شهید احمد مظفری
شهید احمد مظفری
رزمنده
احمد مظفری فرزند محمدحسن سال 1338 در ابرسج شاهرود به دنیا آمد. تا سال سوم دبیرستان درس خواند. خانوادۀ آنها سال پیروزی انقلاب کوچشان را به بسطام بردند تا او بتواند حرفۀ جوشکاری را نزد استاد حسن مرادی فراگیرد. او عضو جهاد سازندگی شاهرود شد. سرانجام در تاریخ 21 اسفند 1364 پس از شش بار مأموریت، به مدت نه ماه و هیجده روز در عملیات والفجر8 به شهادت رسید. با شهادت به گمشدهاش رسید. و خون گرم زمین فاو را رنگین کرد. مدفن این شهید بزرگوار در روستای ابرسج شاهرود قرار دارد.
*****
بعد از حمد و ثنای الهی و اقرار به وحدانیت ذات مقدس خداوند و اقرار به تمامی انبیای الهی از آدم تا پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و به رسالت و خلافت بلافصل امیرالمومنین و ائمه معصومین خصوصا حضرت حجهً بن الحسن العسکری علیه السلام مهدی موعود و درود خدا بر اولیاء خدا و صالحان و پاکان الهی و رحمت خدا بر شهدای راه حق و فضیلت و سلام بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران حضرت آیت الله امام خمینی منجی محرومین و مستضعفین جهان،
من احمد مظفری فرزند محمدحسن شماره شناسنامه 37 تاریخ تولد 1338 تمام زندگیام با غم و اندوه همراه بود با صبر و شکیبایی همه آنها را تحمل کردم.
یک روستایی که با تمام وجودم از رهبرم و ملت شهید پرورم حمایت می کنم و سوگند یاد می کنم که تا آخرین قطره خونم از رهبر عالیقدرم و ملت وفادارم و تمام مستضعفین و محرومین در بند دشمنان خون آشام حمایت میکنم و جان بی ارزشم را فدای آنها میکنم.
بارالها افسوس میخورم که چرا یک جان دارم که فدای ولایت فقیه و اسلام عزیزم کنم! ای کاش صدها جان داشتم تا فدای رهبرم و ملتم میکردم و از شما ملت میخواهم که همچون من برادر کوچکتان تا آخرین قطره خون یار و یاور امام باشید و امام را تنها نگذارید و پشتیبان ولایت فقیه باشید.
من برادر شما احمد در سن 13 سالگی مادرم را از دست دادم و مسئولیت سنگینی را عهده دار شدم. اما ناراحت نشدم چون همه باید به سوی خدا برویم و همچنین با تمام سعی و کوشش به زندگی فقیرانهام ادامه دادم و در سن 17 سالگی پدرم را از دست دادم و مسئولیت خانوادهام را عهدهدار شدم و الان که اعزام به جبهه میشوم و کسانی که از بعد از پدرم مسئولیت آنها را قبول کردم ترک میکنم و جدایی آنها برایم مشکل است اما نمیتوانم به جبهه نروم چون باید خون بی ارزشم را فدای رهبر و ملتم کنم.
از تمام شما ملت شهید پرور ایران میخواهم که راهم را ادامه بدهید و آن قبر شش گوشه امام حسین را در بغل بگیرید و از او بخواهید که امام عزیزمان یاور مستضعفین و محرومین جهان را یاری نمایید.
احمد مظفری مورخ 12/5/61
*****
مادرش را که از دست داد، نوجوانی بیش نبود. کارهای خانه روی دوشش بود. مثل مادر به بچهها میرسید. غذا درست میکرد، لباس میشست، رفت و رُب میکرد. برایش مشکل بود. از نوجوانی نمیتوانست لذت ببرد. مثل دوستانش بازی کند، تفریح برود، با همسن و سالهایش بگوید و بخندد. ولی به هر جهت با وجود پدر خیالش از خیلی چیزها راحت بود. با وزش نسیم انقلاب خوشحالی و نشاط تمام وجودش را گرفته بود. در راهپیماییها شرکت میکرد، شعار مینوشت، اعلامیههای امام را پخش میکرد. مثل بقیۀ جوانها بیشتر به مسجد میرفت تا از آخرین اخبار انقلاب با خبر شود. طعم شیرین پیروزی انقلاب با فوت پدر در کامش تلخ شد. دیگر هم پدر بود و هم مادر.
با شروع جنگ تحمیلی، شرایطش سختتر شد. همهاش توی فکر بود. از یک طرف احساس میکرد جایش توی جبهه خالی است از طرف دیگر شاهد بود که یک خانواده چشمشان به اوست. چند ماهی را با خودش کلنجار رفت تا آنکه یکی دو بار حرفهای امام را دقیق گوش کرد. حرفهای امام برایش حجت بود. به این نتیجه رسید وظیفهاش جبهه رفتن است. به جهاد سازندگی رفت و برای اعزام اسم نوشت. چند روز به اعزام وقت باقی بود. به ابرسج برگشت و به کارهایش سر و سامان داد تا در نبود او خواهرش، سکینۀ 13 ساله و برادرش، محمد اسماعیل 7 ساله اذیت نشوند. از بابت آمنه، جلیله و فاطمه سلطان خاطرش جمع بود. تا آن وقت آنها به خانۀ بخت رفته بودند و زندگی مستقل داشتند. روزها به کارهایش میرسید و آخر شب وقتی برادر و خواهرش به خواب میرفتند، وصیت نامهاش را مینوشت. دوست داشت کم بنویسد ولی در همان کلمات تمام حرفهایش را بزند. بارها و بارها مینوشت و خط میزد و متن را عوض میکرد. شب اخر بود که به متن دلخواهش رسید. صبح زود از خانواده خدا حافظی کرد. به آنها گفت:« اینقدر بزرگ هستین که خیالم از بابت شما راحت باشه. 45 روزه نوشتم تا زود برگردم.»
دو سه روز اول خیلی ناراحت بود. همین که چشمش به خواب گرم میشد، ابرسج و خانوادهاش را توی خواب میدید. روزها آنقدر کار به سرش ریخته بود که دیگر فرصت نداشت تا به خانه فکر کند. دوستان جدیدی پیدا کرده بود که از مصاحبت با آنها لذت میبرد. چیزهایی یاد میگرفت که هرگز فکرش را نمیکرد. یکبار که نیمۀ شب از خواب بیدار شد و از آسایشگاه بیرون آمد در زیر نور کم سوی فانوسی که داخل نماز خانه سو سو میزد چند تا از بچههایشان را دید که نماز میخوانند. برایش عجیب بود. وقتی فردایش پرس و جو کرد، او هم نماز شب خواندن را یاد گرفت.
به سرعت اولین مأموریت به پایان رسید و به خانه برگشت. چند ماهی که گذشت، دیگر بیطاقت جبهه شد. هر طور که بود، بازهم محمد اسماعیل و سکینه را راضی کرد و به جبهه رفت. هر سال اگر یکی دو بار به جبهه نمیرفت، عذاب وجدان بیچارهاش میکرد.