عبدالله شاهرود متولد شد. پس از سربازی در شرکت ذغالسنگ البرز شرقی به عنوان مکانیک استخدام شد. یکبار ده ماه اسیر ضد انقلاب بود. او در حالی که پنج فرزند داشت، چند سال را در جبهه گذراند. سرانجام در تاریخ ششم دی ماه سال هزار و سیصد و شصت و شش در جادۀ بیمفرته به گلی گارد جاویدالاثر گردید.

شهید حسینعلی قلیان(2)

شهید حسینعلی قلیان

زندگی نامۀ سنگر ساز بی سنگر جهادگر شهید حسینعلی قلیان.

من معصومۀ قلیان فرزند سیزده سالۀ شهید حسینعلی قلیان زندگی نامۀ پدرم را با نام خدا آغاز می­کنم.

اول سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی و سلام و درود به شهیدان انقلاب اسلامی ایران زندگی نامۀ پدرم را شروع می­کنم.

پدر شهیدم حسینعلی در زندگی خود بسیار فعال بود و در کارهای فنی و تخصص و کار کشاورزی بسیار مهارت داشت و هر شغلی را که می­گرفت بعد از چند روز د چند ماهی خوب زبر دست می­شد و شش کلاس ابتدایی درس خوانده بود. که با این سوادش به هر کاری که دست می­زد به خوبی آن کار را از پیش می­برد. شغل اصلی ا کشاورزی بود ولی در رشته­های الکتریکی بسیار خوب وارد بود و دوم در کار آپاراتی و سوم در کار نجاری و چهارم در تخصص ماشین آلات و رانندگی تراکتور و بردیزل و وسیله­های سنگین زبر دست بود. و از همه بالاتر ذاکر امام حسین[ع] بود. که در دهل محرم و چهل و هشتم در جلسات نوحه خوانی می­کرد. و همیشه نوحه­های انقلابی می­خواند.

از اول انقلاب تا زمانی که شهید شد همیشه در باره رهبری امام امت و انقلاب فعالیت­های بسیار داشت. و از رهنمودهای امام به مردم تبلیغ می­کرد. و بسیاری از مردم را در زمان جنک به جبهه دعوت می­کرد.

مدت سه سال در جبهۀ کردستان با کومله و دمکرات در نبرد بود. و حتی یکبار مدت شش ماه در مهاباد در جبهه مانده بود که از گوشه و کنار به ما گفتند که پدرتانبه دست کومله شهید شده است. ولی تا انجایی که خداوند خواست سالم بر گشت.

همیشه دلش دلش پی جبهه بود تا اینکه اخر در سنگر حق در جبهه شلمچه در عملیات کربلای5 به دست حزب بعث عراق مجروح شدیدی شد و از ناحیۀ پا و دست و بدن پر از ترکش خمپاره شد. پس از مجروح شدن به تبریز و از تبریز به بیمارستان قائم اعزام شد. پس از دو ماه به درجه شهادت نائل شد.

پدرم را اوردند در زادگاهش حسین اباد و در جوار شهدای دیگر به خاک سپردند. و حالامن و سه خواهر کوچکم به یادگار از او مانده­ایم و با مادرمان همیشه برای سلامتی امام امت و پیروزی انقلاب اسلامی دعا می­کنیم. روحش شاد و یادش گرامی باد والسلام

خاطره

جلال حسینی همرزم شهید گفته است:« ما برای روستای حسین­آباد پشت بسطام، طرح آبرسانی انجام می­دادیم. برادر حسین قلیان، مجانی کمک می­کرد. پس از چندی یک تراکتور تحویلش دادیم. با آن هم کارگرها را جابجا می­کرد و هم مصالح حمل می­کرد. این موضوع سبب شد ا همکار جهاد سازندگی شود.

چند سال او را ندیدم تا آنکه در عملیات کربلای5 او را دیدم که با لودر خاکریز می­زند. گردانهای فنی مهندسی دامغان، شاهرود و سمنان هر سه آنجا کار می­کردند. دشمن هم آتش شدیدی می­ریخت. شب آخر آمد سنگر ما و گفت" این بار من شهید میشم! قلبم  من خبر داده. آیا بعد از من دستی به سر بچه­هایم کشیده می­شود؟ می­خوم وصیت نامه بنویسم."به او گفتم از فرزندانت خاطر جمع باش. او روز را تا شب کار کرده بود. پس از استراحت کوتاهی مشغول کار شد که خمپاره به دستگاهش اصابت کرد.»

برادر عباسعلی اسماعیلی هم از قول آقای شاکری نقل کرد:« در بیمارستان تبریز پای شهید را در اثر کثرت جراحت قطع کرده بودند. یک روز که حالش بهتر بود با صدای زیبایش روضه وداع امام حسین علیه السلام را خوانده بود. در اشعارش بود هر که در روز عاشورا به زمین می­افتاد امام حسین به بالینش می­رفت. مصیبت وقتی بالا گرفت که امام حسین به زمین افتاد.

 

وصیت نامه شهید حسینعلی قلیان

بسم الله الرحمن الرحیم

من نصر الحق افلح

هر که حق را یاری کند رستگار است.

با سلام بر مهدی موعود (عج) منجی عالم بشریت آنکههمه چشم به انتظار ظهورش هستیم و با سلام و درود به امام امت و بنیانگذار جمهوری اسلامی و با سلام بر شهیدان راه فضیلت آنکه به راستس راست قامتان تاریخند. انانکه حقی بس والا و بزرگ بر دوش ما دارند که ما مدیون فداکاری آنهاییم.

اکنون که انقلاب در معرض خطر قرار گرفته و دشمنان اسلام با هر و سیله‌ای که در توان دارند برای مبارزه با انقلاب اسلامی ما برخاسته‌اند، بر خود واجب دانسته‌ام برای دفاع از نظام مقدس اسلامی به جبهه آیم و به فرمان امام لبیک گویم که این‌‌ فرمان همان فرمان منادی وحی است.

باید استوار و مقاوم اسلحه را به دست گرفت و با سربین گلوله­ها جان عده­ای را گداخت که دیگر جای سکوت نیست. جای نشستن نیست که نشستن ننگ و عار است. باید سکوت را در هم شکست. باید فریاد زد که دیگر دشمن فرصت مقاومت نداشته باشد. باید توان را از دشمن گرفت. ها ای انسانها بر خیزید و دشمن را نابود کنید.

و اما مادرم مهربانم و همسرم مهربانم و معصومه و فاطمه و منصوره و صدیقه! دختران مهربانم از شما می‌خواهم که مرا حلال کنید و در شهادت من گریه نکنید و صبور باشید که خداوند صابران را اجر بزرگ می‌دهد.

شما برادران عزیزم از شما می‌خواهم که راهم را ادامه دهید و این برادر کوچک خود را حلال کنید و بعد از من یاور فرزندانم باشید و به انها مهربانی کنید. نگذارید آنها ناراحتی بکشند.

همشیرۀ عزیزم از شما هم می­خواهم که مرا حلال کنید و همچون زینب در زندگی صبر داشته باشید و بعد از من بچه­هایم را به شما می­سپارم و انتظارم از شما خواهر مهربانم این است که زینب­گونه در برابر یتیمانم عمل کنید و آنها را تحویل جامعۀ اسلامی بدهید.

در پایان چند کلمه­ای هم به مردم شهید پرور حسین­آباد دارم که از تهمت و دروغ بپرهیزید و تا اینکه چیزی را بر کسی حتمی یا با چشم ندیده­اید بر او تهمت نزنید که قابل بخشش نیست. از برای رزمندگان و طول عمر امام دعا کنید.

دعای همیشگی امام یادتان نرود: خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار 20/11/1365

در ضمن از فرمانده محترم برادر اسماعیلی می­خواهم که به این وصیت برادر کوچک توجه کنید و فیلم مراسم بنی اسد که در مهاباد اجرا نمودم برای فرزندان و دوستانم و همسر و برادرانم نمایش بدهید که همسر و فرزندانم یکبار دیگر پدر خود را ببینند.

والسلام

برادر کوچک شما حسین علی قلیان

زندگی نامه

حسین قلیان فرزند عباس در تاریخ 1/2/1333 در روستای حسین آباد پشت بسطام شاهرود دیده به جهان گشود. شش کلاس درس خواند ولی فردی خلاق و تیز هوش بود. شغل اصلی­اش کشاورزی بود. پس از انقلاب به جهاد سازندگی پیوست. در عملیات کربلای5 پس از نوزده ماه و بیست و سه روز حضور در جبهه  به شدت مجروح شد و در تاریخ 14/1/1366 به شهادت رسید.

 

شهید حجت الله عبداللهی(2)

شهید حجت الله عبدالهی

رزمنده

اینجانب حمید رضا فرزند شهید حجت الله عبداللهی زندگینامۀ پدرم را از قول مادرم به عرض می­رسانم :

مادر می­گوید: « زندگی ما از سال 1332 آغاز شد حرفه شوهرم کشاورزی بود و کارمزد در آن زمان 50 ریال بود و زندگی به سختی اداره می­شد. کم کم به صورت دهقانی پنج یک کار می­کرد تا اینکه بتوانند پدر مریضش (فلج) را نگه داری کند. وقتی که مرحوم شد مقداری زمین از ایشان میراث باقی ماند که بین سه برادر که فرزندان ایشان به حساب می­آمدند، تقسیم گردید قست خویش را زراعت می­نمود. مقداری هم روی زمینهای دیگران کشاورزی می­کرد تا امورات زندگی تامین شود. از شهید چهار فرزند باقی مانده که سه فرزند دختر و یک فرزند پسر می­باشد. ادامه زندگی بدینگونه پیش می­رفت تا اینکه انقلاب صورت گرفت. زمین خود را به زیر کشت می­برد و برای ادای وظیفه به جبهه جنگ عازم شد. در جبهه گویا وزنه سنگین برداشته و برای او باد فتقی پیدا می­شود و بعد از انجام سه ماه ماموریت به خانه بازگشت و محصول را برداشت نمود و باز برای بار دوم به جبهه عازم شد. این بار هم سه ماه ماموریت بود. هنوز از جبهه باز نگشته بود شخصی با ایشان آشنا شد که آن شخص با جهاد شاهرود در رابطه بود و چون کارآیی و اخلاق شهید عبداللهی در جبهه چشمگیر بود، معرفی ایشان را به جهاد شاهرود نمود و به شهید هم سفارش کرد که وقتی رفتی شاهرود به جهاد برود من سفارش شما را کرده­ام بدینگونه وارد جهاد می­شود و بعد از مدتی خدمت در جهاد شاهرود به جهاد میامی انتقال پیدا کنی. او در پاییز سال 64 در بیمارستان امداد شاهرود به عمل باد فتق اقدام نمود.

ایشان از روی خلوص نیت و ایمان به اسلام  و قرآن و از روی ذوق و شوقی و لذتی که از نبرد با کافران بعثی داشتند اقدام به جبهه برای بار سوم نمودند با اینکه ما او را از رفتن به جبهه منع

 می­کردیم و می­گفتیم وجود شما در جهاد مانند جبهه بلکه ضروری­تر می­باشد. ایشان در جواب می­گفتند تا جان در بدن دارم، در راه دفاع اسلام باید بروم .

ناگفته نماند قبل از رفتن به جبهه در همین سفر آخر زمانی که رژیم بعث افلقی عراق هفت تپۀ اهواز را زده بود، برادر شهید در جبهه بسر می­برد و شدیدا نگران حال برادر خود شد و با خبر شد که قلعه نو یازده شهید دارد و جویا نام آنها شد. که می­بیند همسایه­ها و همردیف سنی او می­باشند. او هم می­گوید که من خواب خودم را دیدم و جای من را نشانم دادند اگر بدانید که چه جایی دارم !

ما هر چه اصرار به تعریف خواب کردیم، سودی نداشت و از تعریف خواب امتناع ورزید و گفت اگر بگویم از حکمت می­رود. از گفته­اش تا رفتن به جبهه یک هفته بیشتر طول نکشید.  بعد از مدت 35 روز در سن شصت و دو سالگی در آنجا مجروح گردید وهنگام انتقال از اهواز به مهاباد در بین راه به خیل پاک مردان و شهیدان اسلام و قرآن می­پیوندد. خداوند این قربانی را از خانوادۀ شهید عبداللهی قبول گرداند  آمین

 

                                          خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه ­دار

 

                                          خدایا خدایا رزمندگان اسلام پیروزشان نگه دار»

متن فوق را پسر شهید در همانسال شهادت وی از قول مادرش نوشته است. به جهت ارزش سندی متن فوق عین آن نقل گردید.

 

زندگی نامه

حجت الله عبدالهی فرزند کربلایی محمد متولد سال 1304 می­باشد. محل تولد و زندگی او در قلعۀ نو خرقان شاهرود بود. چند دهه از عمرش را به کشاورزی و مرغداری گذرانید. پس از انقلاب به صورت بسیجی و نیروی رزمنده به جبهه رفت و جذب جهاد سازندگی گردید. سرانجام پس از هفت ماه و بیست و یک روز حضور در جبهه در عملیات کربلای5 در شلمچه به شدت مجروح گردید و هنگام انتقال به بیمارستان در جادۀ کردستان در تاریخ 28/12/1365 به شهادت رسید.