شهید حسن عباسی

جوشکار ، کمک آرپی­جی

سال 1344 خداوند به اصغر فرزندی داد که اسمش را حسن گذاشت. اوضاع اقتصادی خانواده­اش بد نبود. درشهر رامیان زندگی می­کردند.

پس از تحصیل در دورۀ ابتدایی حسن برای آنکه کار یاد بگیرد در کارگاه درب و پنجره سازی عباس رحمانی شاگرد شد. او به سرعت جوشکاری را یاد گرفت و استاد شد. از شانس خوب او استاد کار مغازه و رفقایش همه مذهبی بودند. سال 1359 خانوادۀ مشهدی علی­اصغر کوچ­شان را به شاهرود آورده بودند.

تربیت خانوادگی و دوستان خوب حسن را به جبهه کشاند. او در عملیات محرم، پدافندی گیلان­غرب و والفجر3 و4 شرکت کرد.

سرانجام در اولین شب عملیات والفجر4 با تیر مستقیم دشمن به شهادت رسید. آرامگاه این شهید در گلزار شهدای شاهرود می­باشد. چهار ماه بعد از شهادت حسن دخترش، زینب به دنیا آمد. با آنکه آن زمان سونوگرافی نبود، برای او اسم زینب را انتخاب کرده بود.

 

زندگی نامه

*****

پس از عملیات محرم  ، حسن حال و هوای دیگری داشت. قبلآ وقتی که از جبهه می­آمد، کنار ساک برزنتی جبهه­اش می­نشستم که با دست خط خودش و با خودکار آبی به صورت درشت نوشته شده بود « برادر حسن عباسی اعزامی از امام شهر بچۀ رامیان » حسن با آن سادگی و صمیمییتی که داشت از حال و هوای جبهه می­گفت و من هم دوست داشتم ببینم از جبهه چی آورده است. ساکش را با شیطنت خالی می­کردم و لباسهایش را بیرون می­ریختم. فکر می­کردم هر آنچه که از جبهه می­گوید در ساکش پیدا می­شود. ولی اینبار انگار مرا نمی­دید. یکی یکی از دوستان شهیدش تو عملیات محرم نام می­برد و اشک می­ریخت. قبل از آن، اشک حسن را ندیده بودم. در سخت­ترین حالات مقاوم بود. ولی این دفعه گریه می­کرد. با آن حال می­گفت:« آخ سعید پور حیدری!» من می فهمیدم که سعید پور حیدری یکی از دوستانش بوده که در این عملیات شهید شده. وقتی می­گفت:« مجید یونسیان، حسین بیدگلی، حمید میرحسنی، رضا خراط، حسین فروقی» می فهمیدم که حسن دلتنگ دوستان شهیدش است. حسن از داغ از دست دادن آنها ضجه می­زد.  همۀ شهدا را با آه و افسوس یاد می­کرد. آنقدر که من هم دلم به حال داداشم سوخت و گریه­ام گرفت. آن روز، روز فراموش نشدنی است. توی حال نشسته بود و به دیوار آشپزخانه تکیه داده و یکریز اشک می­ریخت. سرش را به دیوار چسبانده و انگار نه انگار که من وجود دارم. بی توجه به دور و برش خالصانه دلتنگ رفقایش شده بود. و من هنوز اسامی دوستانش را که با گریه یاد می­کرد را به خاطر می­آورم.

بعد از عملیات محرم شهادت ورد زبانش شده بود و می گفت:« دعا کنین تا من شهید بشم! اگه شهید شدم شما رو هم شفاعت می­کنم .»

محمد عباسی برادر شهید

*****

    به بچه­ها می­گفت:« در این عملیات شهید میشم!» حتی با صراحت می­گفت:« اولین شهید گردان در این عملیات منم !» قبل از عملیات به بچه­ها می­گفت:« دفترچه هاتون رو بیارید تا امضا کنم و یادگاری بنویسم.» می­دانست کی و چگونه شهید می­شود. می­گفت:« با شروع عملیات من تیر می­خورم و شهید میشم!» و به من می­گفت:« سید تورو شفاعت نمی­کنم.» او سر شوخی با من داشت.

عملیات که شروع شد، درست طبق گفته­اش تیر خورد و افتاد. صدایش کردم؛ نزدیکش شدم. لبخندی زد و گفت : «سید! دیدی راست گفتم! حالا من را رو به قبله کن!» گفتم:« اینجا ! ؟ زیر این آتش قبله کجاست؟» همانطور به طور حدس کشیدمش به سمت کربلا. آخرین کلامش السلام علیک یا ثارالله بود. و گفت:« سید تو را شفاعت می­کنم!»

سید جواد شریعت­زاده

*****

گزیدۀ وصیت نامۀ شهید

بسم الله الرحمان الرحیم

الحمدلله الذی ختم لاولنا بالسعادة و لآخرنا بالشهاده و الرحمة (حضرت زینب س)

حمد و سپاس خداوندی را که آغاز زندگی ما را اسارت و خوشبختی و پایان آن را شهادت و رحمت قرار داده.

خدایا تو را شکر که توفیق دادی با این چنین عزیزان و فداکارانی به جبهه­های اسلام بیاییم و تو را شکر که فرصتی دادی تا در محیطی پر از صفا و صمیمیت  و فضا و محیطی الهی و به دور از هواهای نفسانی مدتی را به عبادت تو مشغول باشم جبهههای اسلام الآن صحنۀ راز و نیاز و نیایش بندگان مخلص است که فداکارانه و داوطلبانه به ندای امام امتشان لبیک گفتند و فضای جبهه­ها را با صوت قرآن و دعای خود الهی نمودند و جز به پیروزی اسلام و مسلمن و عمل به تکلیف اسلامی خود به چیز دیگر فکر نمی­کنند اگر چه عزیزان و یاران تعدادشان به سوی خدا پرواز می­کنند و به شهادت می­رسند چون لیاقت دارند و  اگر خداوند توفیق داد و  شهید شدم از همگی التماس دعا دارم.

واما تو ای همسرم همچون کوهی استوار باش واطمینان به خدا داشته باش واز شهادت من خوشهال باش وخدا راسپاس گزاری کن که چنین توفیقی نصیبت فرموده وبدان که من خودم راضی به شهادت بودم واز خداوند طلب شهادت در راه اسلام را آرزو کرده ام تو هم باید راضی باشی به آنچه که من راضی هستم وهر دو البته راضی به رضای خداوند متعال هستیم و امابعد از این ازجانب من اختیارداری که با هرکه خواستی  ازدواج کن که البته کسی خواهد بود که راه مرا ادامه دهد ومتعهد ومتعبد به احکام اسلام باشد وپیرو خط امام امت .وخودت اختیار داری که با مسئولیت بنیاد شهید هر طور صلاح بدانی عمل کنی و پدر و مادر من هر دو باید احترام شما را حفظ نمایند که حفظ می نمایند و شما هم احترا آن ها را حفظ نمایید.

 و تو ای مادرم بر سر جنازۀ من گریه نکن و گریه بر اباعبداله الحسین(ع) جایز است و بس و مانند مادر شهدا محکم و استوار باش و توکل بر خدا کن مبادا که از ناراحتی تو ضد انقلاب خوشحال شوند و قلب امام زمان (عج) آزرده شود و اما پدر عزیزم خیال نکنید که ثمرۀ عمرت و فرزندت ازبین رفت و نابود شد بلکه اگر لیاقت شهادت داشته باشم بیش از پیش شکرگزار خداوند باشی که فرزندت منافق نبود و ضد انقلاب هم نبود که باعث سرافکندگی و خجالت نزد خداوند و ملت شریف و امام امت شوم بلکه سربلند و با افتخار شهید شد که تن به ذلت نداد و به ندای امام امت لبیک گفت و به جبهه های اسلام عله کفر شتافت و عاشقانه و الهی به شهادت رسد و همچون اصحاب امام حسین(ع).م

9|6|61 ورود به جبهه،